تبليغاتX
بساباد
سر ما و آستان حضرت دوست که هرچه بر سر ما می رود ارادت اوست...
قم شهری است که همه پارک هایش در حاشیه جاده کمربندی شهر ساخته شده اند جز یک پارک و آن یکی هم بخش خواهران و برادرانش جداست...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:39  توسط علی  | 
با سلام و احترام.

چند وقتی است که افتخار آشنایی با شما و وبلاگتان را دارم! از آنجا که آنچه مینویسم بیشتر مخاطبش عام است و از حسن تصادف قصد حسن استفاده را دارم لذا در اینجا این نامه را قرار می دهم تا همه دوستان از آن بهرمند شوند.

ابتدا امیدوارم خوب باشید و حوصله مصروف به تحصیل مهارت و استعداد برای امتحان گزینش کارشناسی ارشد پر طاقت و پر توان باشد و همچنان با جدیت تمام باهتمام بامور تحصیلی چون گذشته ادامه دهید.

غرض از نگاشتن این سطور یادآوری مطلبی است که شاید چند سالی پیش خدمت حضرت عالی عرض کردم اما از آنجا که به نظر می رسد ایام اخیر دچار دشواری هایی شده اید لازم می دانم جهت یادآوری و تعریض نکاتی را عرض کنم.

اولا وبلاگ یک رسانه هدفمند است هرچند کاربری یک رسانه خصوصی و شخصی را می توان برای آن تعریف کرد اما به دلایل زیادی این امر محقق نمی شود.بنابراین هرگاه بخواهیم استفاده ای که برای آن در نظر می گیریم فردی باشد کاربری رسانه ای خود را از دست داده تبدیل به یک دفتر خاطرات یا یادداشت های شخصی می شود و چون گروه هدفش متنوع است لذا انتقال پیام در آن به صورت جهت دار گاهی ناممکن و صد البته موجب سوء برداشت خواهد شد. اما فریاندهای اجتماعی و کاربری های رسانه ای در فضای شبکه بر اساس مدل های تئوری توزیع اجتماعی است که در آن هر گاه در جامعه جریانی راه اندازی شود آن عده که غیر از گروه هدف جریان هستند به عنوان جزء مصرف کننده و پوشش جریان مورد استفاده قرار می گیرند.توجه حضرت عالی به این نکته در مورد وبلاگ شخصی تان مزید امتنان است.

ثانیا هر سخن با دو وجه در شنونده یا خواننده تاثیر می کند، یکی فحوای کلامی و منطقی پیام است و دیگری محتوای احساسی آن، محتوای احساسی پیام معمولا با گیرنده های حسی مثل بینایی یا شنوایی ترکیب شده و بر فرد دریافت کننده اثر می گذارند هنگامی که نوشته در میان می اید ترتیب و توالی گفته ها و بار ارزشی کلمات و معنای آنها جای گیرنده های حسی را پر می کنند،  توجه به این مطلب شاید در رسیدن به مقصود بتواند شما را یاری نماید.

ثالثا استناد می کنم به گفته استاد بزرگ جناب استاد محمد رضا شجریان که "هر گاه کلامی که به موسیقی اضافه می شود متناسب نباشد آن موسیقی جلف می شود" در مورد هر گفته ای صدق می کند که هر گاه محملی و محلی که برای کلام انتخاب می شود با آن متناسب نباشد آن گفته ارزش و اعتبارش در نظر خواننده و یا شنونده کاهش می یابد.

نهایتا از آنجا که کلام از گفتن بعضی چیزها عاجز است تنها به ذکر شعری از استاد اجل شیخ بزرگ سعدی شیرازی اکتفا می کنم که بسیار بهتر از من این مطلب را بیان می کنند:

دیده ام می جست گفتندم نبینی روی دوست

عاقبت معلوم کردم کاندرو سیماب داشت

روزگار عشق خوبان شهد فائق می نمود

باز دانستم که شهد آلوده زهر ناب داشت...

سعدی این ره مشکل افتادست در دریای عشق

کاول آخر در صبوری اندکی پایاب داشت!

 

والسلام علیکم و رحمه الله

با آرزوی توفیقات روز افزون

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 21:51  توسط علی  | 
شادروان دکتر محمد مصدق در پاسخ به شاه وقت ایران که او را به جیره خواری بیگانگان متهم کرده بود میگوید"من هرگز جز برای خدمت به وطنم و مصالح کشورم کاری انجام نداده ام ولی کافر همه را به کیش خود پندارد!"حالا حکایت من است نمیگویم شکایتی از بعضی متلک ها و حرف و حدیث ها و برخوردها ندارم که اگر نداشتم هرگز چنین پستی هم نوشته نمی شد، اما غرض شاید درد دلی است که چون کسی پیدا نشد تا با او در خلوتی و گوشه ای بگویم و نصیحتی بشنوم که ای بابا انتظار گزاف از مردم دارید و نباید از کسی انتظاری داشت و این قبیل نصایح آمده ام اینجا که بحمدالله کسی هم آنقدر سری نمی زند و اگر هم بزند نظری نمی دهد عادتا ، خودم را سبک کنم، نه آقا جان هرچه کردم و کرده بودم جز برای این نبود که توی این فضای فعلی جامعه به جای نشستن و آه و اووه کردن که چنین است و چنان و این بد است و آن اخ لا اقل شروع کرده ام لا اقل حرکت را خواسته ام و اجتماعی از آدمها را برای به فعلیت در آوردن نیروی پنهان در درون جوانان این مملکت با برنامه و فکر خودم بوجود آورده ام. نمی فهمم چرا توی این کشور اجنبی و خدمت به او این همه اجر و قرب دارد؟ نمی فهمم چرا ما را نا امید کرده اند و چرا ما تن داده ایم به این قضیه...و اگر خدای نکرده کسی حماقتی مرتکب شد و خواست که با این فرایند بجنگد ملعون و مغضوب می شود؟ و چرا او را مستحق هر جور هتاکی و ناروایی می دانند؟ و از همه بدتر همین ملت همین که پایشان را بگذارند آنور مرز یکهو به خود می آیند و پیشرفت می کنند و آن می شوند که ملعون و مغضوب بوده است پیش ازین؟! هرچه کردم و می کنم تنها از روی این غرض بوده است که خدمتی کرده باشم و اگر کاستیی بوده است چه می شود کرد که "لا امر لمن لا یطاع"

گفتن از بدگوها چیز عجیبی نیست! هر کجا بگردی تعداد معتنا بهی پیدا می کنی!لازم است از دوستان بسیار خوبم تشکر کنم که با این بی بضاعتیم نمی دانم چطور مراتب قدر دانیم را به آنها ابراز کنم و چطور از خجالتشان در بیایم...ابتدا و بیش از همه برادر و دوست ارزشمند و بزرگوارم جناب علیرضا خان لولاگر و بعد دوست بسیار خوبم جناب سیاوش خان ترابی و سرکار مریم خانم روستایی و جناب آقای دکتر احمد رضا که آنچنان مرام کش کرده اینجانب را که به هیچ وسیله توان جبران ندارم...لازم است از دوستان و اساتید هنرمند جناب آقای بهزاد قدیانلو، جناب آقای مانی زرتاب و سرکار خانم ویریا رحمان پور هم بی نهایت تشکر بنمایم.و البته علی علی قارداشی و اقا رضای سراج زاده را هم که با بزرگواری این مقدار تقبل زحمت فرمودند رانباید از قلم انداخت...

خستگیش روی تنم ماسید اما دو تا خسته نباشید به دلم خیلی نشست، اولی سومین و آخرین خسته نباشید حضوری! و تنها خسته نباشید اس ام اسی... سپاس گزارم...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 16:20  توسط علی  | 
مرخصی رو به اتمام است و من هنوز روز آخر را ننوشته ام...

برای آخرین بار بچه ها رژه رفتند و باید بگویم با کمال افتخار کل گروهان بدترین رژه ممکن در طول تاریخ را رفته است! اینکه حتی دو نفر نمی شد پیدا کرد که با هم پا بکوبند عجیب است و هم طبیعی... حوصله فلسفه بافتن را ندارم ولی روز آخر است و این چیزها اصلا مهم نیست بگمانم ذوقی که از رفتن بچه ها کرده اند همه چیز را توجیه می کند ـ از همین چند خط کاملا معلوم است که حتی روز سردوشی هم رژه نرفته ام هر چند اگر قانونا موظف به انجامش بودم قطعا با تمام جدیت مثل سایر کارهای دوره انجامش می دادم... ـ همه ذوق دارند و حتی من، دلتنگی نمی کنم بیشتر بی حوصله ام و البته غمگین،(غمگین نه از این بابت که رابطه ای از بین می رود که امروز با این پیشرفت ارتباطات خنده دار است دوری، که کل قضیه  بر می گردد به ملتی که هستیم که فقط حرف می زنیم و کمتر عمل، قانون را به محاق نابودی برده ایم و این نه ربط به حاکم دارد که کار تک تکمان است و به گمانم از آنچه که از تاریخ این مملکت می دانم هر جا که قانون مفیدی هم وضع می شده است از روی اینکه ممکن است کسی سوء استفاده ای بکند نابودش کرده اند و به همان سوء استفاده قبل رضایت داده اند... و این نقد به حق من را کمتر کسی وقعی می گذارد...) بگذریم... مهمان امیر فرماندهی شده ایم که شیرینیی بخوریم و روز آخر سختی ها را ـ به زعمشان ـ فراموش کنیم! بعد از خداحافظی فرمانده، بازار خداحافظی همه گرم است الا من... فرمالیته همدیگر را می بوسند و اگر هم کمی بی حوصله باشد کسی به همان دست دادن اکتفا می کند، شماره تلفن ها (البته همانطور که وسیله نزدیکی است همان اسباب مصیبت و دوری هم می تواند باشد که دلتنگی را کمتر مثل قبل می کند...)رد و بدل می شود و آنها که ذوقی دارند و شاید به قول رفیقی دخترانه تر فکر می کنند،خاطره و یادداشت می خواهند از دیگران...نمی دانم اما مثل این است که تمامش یک تصنع دسته جمعی است که به تصادف گاهی واقعیتی و محبتی هم می شود توی آن یافت... برگه های مرخصی پایان دوره را توزیع میکنند و کم کم  مردم پراکنده می شوند (و عجب واژه ای است این مردم... فرصتی باشد آیین درویشی را کنار می گذاریم...) و به گمانم تصنع از آنجاست که هیچ کدام غمی در صورت ندارند و بلکه از هم فراری، هر کدام به سویی می خزند انگار نه انگار که اکنون از دوستی جدا می شوند...بی حوصله ام و دلم کم کم می گیرد دم در پوتین هایم را به سربازی می دهم که به حق از من بیشتر از آنها استفاده خواهد کرد...

پا برهنه به سمت خانه می روم گویی به سرزمین مقدس قدم می گذارم...

پینوشت:چیزی نبود که اول می خواستم بنویسم شاید دلیلش این باشد که احساسم الان کمتر درگیر است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:46  توسط علی  | 
امشب دلم هوای قدیم ها رو کرده بدجوری یاد یه سری چیزا افتادم که سرآغاز یه سری بدنامی و البته به زعم خودم اگر برداشتی بیغرض ازشون بشه خوشنامیه! لخت تعریف کردنشون اذیتم میکنه نه که نشه گفت، نه به قول دوست صاحب ذوقی ارزششو کم میکنه نه، تو لفافه یه سری حرف ها رو باید زد! گاهی پیش میاد که با همه وجودت می دونی یه کاری خریت محضه ولی یه تیکه از ته تهای وجودت که برای خودش عظمتی داره که اون کل رو راحت نادیده می گیره برنده می شه و مرتکب اون کار میشی و حقیقتا لذتی که داره بی نهایت بیشتر از خودداری کردنه! بگذریم یادش به خیر...دقت کردین چقدر راحت می گیم بگذریم یادش بخیر؟! چیزی که مصیبتی بوده برای خودش!!بگذریم!!!خیلی سخته هیچی نگی

 

تسلیت باید گفت، غصه این تاریکی را

غصه خاموشی را...

راه باریکی هست، امتدادش آگاهی

و هراسی که نمی دانم از چیست؟

شاید از نادانی،شاید از ترسی که پی نادانی است...

منتظر خواهم ماند

و کناری خواهم جست...

و نمی دانم من هراسی دارم، که نمی دانم از چیست؟

من پناهی می جویم،

من به هر شاخی

من به هر برگی

چنگ خواهم آویخت

آنها را خواهم بویید، خواهم بوسید

به امیدی که قدم بر سرشان بگذاری

و به آنها خواهم گفت:

که تو را می جویم...

پینوشت: عنوان خیلی به مطلب مربوطه ولی هرچی سعی کردم نتونستم از این ترس بیشتر بگم... بیابید پرتقال فروش را!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 20:21  توسط علی  | 
 

۱. می خواستم از روز آخر آموزشی بنویسم، کلا روز جالبی بود ولی عجالتا باشد تا یک فرصت دیگر.

۲. به هرزه عمر بی می و معشوق می گذرد             بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد!

۳. اسمش را گذاشته ام مریم۱!

 

پینوشت۱: بعدا توضیح می دهم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 17:57  توسط علی  | 
دل بسی خون بکف آورد ولی دیده بریخت

الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود...

شعر قشنگی است نه؟! ترکیب خوبی است این خون دل خوردن و تلف کردن عمر و کاه اندوزی! بگذریم!

این پول دارها هم حال آدم را به هم می زنند با آن زندگی سراسر نفرت آنگیز پولیشان... فقط همین یک چیز را می فهمند...

داشتم به این فکر می کردم که چقدر بهت آور است زندگی ابنای بشر همین که زنده اند و همین که به ظرافتی وصف ناشدنی با قوانینی خوش رنگ و لعاب تنازع بقایشان را به شادی می گذرانند بدون آن که متوجه باشند روزی هزار بار بر سر بقای مزخرف و بی ارزشی که هدفی هم دنبال نمی کند می جنگند... از خیالی جنگشان و صلحشان، و ز خیالی عارشان و ننگشان... ترسناکی ماجرا اینجاست که خودت هم توی این بازی ظریف بازیگری شده ای...

دلم گرفته است... هوا بوی باران می دهد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 11:20  توسط علی  | 
صبحگاه است. فرمان خبر دار را داده اند و راست ایستاده ای مثل چوب خشک! و حقیقتا هم بعد از چند دقیقه ای مثل چوب، خشک می شوی و نمی توانی مفاصلت را تکان بدهی. صداها نامفهوم است ولی گویا قرآن می خوانند، توی افکارت غرق شده ای و صداها را خوب نمی شنوی، بدی این وقتهایی که باید بایستی و گوش بدهی در حالی که اگر هم گوش نکنی اتفاقی نمی افتد همین است وقت فکر کردن پیدا می کنی یعنی مغزت وقت پیدا می کند و سیل افکارست که به ذهنت هجوم می آورد...گاهی خاطره است و گاهی آرزو، از این خیال به آن خاطره همچنان می روی و می آیی...به زور هم که شده خاطراتی که اوج حماقتت را در آنها می توانی پیدا کنی، از ذهنت بیرون می کنی و ناگهان متوجه می شوی که در خلاء افتاده ای! انگار تمام زندگی و افکارت جز حماقتهای تکرار شونده هیچ دستاوردی نداشته و نخواهد داشت، وقتی به خلاء می افتی شروع میکنی به دست و پا زدن که فکری پیدا کنی و جریانی تازه توی ذهنت به راه بیاندازی در این اثنا کم کم متوجه صداهای بیرون هم می شوی، قرآن می خوانند و چقدر آشناست...

و لا تستوي الحسنه و لا السيئه ادفع بالتي هي احسن فاذا الذي بينك و بينه عداوه كانه ولي حميم۱

نیکی و ناپسندی یکسان نیستند.ناپسندی را با نیكی دفع كن، كه ناگاه خواهی دید همان كس كه میان

 تو و او دشمنی است، گویی دوستی صمیمی است...

 

۱.سوره فصلت است آیه سی و چهارم

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 21:7  توسط علی  | 
 

شب از نیمه گذشته است، توی تاریکی راه می روم و منتظرم تا پست تمام بشود، بیشتر از چهل ساعت است که نخوابیده ام و باز نگهبان هستم...آسمان هم برای خودش سر و صدایی براه انداخته که نگو و نپرس! رگبار خجالت نمی کشد و سرا پای من را هم مثل زمین خیس می کند...در طول روز کلا فرصت فکر کردن نیست اما شبهای نگهبانی نمی توانی از هجوم فکر در امان بمانی، آنهم توی شبی مثل این که حتی فرمانده هم با همه اهن و ترپش دلش گرفته است و رفته است توی لک...باد پاییزی و برگ ریزان درخت های چنار وسط پادگان ـ که به قاعده نوبت فردا باید همه آنها را جارو کنی! ـ زیر درخشش رنگ قرمز چراغهای زنبوری عهد رضا شاه، آدم را به فضایی می برد که خیالش را مدتهاست با بهانه احمقانه بودن ازکله ات بیرون کرده ای، آخر این افکار که تازه کلی هم ممکن است استدلال کرده باشی به خودت جرات می دهی و با خودت، با صدای بغض کرده می گویی کاری نمی شود کرد همین است که هست...!

 

پینوشت۱:

و انه لیعلم ان محلی منها محل القطب من الرحی!

و او می دانست که نسبت من به آن نسبت محور بود به سنگ آسیاب!

پینوشت ۲:

اعتراف  میکنم دلم برای خیلی چیزها خیلی تنگ شده است! ولی خوب که چه!همین است که هست و تازه احتمالا این بهترین حالت ممکن است!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:45  توسط علی  | 
هوای نوشتن شعر زده به کله ام...دلم هوایی شده...حوصله نداشتم...دلم هم یه کم گرفته... یه کمم خوشحالم از اینکه کوزه ها سر من خراب شد و اون دوتا آشتی کردن...راستشو بخوای یکی رو نخواهم بخشید تا به اشتباهش پی ببره و یکیم خدای ما هم بزررگه...کلی هم حرف داشتم از سرباز خونه از خوبیاش و اونهمه محسنات که داره! از اینکه سربازم خدا رو شکر میکنم...از اینکه میتونم تغییر بدم و تغییر کنم... از اینکه ارزشهام رو می تونم بازبینی کنم...حس تایپ نیست! دلم برای چند نفری ناجور تنگ شده، به قول دوستی احساساتی احمق! شاید راست می گه... این روزا تعریف از خود نباشه که نیست فکر می کنم قوی شدم شبیه جونییام شاید دبیرستان، شاید راهمو پیدا کردم جون، شاید چون خیال می کنم می دونم چی می خوام...وقتی می رفتم می دونستم که از خیلیا دور خواهم شد شاید غریبه...و از بعضی نه...همینه دیگه از قدیمم گفتن از دل برود هرآنکه از دیده برفت...از اینکه اینهمه تلاش کردم کسی داشته باشم که سراغمو بگیره اصلا ناراضی نیستم از نتیجه هم همینطور هر چند فکر کنم یه ریزه افتضاحه!!چه توان کرد من چنینم که نمودم ولی گویا از قضا سرکنگبین صفرا فزود! ای بابا...! حرفی نیست! انتظاری هم نیست! نباید هم باشه...شاید از خودم بیشتر انتظار داشتم...شاید...به هر حال به قول خودم هر کسی سری دارد و سودایی و کسی نیست دراین بادیه که هشیار نباشد! و البته بنده نوکرتمامی دوستان گرانقدر هستم از اونجا که منظور بنده از کسی رو به خوبی درک می کنن قبلا ازشون تشکر می کنم!!! هیچی دیکه چرت پرت گویی بسه!

راستی 

درین بازار اگر سودی است با درویش خرسند است!

خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی!

شبهای قدر است! از تمام معتقدین و غیر معتقدین عزیز التماس دعا داریم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 0:44  توسط علی  |