گرت زین بد آید گناه منست
چنین است و این رسم وراه منست
به این زادم و هم به این بگذرم
یقین دان که خاک پی حیدرم
فردوسی
کسی که اصل نظام را قبول ندارد حق ندارد در امور مربوط دخالت کند.
کسی که خیال می کند توی جبری گرفتار آمده است حق ندارد انتخابی بکند.
کسی که به هیچ اخلاقی پایبند نیست حق ندارد در مورد اصول اخلاقی داد سخن سردهد.
کسی که خودش خودش را از دوست داشتن محروم میکند حق ندارد از عشق حرف بزند.
کسی که توی خیالاتش همیشه غرق است حق ندارد واقعیت را تمسخر کند.
کسی که توی بندی است و هیچ تلاشی برای آزادی خودش نمی کند حق ندارد سد راه آزادیخواهان دیگر بشود.
کسی که نمی تواند تفاوت فرهنگی و اجتماعی یک جامعه خاص مثل روستا را با جامعه خودش درک کند حق ندارد با پارادایم های خودش - از آزادی و خوشبختی و تمدن تحمیلی خودش تا روش آب خوردن و آرایش کردنش،- زندگی آن جامعه را مختل کند.
کسی که فرق خوب و بد را نمی فهمد یا نمی خواهد بفهمد و یا نسبی می کند حق ندارد از هیچ خوب یا بدی خوش یا ناخوش باشد یا اصلا چیزی را بر چیزی برتری دهد.والبته حق هر انتخابی را هم از خودش گرفته است.و البته حق هم ندارد بگوید نسبیتش هم نسبی است چون در دوری گرفتار شده است که هیچ عاقلی خود را در آن محبوس نمی کند.
کسی که به دیگران احترام نمی گذارد حق ندارد بخواهد که به او احترام بگذارند.
کسی که نهایت آمالش یک رابطه غریزی جنسی است(هر چند که این رابطه هم جزئی از انسان بودن است ولی نه همه آن)حق ندارد از دوست داشتن حرف بزند زیرا هیچ کس به طمع نمی گوید محبت.
و درنهایت کسی که در مورد خودش با خودش صریح نیست حق ندارد در رابطه خودش با دیگران صریح باشد.
احساسم را می خواهم توصیف کنم اما نمی دانم آن چیزی را که نمی توانی بگویی چطورمی توانی بنویسی؟! شاید بتوانم اینطور بگویم احساسم شبیه کودکی است که از دست کسی که از او بزرگتر است رنجیده، و حالا هی دست به سمت بزرگتر دراز میکند تا بتواند به او آسیبی برساند اما زورش نمی رسد. مثل گدایی شده ام که برای خودش شخصیت دارد، آرزو و احساس دارد اما هیچ کس نیست که توی کاسه اش چیزی بریزد و حالا هم که یکی دوبار کاسه اش را شکسته اند از زور ناامیدی گوشه خیابان مستاصل نشسته است... بیشتر از همه اینها شاید خسته ام، گم شده ام و به جای اینکه راه را پیدا کنم افتاده ام دنبال آنکه مرا به این شهر آورد و از بد روزگار او هم راه را بلد نبوده و جایی جدا شده است!همه اینها را که بریزی روی هم می شود یکی از احساس هایی که هر روز با خودم یدک می کشم! بگذریم از خشم و نفرت و علاقه ای که هر از گاهی باعث بالا رفتن ضربان قلب می شوند! ازاین هم بدم می آید که یک آدم بی انصاف مثل خودم، انصاف طلب کند از دیگران... کاری نمی توان کرد این احساس های لعنتی نمیفهمم به چه درد می خورند پس که حتی نمی توان آنها را نوشت!