یکی دیوانه ای آتش برافروخت...
بس تجربه کردیم در این دیر مکافات

با دردکشان هر که در افتاد برافتاد...

.

.

معرفت نیست درین قوم خدا را سببی

تا برم گوهر خود را به خریدار دگر...

هردم از درد بنالم که فلک هرساعت

کندم قصد دل ریش به آزار دگر...

باز گویم نه درین واقعه حافظ تنهاست

غرقه گشتند درین بادیه بسیار دگر...

.

.

صوفی سرخوش ازین دست که کج کرد کلاه

به دوجام دگر آشفته شود دستارش!

 

 

حاشیه و تفسیر:

صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی

 شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد!

 خوش بود گر محک تجربه آید به میان

 تا سیه روی شود هر که در او غش باشد!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 17:25  توسط علی  |