تبليغاتX
بساباد

گفتمش شیرین ترین آواز چیست؟

چشم غمگینش به رویم خیره ماند

قطره قطره اشکش از مژگان چکید

لرزه افتادش به گیسوی بلند

زیر لب غمناک خواند

ناله ی زنجیرها بر دست من

گفتمش آنگه که از هم بگسلند

خنده ی تلخی به لب آورد و گفت

آرزویی دلکش است اما دریغ

بخت شورم ره بر این امید بست

وان طلایی زورق خورشید را

صخره های ساحل مغرب شکست

من به خود لرزیدم از دردی که تلخ

 در دل من با دل او می گریست

گفتمش بنگر در این دریای کور

چشم هر اختر چراغ زورقی است

سر به سوی آسمان برداشت گفت

چشم هر اختر چراغ زورقی است

لیکن شب نیز دریاییست ژرف

ای دریغا شبروان کز نیمه راه

می کشد افسون شب در خوابشان

گفتمش فانوس ما میدهد هر چشم بیداری نشان

گفت اما در شبی اینگونه گنگ

هیچ آوایی نمی آید به گوش

گفتمش اما دل من می تپد

گوش کن اینک صدای پای دوست

گفت ای افسوس در این دام مرگ

باز صید تازه ای را می برند

این صدای پای اوست!

گریه ای افتاد در من بی امان

در میان اشکها پرسیدمش

خوشترین لبخند چیست؟

شعله ای در چشم تاریکش شکفت

جوش خون در گونه اش آتش فشاند

گفت لبخندی که عشق سربلند

وقت مردن بر لب مردان نشاند

من ز جا برخاستم بوسیدمش

م سایه

+ نوشته شده توسط علی در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 23:40 |
هر چه می خواهم بنوسم نمی شود...

گویی کلمات بازی کودکانه ای در پیش گرفته اند:  کلمات می روند و می آیند و از ذهن پنهان می شوند. نه حوصله تحلیل اجتماعی هست و نه توان بازگویی آنچه در دل است...

نه کسی هست تا با او بشود از درد گفت و اگرهم پیدا بشود ترسی نا معلوم نمایان می شود که تردید بر دل می افکند...

و نه تن را یارای آن است که بار به تنهایی بردوش کشد...

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند؟

هر چه خواستم بیشتر بنویسم نشد...

 

+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 23:38 |
دردناکترین چیز دنیا اینه که به خاطر چیزی که حقته بترسی و بخاطر چیزی که حقت نیست بتونی زور بگی...!

+ نوشته شده توسط علی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 14:6 |
بازم با مزه شدم مثل قدیم... هی می نویسم هی پاره می کنم هی فکر می کنم هی بخودم می خندم.خوبیش اینه که می شه به تلخ ترین چیزها هم خندید!

ما یه همسایه داریم صداش همیشه تو خونه ما مهمونه ! بنده خدا مریضه ولی خوب تا جا داشته هم همه چی مصرف کرده امروز داشت بلند بلند شکایت می کرد که "ای خدا ای خدا  چرا اینقدر به من ظلم میکنی ؟چرا من رو نجات نمی دی؟؟؟!!!"اینم از خواص ماست هر گندی دلمون بخواد می زنیم بعد می ریم یغه خدا رو می چسبیم!اصولا تو ایران مسؤلیت مزخرف ترین چیزیه که همه ازش فرار می کنن!!!و این حتی در مورد شخصی ترین چیزای ما هم صادقِ حتی بعضی وقتا مسولیت احساساتمونو  هم قبول نمی کنیم!!!هزار بار این جمله رو شنیدم:"از چی طرف خوشت میاد؟نمی دونم این چیزا که دلیل نمی خواد"!!!یا بر عکسش.بگذریم که حتی نمی دونیم مسولیت یعنی چی!نه یعنی اینکه عالم و آدم رو نابود کنی و به خودت اجازه هر کاری بدی که چی آقا مسؤل هستند!!

یه جا یه بنده خدا بود خیلی با مزه بود این بنده خدا چون خیلی مسؤل بود و همش تحت فشار بود نصف هفته سر کار نبود اون موقع ها هم که بود هر کاری رو که باید راه می نداخت محول می کرد به جناب وزیر که خود اون وزیر همین بنده خدای ما رو کرده بود جانشین خودش و صاحب اختیار همه چی!!البته این بنده خدا آدم خوبی بود اقلا همش دو برابر یه فوق لیسانس (البته با یه فوق دیپلم اونم با ۱۰ سال سابقه کار تو سمنان ـ توی یه فروشگاه احتمالا! ـ و حالا شده بود معاون وزیر)حقوق می گرفت البته اینم فقط به خاطر اینکه مهرورز بود...!!!

بگذریم اینطورم نیست که فقط تو دولت اینو ببنی نه فکر می کنم تو مملکت ما این همه جا قابل دیدنه تو دانشجو بی سواد خونه دار و بچه دار ...

از همه بدتر اینه که خیلی هامون می دونیم که چنین چیزی هست و حتی در خودمون می بینیمش ولی تنها توجیهش می کنیم تا یه کم زحمت بیشتر رو متحمل نشیم که موقعیت اجتماعی بهتر و رشد عقلی بیشتری رو بدست بیاریم. نمی دونم چرا ولی انگار هیچکدوم از ما پیشرفت رو دوست نداریم وتنها در عالم تخیلات فانتزی و در حالت کمترین زحمت ممکن ادعای همچین چیزی رو پیدا می کنیم...

 

+ نوشته شده توسط علی در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 10:30 |
به قول یکی از رفقا سال وقتی نو می شه که دل آدم نو بشه!!

با توجه به این که سال تقویم نو شده و آرزوی این که گذر زمان باعث نو شدن دلها هم شده باشه!! به همه رفقا تبریک می گم!!

می خواستم تو جواب جناب (مرتضی) جعفری بگم یا دیگران بعد دیدم بهتره یه پست جدید برم!

اولا این درسته که تقسیم بندی آدمها به قوی و ضعیف (کلا سیاه و سفید دیدن)نه معقول و نه درست منم منظورم این نبود که آدمها اینطورین اصلا بحثم چیزه دیگه ای بود می خواستم بگم دقیقا بر عکس پس وقتی من احساس ضعف می کنم قوی ها کجان؟!بحثم کمک بود...

ثانیا همون جوری که جناب جعفری در جریان اند می دونند چقدر سستی در تصمیم گیری و به موقع تصمیم نگرفتن برای من اعصاب خورد کنه!!اما فقط مشهد این نتیجه رو به ادم نمیده کلا زندگی توی جمع با یه نگاه اجتماعی با دیدن یسری واقعیتها که تو جامعه ما جریان داره من رو به این نتیجه رسونده...

اگر عمری باشه در مورد اتفاقی که داره می افته و نتایج اجتماعی بعضی سیاستها بعدا خواهم نوشت ولی حرفم در حال حاضر همین بود...

و دقیقا مشکل همین جاست که همون ریشه ها باعث می شه بدون هیچ پیشینه ای زمینه برداشت نادرست تو آدمها وجود داشته باشه....

 در نهایتم ما مخلص همه رفقا هم هستیم علی الخصوص اعضای حلقه دوم!!

+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه ششم فروردین 1387 و ساعت 19:38 |
دو دسته آدم همیشه برام قابل ترحم بودن یه دسته آدمای سطحی یه دسته هم آدمای ضعیف!یادمه بابام بهم میخندید وقتی حرص می خوردم این جور آدما رو میدیدم میگفت :"علی چه انتظاری از مردم داری؟۹۰٪مردم همینن باید باهاشون کنار بیای و اگر خدای نکرده دیدی متوجه چیزی هستی که اونا نیستند باید درکشون کنی و کمکشون کنی..."یعنی نمیشه که اقا جان ما هم ازون ۹۰٪ باشیم؟چرا پس اون ۱۰٪ نمیان کمک؟!!

سطحی بودن چقدر برام آزار دهنده است!!به این نتیجه رسیدم که شاید بتونم درک کنم ولی فکر نمی کنم بتونم با یه آدم قشری و سطحی زیر یه سقف بیشتر از یکی دو ساعت دوام بیارم!!و ای وای به وقتی که خودمم اینطوری باشم یا بزور بخوام  ادمایی که دوستشون دارم و فکر میکنم اقلا از دید من اینطوری نیستند (ولی باشند) رو ثابت کنم که نیستند...

داشتم فکر می کردم چقدر سخته که درون ادمها رو راضی کنی که قصدت همونیه که میگی!تو ادعا راحته که اینو ادعا کنی ولی حتی خودمونم به این راحتیا باور نمی کنیم!!

 

 

+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 14:58 |
گاهی با خودم میگم زندگی چیز غریبیه !

اصلا این بودن چه فایده ای داره؟و اصلا چه فرقی می کنه که باشی یا نباشی؟ اگر یه اصلی نباشه که ما آدمها براش زندگی کنیم زندگی صرفا عذاب کشیدنه!

بعضیا میگن باید زندگی کنی تا رشد کنی!میگم فرضا رشد کردم خوب حالا این ادم رشد یافته فانی قراره چی کار کنه؟ و حالا هرکاری هم بکنه!که چی بشه؟

باید این سوال جوابی داشته باشه؟؟؟

+ نوشته شده توسط علی در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت 11:28 |
به نام خدا!

برای شروع نمی دونم چی بنویسم!نه که حرفی نیست نمی دونم از کجا بنویسم!

این جا رو برا این باز کردم که شاید غر بزنم!شایدم دردل کنم شایدم ...

بگذریم!

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه                کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود!

امروز این شکلی بودم!

+ نوشته شده توسط علی در شنبه سوم فروردین 1387 و ساعت 23:33 |