انا لله و انا الیه راجعون
دیروز حال و هوام اینطوری بود.مطلع غزل رو اینجا می ذارم:
تو ز من خسته و آسوده ای از دوری من
من پریشان و تو خشنود ز بی زوری من
راز چشمانِ ترا دانستن
و خموش از کنارَت گذشتن!
از گریبانِ تنگِ غنچه ها بپُرس
غوغای دل تنگی ام را!
این تندیس ِ محزونِ من است،
وارثِ ناسپاسی های عشق
و تازیانه های روزگار!
***
رفتی ای جان و ندانیم که جای تو کجاست
مرغ شبخوان کجایی و نوای تو کجاست
آن چه بیگانگی و این چه غریبیست که نیست
آشنایی که بپرسیم سرای تو کجاست
چه شد آن مهر و وفایی که من آموختمت
عهد ما با تو نه این بود،وفای تو کجاست
مردم دیده ی صاحب نظران جای تو بود
اینک ای جان نگران باش که جای تو کجاست
چه پریشانم ازین فکر پریشان شب و روز
که شب و روز کجایی وکجای تو کجاست
هنر خویش به دنیا نفروشی زنهار
گوهری در همه عالم به بهای تو کجاست
چه کنی بندگی دولت دنیا ؟ ای کاش
به خود آیی و ببینی که خدای توکجاست
گرچه مشاطه ی حسنت به صد آیین آراست
صنما آینه ی عیب نمای تو کجاست
زیر سرپنجه ی گرگیم و جگرها خون است
ای شبان دل ما ناله ی نای تو کجاست
کوه ازین قصه ی پر غصه به فریاد آمد
آه و آه از دل سنگ تو، صدای توکجاست
دل ز غم های گلوگیر گره در گره است
سایه آن زمزمه ی گریه گشای توکجاست
ه.ا.سایه
دوستی از روشنفکری نوشته بود ، آنچه در پی می آید شکوایه ای است از آنچه بر سر ما می رود ...
***
صحبت جدایی یکی از دوستان بود از همسرش، بحث بالا گرفته بود و من دنبال دلیل می گشتم و حیران ...
صحبت از این بود که آنچه به آن آزادی می گویند از نظر آدمها بسیار متفاوت است، البته شکی در این ندارم که آدمها تعاریف متفاوتی از مسئله واحدی می توانند داشته باشند اما...
***
اصلا می دانی چیست ما بچه دهاتی های عامی چه می فهمیم آزادی یعنی چه ؟اصلا چه معنی دارد تا وقتی خانمی هست که با آرایش بسیار غلیظ و لباس آنطور و لابد با این همه زیبایی می تواند فکر کند ، ما نظر بدهیم، تازه کلی هم منت نهاده اند و می فرمایند نظر شما هم نظری هست برای خودش و در حد نظر محترم(صد البته این خیلی مهم است حاضر است درست و غلط را فدای اصرار روی این شرط بدیهی بکند که هر نظری در حد نظر قابل احترام است تا دیگری را هم سطح خود نداند تا شاید درست و غلطش روزی گردن او را بگیرد...) و تمام لطفش در این است که در آنچه در آن فکر می کند مگر می شود شکی هم باشد، فقط می تواند فکر کند...
زهی سعادت !!و وقتی می پرسی چقدر درست است از تو خواهند پرسید اصلا مگر چیز درستی هم وجود دارد؟و اصلا ملاک درست و غلط چیست و به این بهانه تنها اهمال و شهوات و آرزوهای خود را توجیه می کنند ، گویی یادشان رفته است در جامعه ای زندگی می کنند و اگر نخواهند برای خودشان و آزادیشان فکری بکنند و حدی قائل شوند یعنی درست و غلطی بیابند، این جامعه است که برایشان آن را محدود خواهد کرد ...
آنچه از خاطر رفته است مسئولیت نسبت به خود و بداهتا در اثر آن نسبت به جامعه و اطرافیان است و آنچنان مصیبت سردگمی خویش را با واژه های روشنفکرانه و فیلسوف مئابانه توصیف می کنند که همه بفهمند واقعا آنچه در آن مستغرقند چه پیچیده و مهم است...!حال آنکه مسئله آنقدر بدیهی است که با تقریب خوبی اکثریت قریب به اتفاق مردم در طول تاریخ فیلسوف نبوده اند و نمی خواسته اند مشکلات بشریت را حل کنند ، اما چه می شود کرد می دانی ما دهاتی های بی کلاس نمی فهمیم که اسپونزا کیست نمی فهمیم در تلاش بر اثبات نبوغمان باید حتما به خارج برویم و فیلسوف باشیم و پا باید پا جای پای اینیشتین بگذاریم و گر نه همه استعدادهای عظیممان نابود می شود و لعنت بر آن کسی که نمی خواهد ما پیشرفت کنیم...
و وقتی از منطق دم میزنی آنچنان همه چیز را بی ارزش می کنند که منطق از نظر من با آنچه از نظر تو است متفاوت است ...باشد از نظر من منطق آدمکشی است!، چرا می گویید هیتلر جانی بود؟ او که در جهت عظمت مردم کشورش ، خودش و مردم همه دنیا ، همه اینها را رو به نابودی برد.
بعضی وقتها آنقدر بعضی حرفها بر آدم سخت می آیند که آدمی را تاب جان دادن در برابر شان آسان است!
انگار که ما از یک سیاره دیگر آمده ایم، انگار نه انگار که از یک خاک و یک تاریخ و یک فرهنگیم....
انگار که این آدمها که اینجایند صابون را به جای شستشو برای خوردن مصرف میکنند!
آنقدر چیزهای بدیهی در نزد حتی خود را زیر سوال می برند که گویی ...
و خدا نکند یکی از ما آدمهای خنگ کمی فکر کند و کمی بخواند یا متهم به نارسیسیم میشود و یا تک بعدی بودن، می دانی چرا؟ چون قصر زیبای خیالات و عظمت آنها را خراب می کند چون بی کلاس است چون کسی جز آنها حق فکر کردن ندارد و آنچنان زیبا با کلمات تو را مقهور می کنند که باشد حرف تو هم برای خودش حرف ولی در حد نظر و خیلی خیلی اگر فقط برای خودت خوب نباشد در حد یک نظر است دیگر! که خودت هم به آن شک می کنی...
راستی یادم نبود ما دهاتی ها را چه به این حرفها... ؟
اگر روشنفکری چیزی است که باعث می شود من دهاتی نسبت به احساسم و روحم بی توجه بشوم، اگر تنها وسیله ای است برای توجیه زیاده خواهی امیال درونی من تا با کمکش و در این راستا خودم و جامعه ام را نابود کنم و در ازایش فقط با کلاس بشوم، من ترجیح می دهم همان دهاتی خنگ و ساده لوحی باشم که همه سرم را کلاه بگذارند و به ریشم بخندند...
عشق فرزند آزادیست...!
آدم بعضی وقتها یه کاره خوب می کنه ولی بعدش از اون کارش جگر خودش آتیش میگیره...
خیلی خسته هستم اما می خواهم بنویسم.
حال و هوای این روز های من حال و هوای کسی است که گمشده ای دارد و نمی داند که گمشده اش را کجا و چگونه بیابد!
شاید کمی غمگین؟...
چند وقت پیش با بچه های دانشکده رفته بودیم جنگل.گفتم شاید هوایی عوض کنم و این حالت نه چندان غریب در من بهتر بشود که نشد!
چیزی که باید بگویم یا می خواهم بگویم داستانی است که توی این جنگل اتفاق افتاد و نمی دانم که این داستان از کجا ریشه می گیرد. شاید از جایی درون آدمی که می خواهد بگوید من هستم!
شب اول ب کلی سر به سرم گذاشت که آدم خیلی پر تنشی هستی و همش می خواهی تحلیل کنی.نفهمیدم این شلوغی از کجا می آید و او چه چیز هایی را دیده است.
روز دوم توی راه برگشت ار سر تنهایی و بی حوصلگی سر صحبت را با ع باز کردم.شاید فقط برای آنکه کمتر به خودم فکر کنم.نمی دانم شاید پریدم وسط خلوت دو نفره اش با م...
خلاصه شروع به صحبت کردم و نقل قولی از ب که ناگهان صدای بلند نه...بابایی توجه مرا جلب کرد.م بود و تعجب در من.شاید انتظارش را هم داشتم.شاید خودم آنقدر بلند صحبت می کردم که همه بشنوند و این یکی از سر لطف سرزنش جدی ب را این چنین به باد سخره گرفت...نمی دانم ولی اصلا حس بدی نداشتم.اتفاقا از این همه شوخی در آن جدیت خوشم آمد.انگار به دلم نشست...
و این نه....بابا هی تکرار شد...انگار زندگی مسخره ای که در گردش ایامش چنان خورد شده ایم تنها با یک مسخره شدن آنهم با یک کلمه نه بابا غبار می شود و به هوا می رود...
جالب اینجاست که انگار همه در این دور سر گردان به دنبال مستمسکی هستند که گاهی شاید خیلی کم به آن بخندند...
امروز یکی از دوستان عزیز نقدی ازم کرد که انگاری کلی باعث ایجاد کدورت شده بود .میون حرفاش می گفت که رفتار من بعضی جاها خیلی انحصارطلبانه هستش و کم توجهی توش زیاده...
کلی بحث کردیم ، یاد این جمله یکی دیگه از دوستام افتادم که "تو طوری حرف میزنی انگار بهت وحی میشه"یا"طوری با آدم برخورد می کنی انگار سرپرست و قیمی چیزی هستی"...
براش این جمله از علی رو نقل کردم که "آدمها وقتی تو رو نمی شناسند خیلی ساده ازطرز حرف زدنت برداشتهای بد می کنند در صورتی که اگر همون مضامین رو با کلمات دیگه بیان کنی دید بسیارمثبتی بهت پیدا می کنند"...
انکار نمی کنم در این زمینه مقصر منم که نمی تونم از واژگان مناسبی استفاده بکنم ازطرفی خیلی سعی کردم که خیلی وقتها مرتکب چنین اشتباهاتی نشم و خدای نکرده به حریم کسی بی اجازه وارد نشم ولی گویا ناخوداگاه این چند وقت خیلی ها رو آزردم...
هرچند گاهی این مطلب رو خیلی توضیح دادم که برداشت متداول از طرز صحبت کردنم باید با شناختن من همراه باشه و اینکه طرف مقابلم اگر این رو بدونه که توی دلم نه چنان منظوری دارم و نه قصدی و نه حتی متوجه هستم ولی گاهی پیش میاد که کدورتی میمونه...
همین جا از همه کسایی که ممکنه اینطوری ازم دلگیر شده باشند معذرت می خوام و می خوام تاکید کنم که خدای نکرده هیچوقت هیچ منظور بدی نداشتم و صرفا از روی سادگی چیزی رو بکاربردم که شاید معنی درستش رو نمی دونستم...
دیشب به این موضوع که فکر می کردم حافظ باز کردم ، این ابیات اومد :
گر زدست زلف مشکینت خطایی رفت رفت ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت
در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت
از اون دوستم بینهایت ممنونم که این تذکر رو بهم داد و باز هم ازش و همه دیگرانی که ازم دلگیر شدن باز هم عذرمی خام.
این اولین بار_ه که دلم نمی خواد حرف بزنم ، دیروز دلم می خواستا ولی امروز نه...
این اولین بار_ه که دلم نمی خواد بیشتر از این بدونم ( در مورد چیزی که بهم مربوطه) شاید میترسم هرچند ازاینیکه هست که بدتر نمی شه ...
آخه وقتی قرار_ه همین باشه همون بهتر که هیچی گفته نشه ...
شاید می دونم قرار_ه چی گفته بشه و چی قرار داد بشه ، احمقانه ترین چیز دنیا! یعنی پا گذاشتن روی همه عواطف و احساسات و منطقی که با داشتن اونها آدمی تعریف میشه...
و مگه ماها با قرارداد زندگی می کنیم ؟ کی گفته ؟ من با دلم و منطقم زندگی می کنم اصلا همینه که هست ، من نمی تونم انسان نباشم ، من نمی تونم محبت نکنم ...
و چه کارها که تا الان نکردم...اگر بدونه شاخ در میاره...
من قول داده بودم که همه جوره ازش حمایت می کنم ، می دونم الان بهم احتیاج داره ولی خوب نمی تونه ازم بخواد و البته خودشم علیرغم اینکه اینجوری راحتتر نیست (شایدم باشه...)، همین رو می خواد ، چراش مهم نیست ، مهم اینه که باز من کارم رو کردم!!!
مرتضی دیروز ازم پرسید تو که وظیفه ای نداری چرا کمک می کنی؟خنده ام گرفت بهش گفتم چون الان نیاز داری ...این کمک هست می تونی ازش استفده کنی می تونی نکنی من فقط وظیفه ام اینه کن شرایط رو آماده کنم که اگر خواستی بتونی استفاده کنی و اگر کمی باهوش باشم شرایطی که تو توش راحتی رو انتخاب می کنم که بخوای ... حالا اگر ازمن قبولش نمی کنی نسبت به دیگران که حساسیت نداری... مهم اینه که تو الان باید بهت این کمک برسه، این وسط تو مهمی نه من...کمال محبت همینه...
به جان پیر خرابات و حق صحبت او که نیست در سرم جز هوای خدمت او
یادت میاد...؟
نمی دونم نباید یه تنه به قاضی رفت شاید هم چیز دیگه ای گفت ، شاید طرحی نو...
نمی دونم ، شاید اونم دلش نمی خواد چیزی بگه...
من که اصراری ندارم اگر لازم باشه خودش بهتر می دونه دیگه نه؟ُمیاد میگه...
پتک سخن می گوید
(چنین گفت زرتشت ، بخش سوم- نیچه-)
- چرا چنین سخت ؟- زغال سنگ روزی به الماس چنین گفت:مگر ما خویشان نزدیک نیستیم؟
- چرا چنین نرم ؟برادران، من از شما چنین می پرسم :مگر شما برادران من نیستید؟ چرا چنین نرم؟چنین سست و تسلیم؟چرا ردّ و انکار در دلهای شما چنین بسیار است؟ چرا سرنوشت در نگاههای شما چنین کم؟
و اگر نخواهید سرنوشت باشید و سرسخت، چگونه توانید روزی همپای من فتح کرد؟
و اگر سختی شما نخواهد برق زند و بدرد و ببرد ،چگونه توانید روزی همپای من آفرید؟زیرا آفرینندگان همه سختند!و سعادت در نظر شما این باد که هزاره ها را چنان در چنگ بفشارید که موم را !
سعادت نگاشتن خواست هزاره هاست ، نگاشتی همچون نگاشتن بر مفرغ ، بر اصیل تر از مفرغ . تنها اصیل ترینان یکپارچه سختند.
برادران ، من این لوح نو را بر فراز شما می نهم : سخت شوید!
هیچوقت دوست نداشتم یک مسئله روحل نشده رها کنم و اصولا پاک کردن صورت مسئله هم به نظرم همیشه غلط بوده ولی شاید صورت مسئله رو اشتباه طرح کرده باشم .شاید ...
نمی دونم شاید شروع دوباره واین بار از یه جای دیگه یه راه حل مناسب باشه و شاید هم نه...
شاید یه مدت خلوت با خودم مثل این چند روز علاوه براینکه حالم رو بهتر کنه باعث بشه یه مروری روی خودم بکنم و اشکالهام رو بیشتربشناسم وبیشتراصلاحشون کنم...
ولی آیا اصراری هست برای ادامه؟پاسخ من اینه که نه!خیلی بدیهیه که آدمها اگر از چیزی خوششون بیاد میرن دنبالش و فقط وقتی بهش میرسن که اونم ازشون خوشش بیاد!!نمی دونم آخرش چیه ولی می دونم که خوبه این رو حس می کنم ، و یه حس خیلی قوی بهم می گه آخر آخراین ماجرا یه چیزخوب باقی می مونه ، اینکه اون چیه نمی دونم ولی هرچی هست ازجنس دوری یا غم یا آزار یا ... نیست.به قول یکی ازاستادام وقتی توی دلت صاف باشه و نسبت به یه چیزی خالص باشی که نه بتونی دروغ بگی نه خیانت،آخرهمچین چیزی همیشه خوبه...
