تبليغاتX
بساباد
سر ما و آستان حضرت دوست که هرچه بر سر ما می رود ارادت اوست...
میخواستم بنویسم یعنی نیاز دارم که بنویسم ولی الان حوصله ندارم به زودی مینوسیم  یعنی یکی دوتا دست نوشته را تایپ میکنم اما الان نه! راستش نمیدانم ازاینکه احترام بگذاری و احترام نبینی باید خوشحال باشی یا ناراحت؟!! و آیا باید بی دریغ دوست داشت یا نه؟ توی شهری که ... بیخیال حرف نزنم سنگین ترم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:14  توسط علی  | 
اسدٌ علی و فی الحرب بعارة!

اسد به معنی شیر است و بعاره جمع بعیر به معنای گاو است.ترجمه اش می شود برمن است که شیر است و در جنگ با دشمن گاوی است ترسو...!(ضرب المثلی است!)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 22:6  توسط علی  | 
روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر

خرمن سوختگان را همه گو باد ببر

ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا

گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 2:53  توسط علی  | 

سلام.

خیلی وقت است که می خواهم این نامه  را بنویسم. هردفعه به شکل احمقانه ای  منصرف می شوم ونمیدانم چرا.

می دانم که این را میخوانی نه به این دلیل که برایت مهم است بلکه صرفا چون باید بخوانی و بدانی این هم مستثنا نیست...این را خودت برای خودت وظیفه قرار داده ای و من نگفته ام، اصلا همه مشکل ما از آنجایی شروع شد که تو تصمیم گرفتی یک سری وظیفه به عهده بگیری. این اصلا به من مربوط نیست که چرا ، هرچه هست خوب زورش را داشته ای لابد که چنین تصمیمی را گرفتی به خودت مربوط است ولی ازکی قرار شد تصمیمات حضرت عالی نتیجه اش این بشود که یک بدبختی مثل من به غلط کردم بیفتد و از خیر دنیا و ما فیها بگذرد؟!

از آن روزی که شما شدی خدا و ما بنده تکلیف ما شد بندگی و تکلیف شما؟اصلا کسی مگرجرات دارد که بپرسد تکلیف شما چیست؟ طبعا کسی غیرازخودتان تکلیف بر خودتان نمی تواند با این وضعیت معین کند می شود بپرسم که چه ضمانتی بر ادای این تکلیف وجود دارد؟ یک چیزی هم گذاشته ای به اسم قسمت هر مسخره ای را عمه من هم می تواند با آن توجیه کند. آبرویتان هم که هیچ وقت نمی رود. شکایت هم که نمی شود کرد جزبه خودتان، خودتان خدا تشریف دارید بفرمایید این عدالت است؟!

یعنی شما نمی دانی چرا شاکی ام؟ حضرت عالی که علام الغیوبید! مگرمی شود ندانید؟ نمی دانستی که چقدر محتاج درست شدن این یکی مورد بودم؟ التماست را نکردم؟ هر مقدمه و موخره ای را اجرا نکردم؟ نه خدایی توی این چند وقت چیزی جز بدترین حالت ممکن اتفاق افتاده است؟ نادی درونم می گوید مگراو مسئول حال دادن به حضرت عالی است؟ چه بگویم؟ همین است دیگر! دعایم کنید تا استجابتتان کنم را شیخ عشیره ما به کردی گفته است؟ چه کسی گفت این وظیفه را برای خودت بگذاری؟ یا نکند این را برای یک عده افراد خاص گذاشته ای و این هم پارتی بازی است؟ آقا که شما باشید پارتی بازی برای ما آدمها که بد است برای شما نمی دانم!

بابا به چه زبانی باید بگویم؟ یک کانال یک طرفه شده ای هر چیزی را که حال کنی جواب می دهی؟ شاید هم این توجیه رفقاست و ما را ... گیر آورده اند. این هم شد رسمش؟ بفرمایین فرق شما با این دخترهای هیجده ساله ای که با دوست پسرشان قهرمی کنند در چیست؟ من بنده ام اگر اشتباهی و قصوری از من سر بزند خیلی طبیعی است ها! دقت می فرمایین که ؟! این شما هستین که بی اشتباهید مثلا...البته می شود گفت که خیلی بدتر از این می توانست باشد، آنکه سر جایش همیشه مبنی گویا باید بر اساس بدتر ازاین باشد... شما تصادفا با آقا احمدی نژاد نسبتی ندارید؟ تصادفا قصد ندارید خط فقر را حذف کنید که اصلا همه چیز حل بشود؟ کلا اصلا از اولش هم چیزی نبوده است...

چه می شود کرد؟! جز صبر؟ نه اینکه قهر باشم می دانی که من با کسی ازآدمها قهر نمی کنم قهر هم بکنم حرف می زنم، چه برسد به حضرت عالی... فقط میخواستم بدانی که شاکی ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 23:59  توسط علی 
 

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:44  توسط علی 
۱. وقتی می رفتیم پارک هرچی هم که می خواست محکم حرفش رو بزنه وقتی تو چشمام زل می زد زبونش بند می اومد، نه اینکه عاشق شده باشه، می دونست دوستش دارم، دلش نمی اومد دلم رو بشکنه، دلش می خواست خوشحال باشم، دلم می خواست قوی باشه. چقدر قشنگ میگفت علی، علی، یه مرتبه متوجه می شم مامان داره صدام میکنه، به خودم که میام می بینم رو پله ها وایساده زل زده به من که کنار باغچه نشستم، سرم رو که بالا می گیرم یه جوری نیگام میکنه که از خودم خجالت میکشم که نگرانش کردم، میگم بله، با اون صدای نازنینش میگه علی جان اگر مشکلی داری چرا به مامان نمی گی؟ انگار با یه ماهی تاوه کوبیدن توی سرم، میگم مشکلی ندارم...

۲. داریم توی حیاط راه می ریم من با شور و هیجان و همه احساس و ایمانم دارم می گم که باید هم دل بود نباید به خاطر کینه و مسائل شخصی  و هر بهونه ای کسی رو آبروش رو برد، تایید می کنه، بهش میگم که بهش اعتماد دارم، چشماش لبریز از تشکر میشه، شب نشده کلی خبر جدید می شنوم، که اگر دشمن خوب کارش رو پیش میبره به خاطر این نیست که وارده به این دلیل که دوستان از اعتماد هم سوءاستفاده میکنن،آخر شب یهو بوق اس ام اس گوشیم بلند میشه، نگاه که میکنم ازم پرسیده ، دوستی، که تویی که می خوای همه چیز رو خراب کنی؟ شصت تا فحش به خودم میدم، جواب می دم نه، میگه اولش به خودت گفتم میگم بیخیال. ولی از دستم شاکیه...به خودم دروغ میگم که نه خوب حق داره...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 2:18  توسط علی  | 
مطابق دستور جناب آقا رضای سراج زاده، اطاعت امر کردیم!

قوانین:

۱. همه مستقل از نسبتی که با من دارند شایسته محبت هستند(محبت اساس زندگی من است).

۲. با هیچ کس به خاطر مسائل شخصی دشمن نمی شوم.

۳. بالای هر دستی، دستی وجود دارد.

۴. کار درست باید انجام بشود، حتی اگر همه دنیا مخالفش باشند.

۵. بزرگ ترین گناه فریب دادن خودم است.

۶. حرف حق باید گفته بشود حتی اگر گفتنش به ضرر خودم باشد، در نتیجه تهدید کار غلطی است!

۷. کسی را که دوست دارد احمق باشد به حال خودش رها می کنم.

۸. آدمهای پستی را که دوست دارند ادای آدمهای بزرگ را دربیاورند می بخشم.

۹. تمام تلاشم را برای مدیریت یک موقعیت انجام می دهم اما وقتی کسی که توی داستان ممکن است هزینه ای بدهد، اجازه چنین کاری را به من ندهد، حتی اگر به ضعف و بی عرضه گی متهم بشوم هیچ کاری نمی کنم.

۱۰. همیشه استثناء وجود دارد حتی اگر به زبان نیاورم، وقتی کلیتی را مدعی هستم که می فهمم یعنی با تمام اجزای آن، آن را می فهمم.

افتخارات:

۱. من به مادرم نه به این دلیل که مادر من است بلکه به این دلیل که روشن فکرترین زنی است که در زندگی دیده ام افتخار می کنم.

۲. به اعتقادم و به اینکه شخصیتی مثل پیامبر بزرگ اسلام را می شناسم(در همین حد کمی که می شناسم)افتخار می کنم.

۳. به توانایی خودم در فهم و درک و تحلیل و هضم مسائل افتخار می کنم.

۴. به کارهایی که برای دوستانم انجام داده ام و نتیجه در نهایت مثبت بوده است افتخار می کنم.(هرچند ممکن است بعضی فکر کنند اشتباه کرده ام یا غرض داشته ام و یا هر چیز دیگر ولی طبق قانون ۲ در اشتباه هستند.)

۵. به همه اشتباهاتم و جراتم در اعتراف به آنها افتخار می کنم.

۶. به نبوغی که در دوره دبیرستان از خود بروز داده ام افتخار می کنم.

۷. به ساده دلی و سادگی احساساتم افتخار می کنم.

۸. به اینکه از ادمهای نفهم، خیانت پیشه، متجاوز و بی شرف متنفرم و در این زمینه اصلا ادای هیچ روشن فکر مادر مرده ای را در نمی آورم افتخار می کنم.

۹. به تمام چیزهایی که از سرکار خانم سمر سادات حسینی آموختم افتخار می کنم.

۱۰. به همه دوستانم به خصوص دوستان ۸۷ ایی که در دانشکده فیزیک با آنها آشنا شدم افتخار می کنم.

دوست دارم از دوستان زیر دعوت کنم که در بازی شرکت کنند، شاید دوست بدارند و تقاضا اجابت کنند.

۱. جناب آقای اسماعیل اسکندری

۲. جناب آقای مهدی هاشمی

۳. سرکار خانم کیمیا قریب

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 16:37  توسط علی  | 

اگر خیلی به دود سیگار حساسیت ندارید سر لارستان توی مطهری کافه-ی "ری را" نامی وجود دارد که جای بسیار دنجی است با فضایی نوستالژیک (اقلا برای من) که جان می دهد برای نوشتن و خلوت کردن به خصوص عصرهای زود!که خلوت است و صدای کسی مزاحمت نیست و میتوانی تا دلت بخواهد قهوه تلخ بنوشی و تنهایی را ببلعی!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:47  توسط علی  |