سلام
نمی دونم وقتی این نامه رو می خونی توی چه حال و هوایی هستی، در هر حال امیدوارم خوب باشی. می دونی شب سال نو شده راستش رو بخوای نخواستم طبق عادت معهود اس ام اس بزنم و تبریک بگم شاید چون این طوری غیر مستقیم تره و راستش رو بخوای نمی دونم این نامه رو کی می خونی ولی با توجه به تاریخی که دارم می نویسمش سال نو رو بهت تبریک می گم . وباز مثل هر سال اگر خوبی یا بدی از ما دیدی ببخش که: هرچند ما بدیم توما را بدان مگیر، شاهانه ماجرای گناه گدا بگو...
تا به حال گم شدن را تجربه کرده ای؟ آن موقع که پیدا می شوی چه احساسی داری؟ به گمانم خیلی از ما این روزها گم شده ایم و هرچه دست و پا می زنیم هیچ از پیش نمی بریم،
به خیالم باید تکانی بخورم
در بیابان فنا گم شدن آخر تا چند...؟!
ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم...
ئه ری و ک با خچه بی او ئازیزم تیه نی وارنم
لای لای ، لای لای، ...
که ژول ئه ی چاو که ژالت
ئه ری وه فدای ماله کی ئازیزم پای په روت بام
ئه ری وه فدای دو دیده ی ئازیزم شو به خاوت بام
لای لای ، لای لای، ...
که ژول ئه ی چاو که ژالت
***
ما لنا کلنا جو یا رسول
انا اهوی و قلبک المدبول
کل ما عاد من بعثت الیها
غار منی و خاننی فی ما یقول
....
و کثیر من السوال اشتیاق و کثیر من الجواب تعلیل
***
قطره های باران انگار قصد دارند سقف را سوراخ کنند، چنان با شدت و حدت خودشان را بر بام چوبی کلبه می کوبند که انگار نمی فهمند که از چوب است و آرامتر هم بکوبند به مرادشان می رسند...! اما اینها قصد جنگ دارند، شیپورشان را هر از گاهی دم می دهند و چنان نعره ای بر سر هم می کشند که تمام آسمان را روشن می کنند...! و من این وسط نشسته ام امیدوار و منتظر رحمتی که این جنگجوهای خستگی ناپذیر به دنبال می آورند،
بهار...
همیشه از عکس نیمرخ خوشش میومد می گفت مثله زندگیه تا با واقعیتش مواجه نشی هر چقدرم خوب حدس بزنی نمی تونی بفهمی اون ورش چه شکلیه. می گفت زندگی مثل شطرنج میمونه، همیشه پر از طرح و اجباره و البته احساس! اینجاش دیگه کفری شدم ـ آخه کجای شطرنج احساس وجود داره؟!یه بازی خشک و پر از رقابت برای برد و یا باخت... ـ می گفت اشتباهت همین جاست، رخ رو ببین یه قلعه زمخت که نماد جنگ و حفاظته، همین قلعه خودش رو فدا می کنه که تو بازی رو ببری، گاهی قربانیش می کنی چون هیچ وقت توش نرفتی ببینی چه خبره یا یه سرباز ضعیف که وقتی برسه به آخر زمین دشمن می تونه بهترین مهره صفحه بشه مثل آدمای فداکار که همیشه دم دستن و خیلی هم توانا، ولی تو اول بازی کلی ازش قربانی میدی چون نمی بینیش... شاید برای اینکه کمتر فکر کنی و راحتتر باشی ولی آخر بازی همون سرباز تعیین می کنه که ببری یا ببازی...و همه اینا تازه وقتیه که بتونی مثل یه رخ به دنیای اطرافت نگاه کنی...
آب را که آزاد بگذاری راهش را بالاخره پیدا می کند، به شرط آنکه در میان راه مرداب نشود...
۲- وقتی می خورم به پیسی همیشه وضع همینه، تقصیر منم نیست،از پشت پنجره که نیگاش می کنی نشسته رو نیمکت کنار باغچه زارپ و زورپ موهای فرفری زبرشو می کنه، همیشه به خودم میگم این بشر از دو تا چیز میمره یا اعتماد به نفس زیادی یا کمبودش. صورتش قشنگیم نیست ولی دوست دارم نیگاش کنم، گاهی که فکر می کنم همیشه اینجور وقتا حتی فقط نیگا کردنش آرومم می کنه، از اونطرف بابا داد می زنه الانم داری نیگاش می کنی، لپام گل می ندازه...
۳- چهار سال پیش بود درست یادم نیست قضیه میتینگ سیاسی بود یا از این گروه های آموزش علمیُ اومده بودم دکتر رو ببرم یا نه سخنرانی کنم یادم نیست، موهای وزوزی و چشمای گود افتاده اش با اون کتونیای سفید گنده!هنوزم تو حیاط با همونا میاد میشینه رو نیمکت، دلم هری ریخت...
۴- باز بابا رفته بود کفش بخره برا همه! شیش هفت جفت، انگار عارش میومد با بچه هاش بره انگاری اگر کسی بفهمه زن و بچه داره براش بد میشه، اما بابا رو که باید دوست داشت مگه میشه، اِ...بعد عید بود فرداش ورزش داشتیم، آقا سنگیم که وحشتناک بود.همیشه ازش می ترسیدم.بابا اومد یه جفت کتونی سفید گنده هم برا من گرفته بود، هرچی گفتم بزرگن به خرجش نرفت، می گفت داری بزرگ میشی دو روز دیگه اندازت میشه، صبحش بارون بدی میومد، زنگ ورزش باید می دودیم بعدشم فوتبال.یادم نمیاد چند بار خوردم زمین ولی اون سال تا آخرش از ورزش محروم شدم، آخه آقا سنگی می گفت بچه مامانت نگفته بهت لباس اندازه خودت بپوشی؟ با لباس بزرگ کسی بزرگ نمی شه... گوشه حیاط بشین رو نیمکت.
۵- ساعت نزدیک دو بعد از نصفه شبه، دلم برات تنگ شده ، باد تندی درختا رو تکون میده، مامان رفته زیارت، بابا هم که سر کاره...هرچی گوشه حیات رو نیگا میکنم تو نیستی. دلم خیلی برات تنگ شده...
برو که هرکه نه یار من است بار من است...
نمی دانم که تقدر بر من چه نوشته است، ولی اینجور که اری هضبات الخیام، ما اری اسامر لیلی لیله القمری!!!
وگر مراد تو این است:بی مرادی من؟!
تفاوتی نکند چون مراد یار من است!!!
این هم نشد.
امروز هم گذشت، کاش این روزها زودتر بگذرند...