تبليغاتX
بساباد
یکی دیوانه ای آتش برافروخت...
داستان از سرآغاز مبهمی سخن می گوید که شنونده هرگز در خاطر نخواهد آورد و ما نیز از آنجا که روزی شنونده بوده ایم از این قاعده مستثنا نیستیم...اما هرچه هست داستان ها از جایی باید نقل شوند و یا در خاطر بمانند و بعد از مدتی آنجا سراغاز داستان خواهد شد و البته از آنجا که انسان معمولا هر داستانی را از آنجایی که خودش به خاطر می آورد بازگو می کند روایت آغاز داستان از زبان افراد گوناگون متفاوت خواهد بود. و شاید به همین دلیل است که داستان برای هر کسی به تناسب محل تولد و روزگار روایت دیگری باشد.

اما داستان از نگاه ما با اندک تصحیحی از شبی سخن می گوید که آسمانش را ابرهایی پوشانده اند و نویسنده در خاطر ندارد که کی و کجا شب آغازیدن گرفته است. در حقیقت شب را استعاره گرفته است زیرا روز را ندیده که بتواند برای شنونده و یا خواننده از تفاوت شب و روز یا تاریکی و روشنایی سخن بگوید...

داستان خبر از روزی میدهد که قرار است بیاید و نویسنده و یا شنونده نمی داند که چطور و از کجا باید بفهمد که که آن روز موعود فرارسیده است یا نه...و تنها به این بسنده می کند که بداند روزی با چنان مواصفاتی وجود دارد در حقیقت او مواصفات را میداند و میشناسد که انها هم از مفاهیم شبی گرفته شده اند که دیده و شناخته است و او هرگز نه تصوری از روز می تواند داشته باشد و نه آگاهیی...

تنها انتظار را باید بشناسد و در این هنگامه است همراه و همرزم از دیگران جدا خواهند شد زیرا نسبت به روز مردمان مانند کورانیند که تنها باید به حواس خود و داستان راوی اعتماد کنند و چه بسا تنها به داستان راوی تا بتوانند داستانی بگویند که روزی در بر دارد که در دیدگان راوی وجود ندارد...در حقیقت باور واعتقاد هر فردی تنها دلیل او بر وجود چیزی خارج و یا درون داستان اوست...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:40  توسط علی  | 
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:49  توسط علی  | 
بگمانم خدا از ما آدمها باید بهتر باشد، مهربانتر و بزرگوارتر. بعصی از ما آدمها خدا را و بنده های خوبش را به اندازه خودمان کوچک می بینیم...انتظار داریم خدا اشتباهاتمان را جبران کند، برایمان از دیگران به خاطر اشتباهاتمان انتقام بگیرد...

خودمان را با هزار بامبول و دوز و کلک به خدا وصل می کنیم و هی سند وکالت و فامیلی به نام خودمان می زنیم انگار خدا هم مثل ما اهل پارتی بازی و زیر میزی و ... است...

خدا مفهوم وسیعی است که در کلام نمی گنجد که خالق کلام را چگونه با مخلوق می توان وصف نمود؟ و آن موقع ما آدمها حقارتمان را چنان فریاد می زنیم که چون اویی را با چون خودی مقایسه می کنیم...

 

 

پینوشت:

خشم جز تباهی سودی ندارد...

دلم آب زلال میخواد...سایه خنک...آبی آسمونی...یک عالمه خنده...و یک دسته گل...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:1  توسط علی  | 
بعضی خنده ها خیلی تلخند...دیدن بعضی خنده ها تلختر...بخصوص وقتی احساس کنی هیچ وقت نه تو را فهمیده اند نه قرار است فهمیده بشوی...

بعضی برخوردها تلختر...بخصوص وقتی نمی دانی به کدامین تهمت یا واقعیت تحریف شده و یا قضاوت یکجانبه که شنیده اند با تو چنین می کنند...

و دلت می گیرد وقتی برق نگاهی را که تو تشخیص میدهی منکر میشوند...

نمیدانم گاهی فکر می کنم بیشتر آدمها کودکانیند که قد کشیده اند...

 

منکران را هم ازین می دو سه ساغر بچشان

و گر ایشان نستانند روانی به من آر... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 16:28  توسط علی  | 
امشب شب خلوتیه...هم توی خیال هم توی واقعیت بیرونی...کسی نیست...همه رفتن...

شب موجود جالبیه...شبه...همه می خوابن...همه جا خلوته...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 1:14  توسط علی  |