تبليغاتX
بساباد
سر ما و آستان حضرت دوست که هرچه بر سر ما می رود ارادت اوست...
۱.علیرغم اینکه تقریبا هیچ کاری باهاشون ندارم، یا بهتره بگم تنها کاری که باهاشون دارم اینه که از دستشون فرار کنم! هنوزم نگاه های سنگین وجود داره، انگار یه جای کار می لنگه، یه چیز هست که نمی فهممش، یه جنگ و کین بی معنی... دلیل کینه رو نمی فهمم یا این نگاه عجیب،نگاهی که نه می تونم یه نگاه طلبکار و حتی عشوه گر اسمشو بذارم و نه یه نگاه پر از کینه...شاید این بی حوصلگی به مغزمم سرایت کرده که البته کرده...زیاد استراحت کردم زیاد...

۲. همش می گه باعث زحمت شدیم...از طرف دیگه کشش جالبی وجود داره که آدم رو تا صبح بیدار نگه میداره، موندم زحمت شیرینیه اگرم زحمته! با مزه اینجاست که یکی بشه گوش برای حرفای بدرد نخورت و بعد بگه ببخشید مزاحم شدیم!!! نوکرتم بازم تشریف بیارین!! نمی دونم ولی هرچی هست با یه پدیده شگفت انگیز و جالب مواجهیم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 0:55  توسط علی  | 
الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس و الله یحب المحسنین...

فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید

شرمنده رهرویی که عمل برمجاز کرد...

جایی می خواندم در فرهنگ عامه غرب کلمه ای وجود دارد که ترجمه آن شاید بشود جزای خیر... یعنی وقتی کار خوبی انجام می دهی پروردگار به تو بیش از گذشته توجه می کند، یاد این آیه افتادم که "از تو می پرسند چه چیزی را در راه خدا بپردازند؟ بگو بخشش(بگو یکدیگر را مورد عفو قرار دهند)..."همه آدمها گاهی اشتباه می کنند، همه آدمها ممکن است فکر کنند دیگران اشتباه کرده اند، همه آدمها ممکن است خشمگین بشوند، ولی همه آدمها نمیتوانند ببخشند...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 20:47  توسط علی  | 
در واکنش به اراجیفی که در وبلاگی دیدم!!

این روزها بیشتر به حماقتت می خندم تا اینکه عصبانی باشم...

از آنجا که گویا جدیدا خنگ هم شده ای دلم می سوزد و گاهی دلم می خواهد کمکی هم بکنم که مثلا میم اول مریم است و الف اول هر ایرانی! راستی اشتباه گرفته ای ...برای هر دوتان بسیار متاسفم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 12:13  توسط علی  | 
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد...

باز هم هوای شاعری زده است به این کله پوک ما...یکی هم نیست به ما بگوید عمر امانت نمی دهد...حکایت همان حکایت همیشگی ماست، حکایت زندان بان و زندانی، صیاد و صید، حکایت شاه و اسیر... نه که شاهی نباشد نه، شاه هست و التفات به حال گدا نمی کند و نمی دانم که این مقام گدایی کی نصیب ما شد و چطور دامنمان گرفت که گویا به ذوقمان خوش آمده است و دل نمی کنیم از این مادر مرده... حسابش را بکنید!در دام مانده ای و صیاد رفته است کافی شاپ!!شایدهم نه صیاد اصلا نداند که توری انداخته و صیدی هم کرده...دلم بد هوایی شده است...دلم خاک باران خورده می خواهد، لب جویی و نم اشکی...نمیدانم شاید دلم برای اسارت در اسارت تنگ بشود!نه حتما تنگ می شود...

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند؟

پنهان خورید باده که تعزیر می کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می برند

عیب جوان و سرزنش پیر می کنند

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

مشکل حکایتیست که تقریر می کنند...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 19:3  توسط علی  | 
شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش

که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش...

آدمها...من از دست شما که فقط خودتان مرکز عالمید به کجا پناه ببرم؟

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 22:21  توسط علی 
سخن درست بگویم نمی توانم دید

که می خورند حریفان و من نظاره کنم...

از کجا بگویم؟از کجا و از چه باید گفت؟مگر غیر از این است که رئیس جمهور و آقایان و هر کسی که در دولت است و هرکسی که مامور است، سپاهی است یا بسیجی و یا هیچ کاره، همه و همه از همین مردمی هستند که هر روز توی کوچه و خیابان می بینیم؟مگر همه توی این خاک به دنیا نیامده اند؟مگر همه از یک مشرب فرهنگی و زمینه فکری نیستند؟مگر تاریخ یکسانی ندارند...؟پس چه؟چرا این چنین می شود که کسی بیاید و برخلاف همه اصول عمل کند و بازهم کلی ثناگو و مداح داشته باشد و طرفدار... سوال اول این است که اصلا چرا تولید شده است و سوال دوم آنکه چرا مقبولیت دارد؟آیا غیر از این است که ما مشکل فرهنگی داریم؟ آیا غیر از این است که ما همه اینطوریم؟ما همه فقط یاد گرفته ایم از زاویه تنگ نگاه هرچند به نظر خود بلندمان ببینیم؟غیر از این است که ما برای دانش و تخصص ارزش قائل نبوده ایم؟آیا غیر ازاین است که ما همه، همه چیز دانیم؟آیا غیر از این است که دانا در میان ما تحقیر می شود؟آیا غیر از این است که هر کدام از ما ولو نامشروع مقام بالاتری میخواهیم؟ بیشتر می خواهیم آز آن چیزی که هستیم و باید باشیم؟آیا غیر از این است که گرفتار خودبزرگ پنداری سخیفی شده ایم که ما را درتمام اجزای جامعه از هرنقدی مصون بدارد و جز خود را نبینیم؟آیا غیر از این است که پدیده ای که امروز با آن مواجهیم سالهاست که به صورتهای مختلف خود را نشان داده است و ما نه تنها در مقابل آن نایستاده ایم که خود جزئی از آن بوده ایم؟آیا غیر از این است که دیندارمان را تحقیر کردیم، تا ساکت بنشیند و ریاکار را مجال خود نمایی دادیم؟خرافه را نپرستیدم؟آیا غیر از این است خود را گرفتار تجمل و تفاخری بی اصل و نسب کردیم؟فکر را به خوردن و خوابیدن و چگونه لذت بردن محدود نمودیم؟آیا غیر از این است که هیچ کداممان به آینده مان نیاندیشیدیم جز معدودی که همیشه دراقلیت مطلق بودند و همیشه محکوم؟و حالا منتهای اندیشه نجات دهنده مان چیست؟فرار!!و باز داغ دل است که تازه تر می شود...

احمق میانمان متهور نامیده شد، خائن عاقل و عاقل احمق...متدین متحجر و وصله ناجور،و متحجر و خرافه پرست متدین واقعی و مثال دین...چه بگویم؟ از کجا باید بگویم؟کجایند روشنفکران اهل اندیشه؟ کجایند مردان و زنان مدافع حقوق انسان؟ کجایند خردمندان آینده نگر؟

نمی بینم نشاط عیش در کس

نه درمان دلی نه درد دینی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 19:21  توسط علی  | 

One day

 u will learn

 the difference

 between

 truth and lies

right and wrong

 justice and injustice

 …

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 16:40  توسط علی  | 
در میانه میدان جنگ زن از مرد می پرسد : چیزی نمی خواهی؟ مرد پاسخ می دهد: سلامتی تو را!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 23:46  توسط علی  | 



بود آیا که در میکده​ها بگشاینداگر از بهر دل زاهد خودبین بستندبه صفای دل رندان صبوحی زدگاننامه تعزیت دختر رز بنویسیدگیسوی چنگ ببرید به مرگ می نابدر میخانه ببستند خدایا مپسندحافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا گره از کار فروبسته ما بگشاینددل قوی دار که از بهر خدا بگشایندبس در بسته به مفتاح دعا بگشایندتا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایندتا حریفان همه خون از مژه​ها بگشایندکه در خانه تزویر و ریا بگشایندکه چه زنار ز زیرش به دغا بگشایند
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 16:38  توسط علی  |