تبليغاتX
بساباد
باز چه کرده‌ای تو با جان و دل و روان من!
باز چه آتشی زدی، به مغز استخوان من!

ای که مرا گزیده‌ای، پرده‌ی دل دریده‌ای
وای اگر عیان شود نام تو از زبان من!

رحم نمی‌کنی چرا؟ بند نمی‌زنی به پا
مرغ دل رمیده ‌را، تا بکشی عنان من

دفتر طب نهاده‌ام، دفتر دل گشاده‌ام
تا که شود خیال تو یکسره میهمان من

دیده‌ای و ندیده‌ای مرده‌ی زنده‌یی چو من
رفته‌ای و نرفته‌ای، از دل بی‌کران من
............................................................

خود را به خفتن می زنی، وقتی صدایت می‌زنم
گویی که با این حیله‌ها، تنها رهایت می‌کنم؟!

هی پلک چشمت می‌پرد، مکر تو را لو می‌دهد!
چشمان خود را بسته‌ای، بیداری امّا ای صنم!

نیرنگ تو بیرنگ شد، در پیش چشم جان من
بس کن که من از روی تو، حاشا اگر دل برکنم

ای جان جان صبحدم، بیگانه‌ای با خواب و غم!
من شاد و بی‌خواب از توام، ای نور چشم روشنم

تنها رهایت کی کنم؟ تو با منی هر صبح و شب
آمیخته با عطر تو، هم جان و هم پیراهنم

از کار و بار و کسب خود، افتاده عقل بی‌نوا
چون برندارد عشق تو، یک لحظه دست از دامنم

امیر حسین سام

 

+ نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:59 |
گاهی خیلی بیشتر از اونی که نسبت به یه مطلب(حالا مشکل یا ادم یا ...هرچی)احساس خوب یا بدی داشته باشیم تلقین و خیال پردازیمون باعث میشه باعث میشه اون احساس تشدید بشه...

وقتی از چیزی نگرانیم هر حادثه ای رو اگر در همون جهت تفسیر کنیم بیشتر ناراحت و افسرده و مضطرب میشیم...(به قول روانشناسها دچار خطای شناختی از نوع پیشگویی شدیم)

یا وقتی هی بخودمون می گیم بلاتکلیفم ضعیفم هی بیشتر این حس بد رو تو خودمون تقویت میکنیم...

گاهی حتی این تلقین می تونه احساسمون رو هم عوض کنه و از خوب به بد یا به عکس تبدیلش کنه و بعد از تبدیل به دلیل ایجاد خلاء دچار احساسات متناقض یا حتی افسردگی بشیم...

نمیدونم چقدر این مطلب می تونه درست باشه .اما خوشحال میشم تجربه شما رو هم بشنوم.

 

 

+ نوشته شده توسط علی در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:33 |
خدا مفهومی است که بشر در طول تاریخ و در هر برحه از زمان بگونه ای به آن اعتقاد داشته است گاهی او را در بتها دیده گاهی در انسانها گاهی در تماثیل گاه ...

خدا را نمی توان تصویر کرد ولی هر کس در درون خود در تنهاترین لحظه ها همیشه جریانش را می تواند بیابد!!

یک جریان حقیقی نجات بخش!!که از آدم به خویش نزدیکتر است...

+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:31 |
مبارزه همیشه برام واژه مقدسی بوده همیشه یه جریان طبیعی از روند زندگی شاید نمی گم همیشه یک روندرو طی می کرده نه گاهی مبارزه نکردن یه جور مبارزه است ولی همونهم وقتی برام معنی داشته که یه چیزی رو دنبال کنه و یه مقصد و هدفی داشته باشه اگر اینجور نگاه می کردی اونوقت همه چیز معنی دار میشد از راه رفتن و نفس کشیدن تا جنگیدن و جون دادن...

و همیشه یه مسئله مطرح می شد خوب چه چیزی می تونه به عنوان هدف مناسب باشه؟!آخرین جوابی که برای این سؤال اون روزها داشتم این بود که نفس کمال و کامل بودن خود به خود و به طور غریزی این کارو می کنه و البته چندان هم بیراه نبود کمال طلبی تو ذات ما آدمهاست و هیچ کس نمیتونه منکر این بشه که یه جوری و یک جایی به دنبال کمالیه...

اما امروز یه سؤال جدی دارم! با فرض اینکه اصل مبارزه و حرکت درست باشه(و گرنه آدم از آدم بودش دور میشه و به قول کابوک مرداب که  پر از ابیه که یه وقتی زلال بوده وقتی یه جا می مونه می گنده )یه سؤال اینه که چه ملاکی برای تعیین روش مبارزه وجود داره؟البته وقتی بپذیری که برای چیزی که می خوای باید تلاش کنی در راستای چیزی که می خوای ملاک ها تعیین میشن و شاید باید ها و نباید ها خیلی دلی ولی کاملا تحقق پذیر همیشه خودشون رو نشون بدن(یاد یه بحث نیمه کاره در مورد این دلیها با یکی از دوستام افتادم... )البته به شرطی که بتونی با دلت صاف باشی و ...

اما سؤال جدیم اینه که چه چیزی می تونه اونقدر با ارزش باشه که آدم براش تلاش کنه یا بهتر بگم چه چیزی وجود داره که ادم مطمئن باشه از تلاش کردن در اون راستا پشیمون نمیشه؟! چه چیزی ارزش اینرو داره که کمال طلبی ما به اون تعلق بگیره...؟

   

+ نوشته شده توسط علی در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:48 |