تبليغاتX
بساباد
سر ما و آستان حضرت دوست که هرچه بر سر ما می رود ارادت اوست...

    سلام

    نمی دونم وقتی این نامه رو می خونی توی چه حال و هوایی هستی، در هر حال امیدوارم خوب باشی. می دونی شب سال نو شده راستش رو بخوای نخواستم طبق عادت معهود اس ام اس بزنم و تبریک بگم شاید چون این طوری غیر مستقیم تره و راستش رو بخوای نمی دونم این نامه رو کی می خونی ولی با توجه به تاریخی که دارم می نویسمش سال نو رو بهت تبریک می گم . وباز مثل هر سال اگر خوبی یا بدی از ما دیدی ببخش که: هرچند ما بدیم توما را بدان مگیر، شاهانه ماجرای گناه گدا بگو...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 21:4  توسط علی  | 
این روزها کمتر آن احساسی که باعث نوشتن در من می شود به سراغم می آید، شاید کمتر احساساتی می شوم شاید هم عادت کرده ام به داشتن آن، نمی دانم اما هرچه هست همین که قلم به دست می گیرم تا چیزکی بنویسم انگار هرچه فکر توی مغزم بوده است تصعید می شود و آخر سر جز یک عبارت چیزی صفحه را نمی آراید. شاید هم خاصیت همین یک عبارت است که همه چیز درون آن خلاصه شده است، همه چیز را بیان می کند، شاید هم نمادی است که می گوید آدمی وقتی قلم به دست می گیرد باید چنان بنویسد که جادوی این موجود غریب را بنمایاند، حالا چه ساده و چه به روش های پیچیده. عبارت عجیبی است..."به نام خدا" شاید هم خاصیت آن خدایش باشد...

تا به حال گم شدن را تجربه کرده ای؟ آن موقع که پیدا می شوی چه احساسی داری؟ به گمانم خیلی از ما این روزها گم شده ایم و هرچه دست و پا می زنیم هیچ از پیش نمی بریم،

به خیالم باید تکانی بخورم 

در بیابان فنا گم شدن آخر تا چند...؟!

ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 13:30  توسط علی  | 
ئه ری ئیمشوه چن شوه ، ئازیزم دور له یارانم

ئه ری و ک با خچه بی او ئازیزم تیه نی وارنم

لای لای ، لای لای، ...

 که ژول ئه ی چاو که ژالت

ئه ری وه فدای ماله کی ئازیزم پای په روت بام

ئه ری وه فدای دو دیده ی ئازیزم شو به خاوت بام

لای لای ، لای لای، ...

که ژول ئه ی چاو که ژالت

***

ما لنا کلنا جو یا رسول

انا اهوی و قلبک المدبول

کل ما عاد من بعثت الیها

 غار منی و خاننی فی ما یقول

....

             و کثیر من السوال اشتیاق          و کثیر من الجواب تعلیل

***

قطره های باران انگار قصد دارند سقف را سوراخ کنند، چنان با شدت و حدت خودشان را بر بام چوبی کلبه می کوبند که انگار نمی فهمند که از چوب است و آرامتر هم بکوبند به مرادشان می رسند...! اما اینها قصد جنگ دارند، شیپورشان را هر از گاهی دم می دهند و چنان نعره ای بر سر هم می کشند که تمام آسمان را روشن می کنند...! و من این وسط نشسته ام امیدوار و منتظر رحمتی که این جنگجوهای خستگی ناپذیر به دنبال می آورند،

 بهار...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 22:23  توسط علی  | 
همیشه اینو می گفت. یه جوراییم بهش اعتقاد داشت نه اینکه از سر ناچاری بگه، قبولش کرده بود:"دست تقدیر هر کجا آدم رو ببره آدم نمی تونه ازش فرار کنه"راستش رو بخوای خیلی دلم می خواست باورش کنم، ولی خوب اگر هر چیزی رو که تو شبانه روز اتفاق میافته ـ حالا مسببش هم هرکی باشه ـ تقدیر اسم بذاری همون میشه...و خوب گاهی هم فکر می کنم چه خوب بود اگر این طور بود اون موقع مسئولیت نسبت به رفتار یعنی کشک!(و البته متاسفانه من از کشک بدم میاد خوب میشه بهش گفت هویچ!)و نمی گم که سرنوشت وجود نداره و ازاین حرفها، خیلی قبول دارم که وجود داره و خیلی هم قبول دارم که خود آدم بیشترش رو حتی همش رو می سازه حالا با یه سری جزئیات که گاهی خیلی مهم میشن! بیخیال داشتم تعریف می کردم.

همیشه از عکس نیمرخ خوشش میومد می گفت مثله زندگیه تا با واقعیتش مواجه نشی هر چقدرم خوب حدس بزنی نمی تونی بفهمی اون ورش چه شکلیه. می گفت زندگی مثل شطرنج میمونه، همیشه پر از طرح و اجباره و البته احساس! اینجاش دیگه کفری شدم ـ آخه کجای شطرنج احساس وجود داره؟!یه بازی خشک و پر از رقابت برای برد و یا باخت... ـ می گفت اشتباهت همین جاست، رخ رو ببین یه قلعه زمخت که نماد جنگ و حفاظته، همین قلعه خودش رو فدا می کنه که تو بازی رو ببری، گاهی قربانیش می کنی چون هیچ وقت توش نرفتی ببینی چه خبره یا یه سرباز ضعیف که وقتی برسه به آخر زمین دشمن می تونه بهترین مهره صفحه بشه مثل آدمای فداکار که همیشه دم دستن و خیلی هم توانا، ولی تو اول بازی کلی ازش قربانی میدی چون نمی بینیش...  شاید برای اینکه کمتر فکر کنی و راحتتر باشی ولی آخر بازی همون سرباز تعیین می کنه که ببری یا ببازی...و همه اینا تازه وقتیه که بتونی مثل یه رخ به دنیای اطرافت نگاه کنی...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 16:45  توسط علی  | 
 

آب را که آزاد بگذاری راهش را بالاخره پیدا می کند، به شرط آنکه در میان راه مرداب نشود...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 13:23  توسط علی  | 
۱- نمی دونم ولی می خوام یه کاری بکنم یه ریزه شاید...بی خیال تقدیم به همان که  از این جور نوشتن لذت می برد، به آقا و یا شاید خانم بی نام یا هر نام.

۲- وقتی می خورم به پیسی همیشه وضع همینه، تقصیر منم نیست،از پشت پنجره که نیگاش می کنی نشسته رو نیمکت کنار باغچه زارپ و زورپ موهای فرفری زبرشو می کنه، همیشه به خودم میگم این بشر از دو تا چیز میمره یا اعتماد به نفس زیادی یا کمبودش. صورتش قشنگیم نیست ولی دوست دارم نیگاش کنم، گاهی که فکر می کنم همیشه اینجور وقتا حتی فقط نیگا کردنش آرومم می کنه، از اونطرف بابا داد می زنه الانم داری نیگاش می کنی، لپام گل می ندازه...

۳- چهار سال پیش بود درست یادم نیست قضیه میتینگ سیاسی بود یا از این گروه های آموزش علمیُ اومده بودم دکتر رو ببرم یا نه سخنرانی کنم یادم نیست، موهای وزوزی و چشمای گود افتاده اش با اون کتونیای سفید گنده!هنوزم تو حیاط با همونا میاد میشینه رو نیمکت، دلم هری ریخت...

۴- باز بابا رفته بود کفش بخره برا همه! شیش هفت جفت، انگار عارش میومد با بچه هاش بره انگاری اگر کسی بفهمه زن و بچه داره براش بد میشه، اما بابا رو که باید دوست داشت مگه میشه، اِ...بعد عید بود فرداش ورزش داشتیم، آقا سنگیم که وحشتناک بود.همیشه ازش می ترسیدم.بابا اومد یه جفت کتونی سفید گنده هم برا من گرفته بود، هرچی گفتم بزرگن به خرجش نرفت، می گفت داری بزرگ میشی دو روز دیگه اندازت میشه، صبحش بارون بدی میومد، زنگ ورزش باید می دودیم بعدشم فوتبال.یادم نمیاد چند بار خوردم زمین ولی اون سال تا آخرش از ورزش محروم شدم، آخه آقا سنگی می گفت بچه  مامانت نگفته بهت لباس اندازه خودت بپوشی؟ با لباس بزرگ کسی بزرگ نمی شه... گوشه حیاط بشین رو نیمکت.

۵- ساعت نزدیک دو بعد از نصفه شبه، دلم برات تنگ شده ، باد تندی درختا رو تکون میده، مامان رفته زیارت، بابا هم که سر کاره...هرچی گوشه حیات رو نیگا میکنم تو نیستی. دلم خیلی برات تنگ شده...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 3:35  توسط علی  | 
درون خلوت ما غیر در نمی گنجد

برو که هرکه نه یار من است بار من است...

نمی دانم که تقدر بر من چه نوشته است، ولی اینجور که اری هضبات الخیام، ما اری اسامر لیلی لیله القمری!!!

وگر مراد تو این است:بی مرادی من؟!

تفاوتی نکند چون مراد یار من است!!!

این هم نشد.

امروز هم گذشت، کاش این روزها زودتر بگذرند...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 20:42  توسط علی  | 
دیشب آخرین حلقه را هم پاره کردم، آخرین پل هم ریخت! و حالا از درون آزادم...گمان می کنم اینجا خیلی چیزها هست که باید از آنها گریخت، احمقی که خود را عاقل میپندارد،نادانی که نادانیش چراغ روشن اش است...وقتی بدیها پنهان باشند اثبات خوبی ها سخت می شود و هزینه آنقدر زیاد که طبقه ای و نسلی را نابود می کند...گمان می کنم خیلی فرق هست بین هوسی که چند ثانیه ای بیشتر دوام ندارد با آرامشی که سالها در درونت جاری می شود.خیلی فرق هست بین لذتی که چند ثانیه بعدش دوباره آن را میخواهی با لذتی که همیشه با تو است. فرق هست بین لذتی که چند ثانیه در اوج خواستن باتمام اجزای جسم و جانت آن را می خواهی و بعدش هیچ، دچار خلاء می شوی با فکر کردن اندیشیدن و ارزشمند بودن...به کمانم اگر به گلدانی زیادی آب بدهی می گندد... به گمانم اگر زهر بریزی پای گیاه باز هم می گندد...اگر عشقه را با دیواری هم آغوش کنی خشک می شود...خیالم این است که خیانت بد است هم آنقدر که زور گفتن...من باید فرار کنم از نخوتی که درون عقلی است که فکر نمی کند!از فکری که تحلیل نمی کند و خیلی فرق هست بین فکری که تحلیل میکند با آنکه یک سری گزاره را پشت سر هم ردیف می آورد...و همه اینها را باید ریخت دور وقتی احساسی از عمق وجودت ندا می دهد و به تو می گوید(و خودت می دانی و آن را به خوبی می شناسی این همانی است که از لحظه تولدت با توست و نه والد روانشناسان است و نه شیطان مذهبیون، این را خوب می شناسی همیشه با تو حرف زده است و همیشه تو را راهنمایی کرده) که چه باید انجام دهی...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 13:1  توسط علی  |