احساسم را می خواهم توصیف کنم اما نمی دانم آن چیزی را که نمی توانی بگویی چطورمی توانی بنویسی؟! شاید بتوانم اینطور بگویم احساسم شبیه کودکی است که از دست کسی که از او بزرگتر است رنجیده، و حالا هی دست به سمت بزرگتر دراز میکند تا بتواند به او آسیبی برساند اما زورش نمی رسد. مثل گدایی شده ام که برای خودش شخصیت دارد، آرزو و احساس دارد اما هیچ کس نیست که توی کاسه اش چیزی بریزد و حالا هم که یکی دوبار کاسه اش را شکسته اند از زور ناامیدی گوشه خیابان مستاصل نشسته است... بیشتر از همه اینها شاید خسته ام، گم شده ام و به جای اینکه راه را پیدا کنم افتاده ام دنبال آنکه مرا به این شهر آورد و از بد روزگار او هم راه را بلد نبوده و جایی جدا شده است!همه اینها را که بریزی روی هم می شود یکی از احساس هایی که هر روز با خودم یدک می کشم! بگذریم از خشم و نفرت و علاقه ای که هر از گاهی باعث بالا رفتن ضربان قلب می شوند! ازاین هم بدم می آید که یک آدم بی انصاف مثل خودم، انصاف طلب کند از دیگران... کاری نمی توان کرد این احساس های لعنتی نمیفهمم به چه درد می خورند پس که حتی نمی توان آنها را نوشت!