در بهترین حالت به خودمان تلقین می کنیم بدترین ها بهترین هستند...!
پدر را باز پرس آخر کجا شد مهر فرزندی؟!!!
جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست
ز مهر او چه می پرسی؟دراو همت چه می بندی؟
همایی چون تو عالیقدر و حرص استخوان تا کی
دریغ آن سایه همت که بر نا اهل افکندی
تقدیم با احترام و سپاس به:
پژمان شهسواری، وحید اناری، مریم نژادیان و فرزانه شیرازی
سبز سبزم امروز
ریشه هایم تازه است.
نور می بارد از سقف!
پژمان هم آمد یک سبد گل در پی
خانه اش روشن باد!
سبز می شد پرواز، یک بغل پروانه
در دلش آواز است، دختر شیرازی!!
سبز سبزم امروز،
جمعمان روشن بود.
سخت شادم کردند، قلبشان پرشادی
آرزوهاشان بی برف!
در دلم امیدی است،
نور باید باشد، روزگاری شیرین
در پی این دو سه حرف...
امروز تولدم بود.
به سر در سرای ما قدم که نه
به پای در نمی زنی؟
بهار سر زده است!
درخت را زیارتی که از سکوت آمده است...
به رقص بالهای خویش،
به سوی جشن سبز پر نمی زنی؟
نه باد می شود صدای موج ها؟
نه یاد خون قلبهای یخ زده است؟
نه عشق را نشان رنگ چشمهای خون زده است؟
بهار سر زده است...
تو را به هرکسی که هست می کند
همانکه در میان چشمهای ما دوقلب را یرقص برده است
به یار پر صلابتت به آنکه دشتهای خشک روح را بهار می کند
به لطف سر نمی زنی؟
تهران
بهمن 87
از بلوار که رد می شوی دخترکان فقیر زیادی می بینی که لباس هایی برتن دارند ارزان قیمت ولی آرایشی که نگاه هر بیننده ای را می خرد و به صف ایستاده اند تا ماشینی بیاید و قیمتی بهتر بگوید و با آن بروند...
دخترکان روسپی روبروی مسجد ایستاده اند...
هرچی میری جلو تموم نمیشه...
هرچی میری جلو به امید این هستی که بلکه این خیابون تموم شه و بعدش خونه باشه، اما نیست خیابونا پشت سرهم صف کشیدن از این کوچه به اون کوچه از این محله تو اون محله راه راهه که ادامه پیدا می کنه، وقتی تو فکری قدمات سبک ترن، هی میری هی میری اما هیچی نیست، توی یکی ازکوچه ها درویش کاسه بدستی می بینی که یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهت میکنه و بی توجه از کنارش رد می شی، حتی آرزو می کنی کاش یه ماشین بهت از پشت بزنه و همه چی تموم شه برا همین سعی میکنی درست از وسط کوچه رد شی از ماشین رو. به بوق و فحش ملتم کاری نداری، داری فکرمیکنی...
هرچی میری جلو تموم نمیشه ...خیالت کجه، تازه میرسی به شلوغیه خیابون اصلی تو پیاده رو، هر دختری که قشنگ کرده خودش رو و نکرده که رد میشه سه چهارتا کوچیکتر و بزرگتر از خودتن که هی بهش متلکی میندازن تا بلکه شکاری بکنن، چه راضی چه ناراضی، هراز گاهی یه سری جفت می بینی پسر پسر، دختر دختر یا پسر دختر، یا دنبال شکارن یا پی گذروندن وحشت که امروز عاشقن و فردا فارغ و شایدم دیروز عاشق بودن و فردا هم باشن...خیالت کجه ، تنهایی فشارت میده، رفته ونرفته سرت می خوره تو یه چیزی بسکه سرت رو پایین گرفتی ندیدش، زیر لب یه فحش نثار دنیا می کنی سرت رو که بالا میاری پیرمرد درویش رو میبنی، زیر لب یه ببخشید میگی که رد شی، راهت رو میبنده، یه لحظه یخ تو دلت آب میشه که چه خبره نکنه زور گیریه، پیرمرد یه نگاهی بهت میندازه، میره کنار، از خودت خجالت می کشی...
هرچی میری جلو تموم نمیشه...سرت درد می کنه، از کنار پارک که رد می شی حتی نمی خوای توش رو نگاه کنی، می ترسی یاد خودت بیفتی شایدم می ترسی کسی رو اون تو ببینی و کیه که تنهایی بره پارک اونم اینجا...یاد بی پولی می افتی، یاد اینکه از خونه در رفتی بازم یه فحش نثار دنیا میکنی و ادامه میدی، هوا کم کم داره تاریک میشه، انگار قسم خوردی تا آخر دنیا باید راه بری تا فراموش کنی که مردای گنده با ماشینای لوکس برای این دختره که جلوت داره راه میره چه ترافیکی راه انداختن، یاد خودت میافتی، یه صدایی تو گوشت وز وز میکنه یه کمم مقاومت می کنی که نشنوی، صدای یه پیرمرده، داره داد می زنه: یاهو مددی، و میخونه: دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت...
هرچی میری جلو تموم نمیشه...با خودت می گی زندگی شاید همینه اما نگاه که میکنی اقلا شادی ظاهری مردم رو می بینی، اقلا دل خوش می کنی که هنوز سه چهار نفری پیدا میشن که به خودشون جرات بدن پشت ویترین طلا فروشیا به قیمت جواهرات نگاه کنن، سردته، هیچی نشده یه چهار راه جلوت سبز شده و ماشینه که توهم میلوله مثل یه سری موش کور، سمت راستی رو انتخواب می کنی که کمتر از همه ازش خاطره داری، رفته و نرفته حواست میره سمت پل عابر پیاده، درویش داره میخونه و نمی فهمی چرا به تو نگاه میکنه، شایدم دلت می خواد به تو نگاه کنه، شایدم برا همینه که اینطور فکرمیکنی، صدای گرمی داره لامصب: که شکست عهد مودت یار سست پیوندم ...
هرچی میری جلو تموم نمیشه...حواست پرته، با خودت جنگ داری، هم میترسی هم نمی خوای از دستش بدی، پیرمرد جلوت جولونی میده که عروسای دهاتی، دس دس میکنی، سرت سنگینه، حواست پرته، انگاری قوره داره تو دلت جوش میزنه، هرچیم مستی بازم ترس از دلت نمی پره، پیرمرد عجیبیه، آخه جونته همینو داری نمی تونی به این مفتی بدی بره ، با خودت میدی مگه خودت نمی ارزی؟مگه فقط برای بقیه باید جون بدی؟حواست پرته، پیرمرد یهو برمیگرده، آب یخه که رو پوستت جاری میشه، قفل میکنی، زیر لب میگه:هرچی که دیده نمیشه، دلیل بر این نیست که وجود نداره...
هرچی میری جلو تموم نمیشه...پشیمون میشی، قدمات شل میشن، غرورت شکسته، ترسیدی، ولی هنوز یه چیز داری، هنوز روحت رو ازت نگرفتن، هنوز می تونی دوست داشته باشی، اینو به هیچکس نمیدی...
هرچی میری جلو تموم نمیشه...