One day
u will learn
the difference
between
truth and lies
right and wrong
justice and injustice
…

نوشته شده توسط علی در سه شنبه نهم تیر 1388
|
در میانه میدان جنگ زن از مرد می پرسد : چیزی نمی خواهی؟ مرد پاسخ می دهد: سلامتی تو را!

نوشته شده توسط علی در یکشنبه هفتم تیر 1388
|
|
بود آیا که در میکدهها بگشاینداگر از بهر دل زاهد خودبین بستندبه صفای دل رندان صبوحی زدگاننامه تعزیت دختر رز بنویسیدگیسوی چنگ ببرید به مرگ می نابدر میخانه ببستند خدایا مپسندحافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا |
|
گره از کار فروبسته ما بگشاینددل قوی دار که از بهر خدا بگشایندبس در بسته به مفتاح دعا بگشایندتا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایندتا حریفان همه خون از مژهها بگشایندکه در خانه تزویر و ریا بگشایندکه چه زنار ز زیرش به دغا بگشایند |

نوشته شده توسط علی در دوشنبه یکم تیر 1388
|
شاید بیشتر از یک سال پیش اینجا نوشتم که "بیشتر آدمها خیلی چیزها را نمی فهمند و نباید از مردم انتظار فهم و شعور داشت"، به روح مبارک خودم خندیده بودم اگر میدانستم که روزی به استیصال نوشتن این پست می افتم! چند وقت پیش دوستی که دل خوشی از معرفی خودش ندارد (البته لابد دوست!) توی بخش نظرات یکی از پست ها نوشته بود که بزرگترین اشتباه زندگی اش این بوده است که به شعور مردم اعتماد کرده است...بگذریم از اینکه خوب لابد یک کاری کرده ای که این وجه مردم را هم دیده ای و یا یحتمل یکی از همان بی شعور های به اصطلاح مردم نام می تواند خود ما باشد!آنچه میخواهم بگویم این است که به گمانم از کسی که از دیگران عذرخواهی نمیکند نباید عذرخواست! چون شاید درک نکند این مطایبه برای صلح است و شاید طعنه ای بر خود او...فکر میکنم بی شعوری از خودمان نباشد کسی هم بی شعور نخواهد بود، می خواهم بگویم مردم هرچقدر هم ضریب هوشیشان کمتر از نوابغ علامه و فرزانه باشد

بازهم خرد جمعی که تبدیل به اقلا پارادایم شده است خیلی بیشتر از آن است که یک نفر دارد!به یک نتیجه جالب هم رسیده ام که شاید بزرگترین علایق من درک زندگی اجتماعی و روابط آدمهاست، نفس رابطه است که برایم جذاب است نه کیفیت آن!خوب یا بدش چندان مهم نیست، مهم این است که انسان چنان موجود پیچیده و جالبی است که روابطش در میان همنوعانش در حد محاسبات آشوب و یا توپولوژی می تواند جذاب و جالب و هیجان انگیز باشد!این روزها حسرت این را میخورم که مزه بعضی آدمها را نچشیده ام!

نوشته شده توسط علی در شنبه بیست و سوم خرداد 1388
|
دلم شعر می خواد، آواز دسته جمعی، فرار از شهر با همه دروغ هاش، معتقدم آدمها هر کجای دنیا که باشند همینن عوض نمی شن، هر کجا که برن و از هر قوم و قبیله ای که باشن همینقدر به زندگی چسبیدن، همینقدر طبیعت اطرافشون رو تخریب می کنن که به مقاصد خودشون برسن(حالا از تخریب جنگل بگیر تا آداب و سنت هاشون، تا ضمیر و وجدانشون به بهانه پیشرفت)دلم خاک بارون خورده می خواد که خیلی هم تر نشده باشه! دلم طلوع خورشید می خواد وقتی کنار ساحل داری بهش نگاه میکنی و صدای باد تو گوشت وزوز می کنه...دلم شعر میخواد شعر حافظ که بخونم و اونیکه گوش میده اونقدربا ولع گوش کنه که از خوندن سیر نشم...کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟ یک نکته ازین معنی گفتیم و همین باشد...

نوشته شده توسط علی در یکشنبه هفدهم خرداد 1388
|
گرت زین بد آید گناه منست
چنین است و این رسم وراه منست
به این زادم و هم به این بگذرم
یقین دان که خاک پی حیدرم
فردوسی

نوشته شده توسط علی در یکشنبه هفدهم خرداد 1388
آخ که بدم میاد ازینا که نمی فهمن و خیال می کنن که می فهمن و به حرف هیچ کسم گوش نمی دن... یه سری بچه دبستانی که هیچ وقت بزرگ نمی شن...حالمو به هم می زنن...

نوشته شده توسط علی در شنبه شانزدهم خرداد 1388
کسی که در انتخابات شرکت نمی کند حق ندارد در مورد نحوه اداره کشور توسط رئیس جمهور بعدی اظهار نظر کند.
کسی که اصل نظام را قبول ندارد حق ندارد در امور مربوط دخالت کند.
کسی که خیال می کند توی جبری گرفتار آمده است حق ندارد انتخابی بکند.
کسی که به هیچ اخلاقی پایبند نیست حق ندارد در مورد اصول اخلاقی داد سخن سردهد.
کسی که خودش خودش را از دوست داشتن محروم میکند حق ندارد از عشق حرف بزند.
کسی که توی خیالاتش همیشه غرق است حق ندارد واقعیت را تمسخر کند.
کسی که توی بندی است و هیچ تلاشی برای آزادی خودش نمی کند حق ندارد سد راه آزادیخواهان دیگر بشود.
کسی که نمی تواند تفاوت فرهنگی و اجتماعی یک جامعه خاص مثل روستا را با جامعه خودش درک کند حق ندارد با پارادایم های خودش - از آزادی و خوشبختی و تمدن تحمیلی خودش تا روش آب خوردن و آرایش کردنش،- زندگی آن جامعه را مختل کند.
کسی که فرق خوب و بد را نمی فهمد یا نمی خواهد بفهمد و یا نسبی می کند حق ندارد از هیچ خوب یا بدی خوش یا ناخوش باشد یا اصلا چیزی را بر چیزی برتری دهد.والبته حق هر انتخابی را هم از خودش گرفته است.و البته حق هم ندارد بگوید نسبیتش هم نسبی است چون در دوری گرفتار شده است که هیچ عاقلی خود را در آن محبوس نمی کند.
کسی که به دیگران احترام نمی گذارد حق ندارد بخواهد که به او احترام بگذارند.
کسی که نهایت آمالش یک رابطه غریزی جنسی است(هر چند که این رابطه هم جزئی از انسان بودن است ولی نه همه آن)حق ندارد از دوست داشتن حرف بزند زیرا هیچ کس به طمع نمی گوید محبت.
و درنهایت کسی که در مورد خودش با خودش صریح نیست حق ندارد در رابطه خودش با دیگران صریح باشد.

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388
|
دارم فکر میکنم جناب میرحسین موسوی آدم جالبیه! و البته تیم خوبی هم داره ، نمی دونم با توجه به تاریخچه ای که ازش سراغ دارم و با وضع موجود سیستم چه جوری پیش خواهد رفت ولی ازش خوشم اومد مستقل از تاریخچه و تبلیغات انتخاباتی بسیار هوشمندانه حرف می زنه...

نوشته شده توسط علی در شنبه نهم خرداد 1388
|
احساسم را می خواهم توصیف کنم اما نمی دانم آن چیزی را که نمی توانی بگویی چطورمی توانی بنویسی؟! شاید بتوانم اینطور بگویم احساسم شبیه کودکی است که از دست کسی که از او بزرگتر است رنجیده، و حالا هی دست به سمت بزرگتر دراز میکند تا بتواند به او آسیبی برساند اما زورش نمی رسد. مثل گدایی شده ام که برای خودش شخصیت دارد، آرزو و احساس دارد اما هیچ کس نیست که توی کاسه اش چیزی بریزد و حالا هم که یکی دوبار کاسه اش را شکسته اند از زور ناامیدی گوشه خیابان مستاصل نشسته است... بیشتر از همه اینها شاید خسته ام، گم شده ام و به جای اینکه راه را پیدا کنم افتاده ام دنبال آنکه مرا به این شهر آورد و از بد روزگار او هم راه را بلد نبوده و جایی جدا شده است!همه اینها را که بریزی روی هم می شود یکی از احساس هایی که هر روز با خودم یدک می کشم! بگذریم از خشم و نفرت و علاقه ای که هر از گاهی باعث بالا رفتن ضربان قلب می شوند! ازاین هم بدم می آید که یک آدم بی انصاف مثل خودم، انصاف طلب کند از دیگران... کاری نمی توان کرد این احساس های لعنتی نمیفهمم به چه درد می خورند پس که حتی نمی توان آنها را نوشت!

نوشته شده توسط علی در یکشنبه سوم خرداد 1388
|