مرغ پر سوخته در پنجه باز است هنوز
جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسید
دل به جان آمد و او بر سر ناز است هنوز
گرچه بیگانه به خود گشتم و دیوانه ز عشق
یار عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز
گرچه رفتی ز دلم حسرت روی تو نرفت
در این خانه به امید تو باز است هنوز
عماد خراسانی
پی نوشت۱: چقدر نفرت انگیز است که کسی از خوشنامی تو استفاده کند و به کسی نزدیک بشود و با گندی که می زند تو را خراب کند...
چند وقتی است که افتخار آشنایی با شما و وبلاگتان را دارم! از آنجا که آنچه مینویسم بیشتر مخاطبش عام است و از حسن تصادف قصد حسن استفاده را دارم لذا در اینجا این نامه را قرار می دهم تا همه دوستان از آن بهرمند شوند.
ابتدا امیدوارم خوب باشید و حوصله مصروف به تحصیل مهارت و استعداد برای امتحان گزینش کارشناسی ارشد پر طاقت و پر توان باشد و همچنان با جدیت تمام باهتمام بامور تحصیلی چون گذشته ادامه دهید.
غرض از نگاشتن این سطور یادآوری مطلبی است که شاید چند سالی پیش خدمت حضرت عالی عرض کردم اما از آنجا که به نظر می رسد ایام اخیر دچار دشواری هایی شده اید لازم می دانم جهت یادآوری و تعریض نکاتی را عرض کنم.
اولا وبلاگ یک رسانه هدفمند است هرچند کاربری یک رسانه خصوصی و شخصی را می توان برای آن تعریف کرد اما به دلایل زیادی این امر محقق نمی شود.بنابراین هرگاه بخواهیم استفاده ای که برای آن در نظر می گیریم فردی باشد کاربری رسانه ای خود را از دست داده تبدیل به یک دفتر خاطرات یا یادداشت های شخصی می شود و چون گروه هدفش متنوع است لذا انتقال پیام در آن به صورت جهت دار گاهی ناممکن و صد البته موجب سوء برداشت خواهد شد. اما فریاندهای اجتماعی و کاربری های رسانه ای در فضای شبکه بر اساس مدل های تئوری توزیع اجتماعی است که در آن هر گاه در جامعه جریانی راه اندازی شود آن عده که غیر از گروه هدف جریان هستند به عنوان جزء مصرف کننده و پوشش جریان مورد استفاده قرار می گیرند.توجه حضرت عالی به این نکته در مورد وبلاگ شخصی تان مزید امتنان است.
ثانیا هر سخن با دو وجه در شنونده یا خواننده تاثیر می کند، یکی فحوای کلامی و منطقی پیام است و دیگری محتوای احساسی آن، محتوای احساسی پیام معمولا با گیرنده های حسی مثل بینایی یا شنوایی ترکیب شده و بر فرد دریافت کننده اثر می گذارند هنگامی که نوشته در میان می اید ترتیب و توالی گفته ها و بار ارزشی کلمات و معنای آنها جای گیرنده های حسی را پر می کنند، توجه به این مطلب شاید در رسیدن به مقصود بتواند شما را یاری نماید.
ثالثا استناد می کنم به گفته استاد بزرگ جناب استاد محمد رضا شجریان که "هر گاه کلامی که به موسیقی اضافه می شود متناسب نباشد آن موسیقی جلف می شود" در مورد هر گفته ای صدق می کند که هر گاه محملی و محلی که برای کلام انتخاب می شود با آن متناسب نباشد آن گفته ارزش و اعتبارش در نظر خواننده و یا شنونده کاهش می یابد.
نهایتا از آنجا که کلام از گفتن بعضی چیزها عاجز است تنها به ذکر شعری از استاد اجل شیخ بزرگ سعدی شیرازی اکتفا می کنم که بسیار بهتر از من این مطلب را بیان می کنند:
دیده ام می جست گفتندم نبینی روی دوست
عاقبت معلوم کردم کاندرو سیماب داشت
روزگار عشق خوبان شهد فائق می نمود
باز دانستم که شهد آلوده زهر ناب داشت...
سعدی این ره مشکل افتادست در دریای عشق
کاول آخر در صبوری اندکی پایاب داشت!
والسلام علیکم و رحمه الله
با آرزوی توفیقات روز افزون
گفتن از بدگوها چیز عجیبی نیست! هر کجا بگردی تعداد معتنا بهی پیدا می کنی!لازم است از دوستان بسیار خوبم تشکر کنم که با این بی بضاعتیم نمی دانم چطور مراتب قدر دانیم را به آنها ابراز کنم و چطور از خجالتشان در بیایم...ابتدا و بیش از همه برادر و دوست ارزشمند و بزرگوارم جناب علیرضا خان لولاگر و بعد دوست بسیار خوبم جناب سیاوش خان ترابی و سرکار مریم خانم روستایی و جناب آقای دکتر احمد رضا که آنچنان مرام کش کرده اینجانب را که به هیچ وسیله توان جبران ندارم...لازم است از دوستان و اساتید هنرمند جناب آقای بهزاد قدیانلو، جناب آقای مانی زرتاب و سرکار خانم ویریا رحمان پور هم بی نهایت تشکر بنمایم.و البته علی علی قارداشی و اقا رضای سراج زاده را هم که با بزرگواری این مقدار تقبل زحمت فرمودند رانباید از قلم انداخت...
خستگیش روی تنم ماسید اما دو تا خسته نباشید به دلم خیلی نشست، اولی سومین و آخرین خسته نباشید حضوری! و تنها خسته نباشید اس ام اسی... سپاس گزارم...
برای آخرین بار بچه ها رژه رفتند و باید بگویم با کمال افتخار کل گروهان بدترین رژه ممکن در طول تاریخ را رفته است! اینکه حتی دو نفر نمی شد پیدا کرد که با هم پا بکوبند عجیب است و هم طبیعی... حوصله فلسفه بافتن را ندارم ولی روز آخر است و این چیزها اصلا مهم نیست بگمانم ذوقی که از رفتن بچه ها کرده اند همه چیز را توجیه می کند ـ از همین چند خط کاملا معلوم است که حتی روز سردوشی هم رژه نرفته ام هر چند اگر قانونا موظف به انجامش بودم قطعا با تمام جدیت مثل سایر کارهای دوره انجامش می دادم... ـ همه ذوق دارند و حتی من، دلتنگی نمی کنم بیشتر بی حوصله ام و البته غمگین،(غمگین نه از این بابت که رابطه ای از بین می رود که امروز با این پیشرفت ارتباطات خنده دار است دوری، که کل قضیه بر می گردد به ملتی که هستیم که فقط حرف می زنیم و کمتر عمل، قانون را به محاق نابودی برده ایم و این نه ربط به حاکم دارد که کار تک تکمان است و به گمانم از آنچه که از تاریخ این مملکت می دانم هر جا که قانون مفیدی هم وضع می شده است از روی اینکه ممکن است کسی سوء استفاده ای بکند نابودش کرده اند و به همان سوء استفاده قبل رضایت داده اند... و این نقد به حق من را کمتر کسی وقعی می گذارد...) بگذریم... مهمان امیر فرماندهی شده ایم که شیرینیی بخوریم و روز آخر سختی ها را ـ به زعمشان ـ فراموش کنیم! بعد از خداحافظی فرمانده، بازار خداحافظی همه گرم است الا من... فرمالیته همدیگر را می بوسند و اگر هم کمی بی حوصله باشد کسی به همان دست دادن اکتفا می کند، شماره تلفن ها (البته همانطور که وسیله نزدیکی است همان اسباب مصیبت و دوری هم می تواند باشد که دلتنگی را کمتر مثل قبل می کند...)رد و بدل می شود و آنها که ذوقی دارند و شاید به قول رفیقی دخترانه تر فکر می کنند،خاطره و یادداشت می خواهند از دیگران...نمی دانم اما مثل این است که تمامش یک تصنع دسته جمعی است که به تصادف گاهی واقعیتی و محبتی هم می شود توی آن یافت... برگه های مرخصی پایان دوره را توزیع میکنند و کم کم مردم پراکنده می شوند (و عجب واژه ای است این مردم... فرصتی باشد آیین درویشی را کنار می گذاریم...) و به گمانم تصنع از آنجاست که هیچ کدام غمی در صورت ندارند و بلکه از هم فراری، هر کدام به سویی می خزند انگار نه انگار که اکنون از دوستی جدا می شوند...بی حوصله ام و دلم کم کم می گیرد دم در پوتین هایم را به سربازی می دهم که به حق از من بیشتر از آنها استفاده خواهد کرد...
پا برهنه به سمت خانه می روم گویی به سرزمین مقدس قدم می گذارم...
پینوشت:چیزی نبود که اول می خواستم بنویسم شاید دلیلش این باشد که احساسم الان کمتر درگیر است.
تسلیت باید گفت، غصه این تاریکی را
غصه خاموشی را...
راه باریکی هست، امتدادش آگاهی
و هراسی که نمی دانم از چیست؟
شاید از نادانی،شاید از ترسی که پی نادانی است...
منتظر خواهم ماند
و کناری خواهم جست...
و نمی دانم من هراسی دارم، که نمی دانم از چیست؟
من پناهی می جویم،
من به هر شاخی
من به هر برگی
چنگ خواهم آویخت
آنها را خواهم بویید، خواهم بوسید
به امیدی که قدم بر سرشان بگذاری
و به آنها خواهم گفت:
که تو را می جویم...
پینوشت: عنوان خیلی به مطلب مربوطه ولی هرچی سعی کردم نتونستم از این ترس بیشتر بگم... بیابید پرتقال فروش را!
۱. می خواستم از روز آخر آموزشی بنویسم، کلا روز جالبی بود ولی عجالتا باشد تا یک فرصت دیگر.
۲. به هرزه عمر بی می و معشوق می گذرد بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد!
۳. اسمش را گذاشته ام مریم۱!
پینوشت۱: بعدا توضیح می دهم!
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود...
شعر قشنگی است نه؟! ترکیب خوبی است این خون دل خوردن و تلف کردن عمر و کاه اندوزی! بگذریم!
این پول دارها هم حال آدم را به هم می زنند با آن زندگی سراسر نفرت آنگیز پولیشان... فقط همین یک چیز را می فهمند...
داشتم به این فکر می کردم که چقدر بهت آور است زندگی ابنای بشر همین که زنده اند و همین که به ظرافتی وصف ناشدنی با قوانینی خوش رنگ و لعاب تنازع بقایشان را به شادی می گذرانند بدون آن که متوجه باشند روزی هزار بار بر سر بقای مزخرف و بی ارزشی که هدفی هم دنبال نمی کند می جنگند... از خیالی جنگشان و صلحشان، و ز خیالی عارشان و ننگشان... ترسناکی ماجرا اینجاست که خودت هم توی این بازی ظریف بازیگری شده ای...
دلم گرفته است... هوا بوی باران می دهد...
و لا تستوي الحسنه و لا السيئه ادفع بالتي هي احسن فاذا الذي بينك و بينه عداوه كانه ولي حميم۱
نیکی و ناپسندی یکسان نیستند.ناپسندی را با نیكی دفع كن، كه ناگاه خواهی دید همان كس كه میان
تو و او دشمنی است، گویی دوستی صمیمی است...
۱.سوره فصلت است آیه سی و چهارم