تبليغاتX
بساباد

هیچوقت دوست نداشتم یک مسئله روحل نشده رها کنم و اصولا پاک کردن صورت مسئله هم به نظرم همیشه غلط بوده ولی شاید صورت مسئله رو اشتباه طرح کرده باشم .شاید ...

نمی دونم شاید شروع دوباره واین بار از یه جای دیگه یه راه حل مناسب باشه و شاید هم نه...

شاید یه مدت خلوت با خودم مثل این چند روز علاوه براینکه حالم رو بهتر کنه باعث بشه یه مروری روی خودم بکنم و اشکالهام رو بیشتربشناسم وبیشتراصلاحشون کنم...

ولی آیا اصراری هست برای ادامه؟پاسخ من اینه که نه!خیلی بدیهیه که آدمها  اگر  از چیزی خوششون بیاد میرن دنبالش  و فقط وقتی بهش میرسن که اونم ازشون خوشش بیاد!!نمی دونم  آخرش چیه ولی می دونم که خوبه این رو حس می کنم ، و یه حس خیلی قوی بهم می گه  آخر آخراین ماجرا یه چیزخوب باقی می مونه ، اینکه اون چیه نمی دونم ولی هرچی هست ازجنس دوری یا غم یا آزار یا ... نیست.به قول یکی ازاستادام وقتی توی دلت صاف باشه و نسبت به یه چیزی خالص باشی که نه بتونی دروغ بگی نه خیانت،آخرهمچین چیزی همیشه خوبه... 

 

 

+ نوشته شده توسط علی در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 14:2 |
باز چه کرده‌ای تو با جان و دل و روان من!
باز چه آتشی زدی، به مغز استخوان من!

ای که مرا گزیده‌ای، پرده‌ی دل دریده‌ای
وای اگر عیان شود نام تو از زبان من!

رحم نمی‌کنی چرا؟ بند نمی‌زنی به پا
مرغ دل رمیده ‌را، تا بکشی عنان من

دفتر طب نهاده‌ام، دفتر دل گشاده‌ام
تا که شود خیال تو یکسره میهمان من

دیده‌ای و ندیده‌ای مرده‌ی زنده‌یی چو من
رفته‌ای و نرفته‌ای، از دل بی‌کران من
............................................................

خود را به خفتن می زنی، وقتی صدایت می‌زنم
گویی که با این حیله‌ها، تنها رهایت می‌کنم؟!

هی پلک چشمت می‌پرد، مکر تو را لو می‌دهد!
چشمان خود را بسته‌ای، بیداری امّا ای صنم!

نیرنگ تو بیرنگ شد، در پیش چشم جان من
بس کن که من از روی تو، حاشا اگر دل برکنم

ای جان جان صبحدم، بیگانه‌ای با خواب و غم!
من شاد و بی‌خواب از توام، ای نور چشم روشنم

تنها رهایت کی کنم؟ تو با منی هر صبح و شب
آمیخته با عطر تو، هم جان و هم پیراهنم

از کار و بار و کسب خود، افتاده عقل بی‌نوا
چون برندارد عشق تو، یک لحظه دست از دامنم

امیر حسین سام

 

+ نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:59 |
گاهی خیلی بیشتر از اونی که نسبت به یه مطلب(حالا مشکل یا ادم یا ...هرچی)احساس خوب یا بدی داشته باشیم تلقین و خیال پردازیمون باعث میشه باعث میشه اون احساس تشدید بشه...

وقتی از چیزی نگرانیم هر حادثه ای رو اگر در همون جهت تفسیر کنیم بیشتر ناراحت و افسرده و مضطرب میشیم...(به قول روانشناسها دچار خطای شناختی از نوع پیشگویی شدیم)

یا وقتی هی بخودمون می گیم بلاتکلیفم ضعیفم هی بیشتر این حس بد رو تو خودمون تقویت میکنیم...

گاهی حتی این تلقین می تونه احساسمون رو هم عوض کنه و از خوب به بد یا به عکس تبدیلش کنه و بعد از تبدیل به دلیل ایجاد خلاء دچار احساسات متناقض یا حتی افسردگی بشیم...

نمیدونم چقدر این مطلب می تونه درست باشه .اما خوشحال میشم تجربه شما رو هم بشنوم.

 

 

+ نوشته شده توسط علی در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:33 |
خدا مفهومی است که بشر در طول تاریخ و در هر برحه از زمان بگونه ای به آن اعتقاد داشته است گاهی او را در بتها دیده گاهی در انسانها گاهی در تماثیل گاه ...

خدا را نمی توان تصویر کرد ولی هر کس در درون خود در تنهاترین لحظه ها همیشه جریانش را می تواند بیابد!!

یک جریان حقیقی نجات بخش!!که از آدم به خویش نزدیکتر است...

+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:31 |
مبارزه همیشه برام واژه مقدسی بوده همیشه یه جریان طبیعی از روند زندگی شاید نمی گم همیشه یک روندرو طی می کرده نه گاهی مبارزه نکردن یه جور مبارزه است ولی همونهم وقتی برام معنی داشته که یه چیزی رو دنبال کنه و یه مقصد و هدفی داشته باشه اگر اینجور نگاه می کردی اونوقت همه چیز معنی دار میشد از راه رفتن و نفس کشیدن تا جنگیدن و جون دادن...

و همیشه یه مسئله مطرح می شد خوب چه چیزی می تونه به عنوان هدف مناسب باشه؟!آخرین جوابی که برای این سؤال اون روزها داشتم این بود که نفس کمال و کامل بودن خود به خود و به طور غریزی این کارو می کنه و البته چندان هم بیراه نبود کمال طلبی تو ذات ما آدمهاست و هیچ کس نمیتونه منکر این بشه که یه جوری و یک جایی به دنبال کمالیه...

اما امروز یه سؤال جدی دارم! با فرض اینکه اصل مبارزه و حرکت درست باشه(و گرنه آدم از آدم بودش دور میشه و به قول کابوک مرداب که  پر از ابیه که یه وقتی زلال بوده وقتی یه جا می مونه می گنده )یه سؤال اینه که چه ملاکی برای تعیین روش مبارزه وجود داره؟البته وقتی بپذیری که برای چیزی که می خوای باید تلاش کنی در راستای چیزی که می خوای ملاک ها تعیین میشن و شاید باید ها و نباید ها خیلی دلی ولی کاملا تحقق پذیر همیشه خودشون رو نشون بدن(یاد یه بحث نیمه کاره در مورد این دلیها با یکی از دوستام افتادم... )البته به شرطی که بتونی با دلت صاف باشی و ...

اما سؤال جدیم اینه که چه چیزی می تونه اونقدر با ارزش باشه که آدم براش تلاش کنه یا بهتر بگم چه چیزی وجود داره که ادم مطمئن باشه از تلاش کردن در اون راستا پشیمون نمیشه؟! چه چیزی ارزش اینرو داره که کمال طلبی ما به اون تعلق بگیره...؟

   

+ نوشته شده توسط علی در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:48 |

گفتمش شیرین ترین آواز چیست؟

چشم غمگینش به رویم خیره ماند

قطره قطره اشکش از مژگان چکید

لرزه افتادش به گیسوی بلند

زیر لب غمناک خواند

ناله ی زنجیرها بر دست من

گفتمش آنگه که از هم بگسلند

خنده ی تلخی به لب آورد و گفت

آرزویی دلکش است اما دریغ

بخت شورم ره بر این امید بست

وان طلایی زورق خورشید را

صخره های ساحل مغرب شکست

من به خود لرزیدم از دردی که تلخ

 در دل من با دل او می گریست

گفتمش بنگر در این دریای کور

چشم هر اختر چراغ زورقی است

سر به سوی آسمان برداشت گفت

چشم هر اختر چراغ زورقی است

لیکن شب نیز دریاییست ژرف

ای دریغا شبروان کز نیمه راه

می کشد افسون شب در خوابشان

گفتمش فانوس ما میدهد هر چشم بیداری نشان

گفت اما در شبی اینگونه گنگ

هیچ آوایی نمی آید به گوش

گفتمش اما دل من می تپد

گوش کن اینک صدای پای دوست

گفت ای افسوس در این دام مرگ

باز صید تازه ای را می برند

این صدای پای اوست!

گریه ای افتاد در من بی امان

در میان اشکها پرسیدمش

خوشترین لبخند چیست؟

شعله ای در چشم تاریکش شکفت

جوش خون در گونه اش آتش فشاند

گفت لبخندی که عشق سربلند

وقت مردن بر لب مردان نشاند

من ز جا برخاستم بوسیدمش

م سایه

+ نوشته شده توسط علی در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 23:40 |
هر چه می خواهم بنوسم نمی شود...

گویی کلمات بازی کودکانه ای در پیش گرفته اند:  کلمات می روند و می آیند و از ذهن پنهان می شوند. نه حوصله تحلیل اجتماعی هست و نه توان بازگویی آنچه در دل است...

نه کسی هست تا با او بشود از درد گفت و اگرهم پیدا بشود ترسی نا معلوم نمایان می شود که تردید بر دل می افکند...

و نه تن را یارای آن است که بار به تنهایی بردوش کشد...

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند؟

هر چه خواستم بیشتر بنویسم نشد...

 

+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 23:38 |
دردناکترین چیز دنیا اینه که به خاطر چیزی که حقته بترسی و بخاطر چیزی که حقت نیست بتونی زور بگی...!

+ نوشته شده توسط علی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 14:6 |
بازم با مزه شدم مثل قدیم... هی می نویسم هی پاره می کنم هی فکر می کنم هی بخودم می خندم.خوبیش اینه که می شه به تلخ ترین چیزها هم خندید!

ما یه همسایه داریم صداش همیشه تو خونه ما مهمونه ! بنده خدا مریضه ولی خوب تا جا داشته هم همه چی مصرف کرده امروز داشت بلند بلند شکایت می کرد که "ای خدا ای خدا  چرا اینقدر به من ظلم میکنی ؟چرا من رو نجات نمی دی؟؟؟!!!"اینم از خواص ماست هر گندی دلمون بخواد می زنیم بعد می ریم یغه خدا رو می چسبیم!اصولا تو ایران مسؤلیت مزخرف ترین چیزیه که همه ازش فرار می کنن!!!و این حتی در مورد شخصی ترین چیزای ما هم صادقِ حتی بعضی وقتا مسولیت احساساتمونو  هم قبول نمی کنیم!!!هزار بار این جمله رو شنیدم:"از چی طرف خوشت میاد؟نمی دونم این چیزا که دلیل نمی خواد"!!!یا بر عکسش.بگذریم که حتی نمی دونیم مسولیت یعنی چی!نه یعنی اینکه عالم و آدم رو نابود کنی و به خودت اجازه هر کاری بدی که چی آقا مسؤل هستند!!

یه جا یه بنده خدا بود خیلی با مزه بود این بنده خدا چون خیلی مسؤل بود و همش تحت فشار بود نصف هفته سر کار نبود اون موقع ها هم که بود هر کاری رو که باید راه می نداخت محول می کرد به جناب وزیر که خود اون وزیر همین بنده خدای ما رو کرده بود جانشین خودش و صاحب اختیار همه چی!!البته این بنده خدا آدم خوبی بود اقلا همش دو برابر یه فوق لیسانس (البته با یه فوق دیپلم اونم با ۱۰ سال سابقه کار تو سمنان ـ توی یه فروشگاه احتمالا! ـ و حالا شده بود معاون وزیر)حقوق می گرفت البته اینم فقط به خاطر اینکه مهرورز بود...!!!

بگذریم اینطورم نیست که فقط تو دولت اینو ببنی نه فکر می کنم تو مملکت ما این همه جا قابل دیدنه تو دانشجو بی سواد خونه دار و بچه دار ...

از همه بدتر اینه که خیلی هامون می دونیم که چنین چیزی هست و حتی در خودمون می بینیمش ولی تنها توجیهش می کنیم تا یه کم زحمت بیشتر رو متحمل نشیم که موقعیت اجتماعی بهتر و رشد عقلی بیشتری رو بدست بیاریم. نمی دونم چرا ولی انگار هیچکدوم از ما پیشرفت رو دوست نداریم وتنها در عالم تخیلات فانتزی و در حالت کمترین زحمت ممکن ادعای همچین چیزی رو پیدا می کنیم...

 

+ نوشته شده توسط علی در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 10:30 |
به قول یکی از رفقا سال وقتی نو می شه که دل آدم نو بشه!!

با توجه به این که سال تقویم نو شده و آرزوی این که گذر زمان باعث نو شدن دلها هم شده باشه!! به همه رفقا تبریک می گم!!

می خواستم تو جواب جناب (مرتضی) جعفری بگم یا دیگران بعد دیدم بهتره یه پست جدید برم!

اولا این درسته که تقسیم بندی آدمها به قوی و ضعیف (کلا سیاه و سفید دیدن)نه معقول و نه درست منم منظورم این نبود که آدمها اینطورین اصلا بحثم چیزه دیگه ای بود می خواستم بگم دقیقا بر عکس پس وقتی من احساس ضعف می کنم قوی ها کجان؟!بحثم کمک بود...

ثانیا همون جوری که جناب جعفری در جریان اند می دونند چقدر سستی در تصمیم گیری و به موقع تصمیم نگرفتن برای من اعصاب خورد کنه!!اما فقط مشهد این نتیجه رو به ادم نمیده کلا زندگی توی جمع با یه نگاه اجتماعی با دیدن یسری واقعیتها که تو جامعه ما جریان داره من رو به این نتیجه رسونده...

اگر عمری باشه در مورد اتفاقی که داره می افته و نتایج اجتماعی بعضی سیاستها بعدا خواهم نوشت ولی حرفم در حال حاضر همین بود...

و دقیقا مشکل همین جاست که همون ریشه ها باعث می شه بدون هیچ پیشینه ای زمینه برداشت نادرست تو آدمها وجود داشته باشه....

 در نهایتم ما مخلص همه رفقا هم هستیم علی الخصوص اعضای حلقه دوم!!

+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه ششم فروردین 1387 و ساعت 19:38 |