تبليغاتX
بساباد
سر ما و آستان حضرت دوست که هرچه بر سر ما می رود ارادت اوست...
به این نتیجه رسیدم که هیچ موسیقیی به اندازه کارهایی که در موسیقی مقامی انجام شده و می شود روی من اثر گذار نیست.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 0:12  توسط علی  | 
گوشه اتاق نشسته ام و هی کتاب ها را زیر و رو می کنم اصلا پی چیزی نیستم، چیزی هم نمی خوانم فقط حوصله نگاه پرسشگر دیگران را ندارم، می خواهم خودم را سرگرم نشان بدهم، نمی خواهم چیزی بروز بدهم هر چند انقدر تابلو هستم که از هزار کیلومتری هم معلوم است که چاقوی کندی هی دارد روح بیچاره من را با صدای قیژ قیژ زننده ای که جان هر شنونده ای را می لرزاند، با بیرحمی خراش می دهد و هیچ توجهی به این ندارد که ممکن است من از این صدا چندشم بشود...اما هر چه باشد منهم غرور دارم می خواهم برای خودم هم که شده ارزشمند باشم حالا هرچه که دیگری نباشد که این را بخواهد.با خودم طی کرده ام که کارهایم را تمام کنم. شروع کرده ام تقریبا هرلحظه آماده ام که بمیرم.فقط امیدوارم که خیلی دردناک نباشد. نمی خواهم سیاه نمایی بکنم اما بالاخره هرکسی یک وقتی میمیرد و من نمیخواهم کل زنگیم این باشد که ماکزیمم لذت ممکن را ببرم، این برایم زیادی احمقانه است.از این تعارف های مسخره خسته شده ام، مهم هم نیست، این نیز می گذرد بی آنکه مهم باشد که کسی ناراحت می شود یا نمی شود، و گویا تنها چیزی که برای این آدمها که من شناخنم مهم است این است که همه دنیا را ببلعند! نوش جان! امیدوارم سیر بشوید...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 22:32  توسط علی  | 
می خواستم بنشینم و باز وراجی کنم از همان حرفهای همیشگی، کلیشه های باید و نبایدهای خودم، اما جلو خودم را گرفتم، اما نمی شود این تیرباران مزخرف افکار دنباله دار را متوقف کرد، گاهی بی عدالتی بزرگی است که آدمها انتظار دارند خودشان مرکز عالم باشند، و وقتی تو بد حرف می زنی بر ایشان مشتبه می شود که خدای نکرده تو نخواسته باشی جایشان را در مرکز عالم بگیری!

زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه؟

ساغر و باده و باد است به دستم به تو چه؟

تو اگر گوشه محراب گرفتی، صنمی گفت چرا؟!

من اگر گوشه میخانه نشستم به تو چه؟

آتش دوزخ اگر قصد من و تو بکند

تو که خشکی چه به من، من که تر هستم به تو چه؟

-پینوشت:

شاید بگویی که خودم دقیقا الان توی همان موضع مورد نقدم نشسته ام! خوب کاریش نمیشود کرد هر چند که به تو چه؟!! ولی به خودتان نگیرید!آنوقت فکر می کنم شما هم در مرکز عالمید و قبله ای برای خودتان!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 16:4  توسط علی  | 
به من نگاه نمی کند، گویی محتاج این نگاهم!!

وقتی کسی تو را به عمد در نظر نمی گیرد همانقدر به توجه کرده است که بیش از حد به تو توجه کند!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 17:54  توسط علی  | 
از دوستی با احمق بپرهیز زیرا آنچه را که نفع تو در آن است از تو دور می کند و ضررت را به تو نزدیک می نماید...!

و وای به وقتی که احمقی، سعی کنه ادای آدمای عاقل رو در بیاره... هم خودش رو بیچاره می کنه هم اطرافیانش رو...

 داشتم فکر می کردم، چرا بچه هایی که میان فیزیک یه جوری می شن که از هزار کیلومتری هم میشه تشخیصشون داد، شاید چون آرزوهاشون رو دست نیافتنی می بینن(خودمم جزئشونم)، و کودک درون می مونه با کلی ناز و ادا که به هر حال باید یه جوری راضیش کرد دیگه...

و در هرکسی حماقتی هست، و بر آن پیروز نمی شود مگر آنکه خود را بشکند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 21:1  توسط علی  | 
خدا می داند که چند وقت بود اینطور ذوق زده نشده بودم، همیشه این قسمت رازداری شخصیت مشهدی ها را تحسین کرده ام!!به علیرضای عزیزم و همینطور سرکار خانم طهرانی بی نهایت تبریک و تهنیت عرض می کنم.من عکس گذاشتن را چندان دوست ندارم، این را نوشتم تا میزان شوق و شادی را به اطلاع برسانم تا انشاالله حضوری تبریک عرض کنیم! مبارک است آقا، مبارک است!!

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 22:49  توسط علی  | 
سر ساله، فال حافظ نمی خوای؟!!

 شاه شمشادقدان، خسرو شیرین دهنان

که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان

مست بگذشت و نظر برمن  درویش انداخت

گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان

تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود؟

بنده من شو و بر خور ز همه سیم تنان

کمتر از ذره نه ای پست مشو مهر بورز

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد

گفت: "پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان

دامن دوست بدست آر و ز دشمن بگسل

مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان!"

با صبا در چمن لاله سحر می گفتم

که شهیدان که اند این همه خونین کفنان؟

گفت حافظ من و تو محرم این راز نه ایم

از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان

 

پی نوشت: اگر مشکلی داری با خود حضرت حافظ دعوا کن!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 19:21  توسط علی  | 
۱. هر سال اوضاع همینه، حالا یا زیادی مستقیم یا کلا غیر مستقیم مثل امسال، سر سال که میشه و هوا یه ریزه شبیه شمال، حال منم گرفته میشه نه اینکه بدم بیاد یه حسی به آدم منتقل میشه تو مایه هایه دلتنگی، شاید از بهار این چهار پنج سال اخیر همه خاطراتم ناجور مزخرفن و شاید دلیلش هم همین باشه، شاید خوشی مردم رو تصنعی می بینم و به نظرم روزمرگی شده سالمرگی!! از اونطرف یکی بلند بلند می خونه "زندگی شاید همین باشد! یک فریب ساده و کوچک!!" یه لعنت به خودم می فرستم و یه لعنت به آدم ... آخه چی بگم ! بی خیال! هرچی بهش می گم افاضاتت رو نگه دار برا خودت زیادی به موقعن نمی فهمه، همون نفهم!

۲. هرچی حرص می خوره من بیشتر قاطی می کنم، می گم بابا جون بی خیال، وقتی عالم و آدم دست به دست هم می دن که نشه، زور نزن! نمیشه! بابا جان وقتی نمی خواد نمیشه حالا به چه زبونی بگم می فهمی؟! می گه نمی فهمه داره اشتباه می کنه، می گم ببین اونی که نمی فهمه تویی تهش اینه که پشیمون میشه دیگه، خیلی خوب خودشم پاش وایمیسه، تو راهت جداست، میگه هرچی میکشم از این بهاره، مسخره ترین چیز دنیاست... کی گفته دو هفته باید تعطیل بشه که آدم این جوری دستش بمونه تو حنا؟!!

۳. همش خوابه مامان میگه خوبه یه بهونه داری که تنبلیت رو توجیه کنی! خوبه کی تو این هوا خوابش می گیره، مردم میزنن تو دشت و باغ سرکار علیه همش خوابین! شاکی شاکی اخم می کنه میگه مامان من آلرژی دارم، با یه لحنی که مامان حرصش در میاد بلند اداش رو در میاره: آلررررررررررررررججججججججییییی؟!! پاشو جمع کن خودتو...

۴. ته تهش اینه که نه داداش با این خیال پردازیا و فال حافظ گرفتنا به هیچ کجا نمی رسیم! نه داداش به قول جناب سعدی: "بار فراق دوستان بس که نشسته بر دلم، می روم و نمی رود ناقه به زیر محملم!!"

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 15:45  توسط علی  |