اما داستان از نگاه ما با اندک تصحیحی از شبی سخن می گوید که آسمانش را ابرهایی پوشانده اند و نویسنده در خاطر ندارد که کی و کجا شب آغازیدن گرفته است. در حقیقت شب را استعاره گرفته است زیرا روز را ندیده که بتواند برای شنونده و یا خواننده از تفاوت شب و روز یا تاریکی و روشنایی سخن بگوید...
داستان خبر از روزی میدهد که قرار است بیاید و نویسنده و یا شنونده نمی داند که چطور و از کجا باید بفهمد که که آن روز موعود فرارسیده است یا نه...و تنها به این بسنده می کند که بداند روزی با چنان مواصفاتی وجود دارد در حقیقت او مواصفات را میداند و میشناسد که انها هم از مفاهیم شبی گرفته شده اند که دیده و شناخته است و او هرگز نه تصوری از روز می تواند داشته باشد و نه آگاهیی...
تنها انتظار را باید بشناسد و در این هنگامه است همراه و همرزم از دیگران جدا خواهند شد زیرا نسبت به روز مردمان مانند کورانیند که تنها باید به حواس خود و داستان راوی اعتماد کنند و چه بسا تنها به داستان راوی تا بتوانند داستانی بگویند که روزی در بر دارد که در دیدگان راوی وجود ندارد...در حقیقت باور واعتقاد هر فردی تنها دلیل او بر وجود چیزی خارج و یا درون داستان اوست...
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست...
خودمان را با هزار بامبول و دوز و کلک به خدا وصل می کنیم و هی سند وکالت و فامیلی به نام خودمان می زنیم انگار خدا هم مثل ما اهل پارتی بازی و زیر میزی و ... است...
خدا مفهوم وسیعی است که در کلام نمی گنجد که خالق کلام را چگونه با مخلوق می توان وصف نمود؟ و آن موقع ما آدمها حقارتمان را چنان فریاد می زنیم که چون اویی را با چون خودی مقایسه می کنیم...
پینوشت:
خشم جز تباهی سودی ندارد...
دلم آب زلال میخواد...سایه خنک...آبی آسمونی...یک عالمه خنده...و یک دسته گل...
بعضی برخوردها تلختر...بخصوص وقتی نمی دانی به کدامین تهمت یا واقعیت تحریف شده و یا قضاوت یکجانبه که شنیده اند با تو چنین می کنند...
و دلت می گیرد وقتی برق نگاهی را که تو تشخیص میدهی منکر میشوند...
نمیدانم گاهی فکر می کنم بیشتر آدمها کودکانیند که قد کشیده اند...
منکران را هم ازین می دو سه ساغر بچشان
و گر ایشان نستانند روانی به من آر...