کسی که اصل نظام را قبول ندارد حق ندارد در امور مربوط دخالت کند.
کسی که خیال می کند توی جبری گرفتار آمده است حق ندارد انتخابی بکند.
کسی که به هیچ اخلاقی پایبند نیست حق ندارد در مورد اصول اخلاقی داد سخن سردهد.
کسی که خودش خودش را از دوست داشتن محروم میکند حق ندارد از عشق حرف بزند.
کسی که توی خیالاتش همیشه غرق است حق ندارد واقعیت را تمسخر کند.
کسی که توی بندی است و هیچ تلاشی برای آزادی خودش نمی کند حق ندارد سد راه آزادیخواهان دیگر بشود.
کسی که نمی تواند تفاوت فرهنگی و اجتماعی یک جامعه خاص مثل روستا را با جامعه خودش درک کند حق ندارد با پارادایم های خودش - از آزادی و خوشبختی و تمدن تحمیلی خودش تا روش آب خوردن و آرایش کردنش،- زندگی آن جامعه را مختل کند.
کسی که فرق خوب و بد را نمی فهمد یا نمی خواهد بفهمد و یا نسبی می کند حق ندارد از هیچ خوب یا بدی خوش یا ناخوش باشد یا اصلا چیزی را بر چیزی برتری دهد.والبته حق هر انتخابی را هم از خودش گرفته است.و البته حق هم ندارد بگوید نسبیتش هم نسبی است چون در دوری گرفتار شده است که هیچ عاقلی خود را در آن محبوس نمی کند.
کسی که به دیگران احترام نمی گذارد حق ندارد بخواهد که به او احترام بگذارند.
کسی که نهایت آمالش یک رابطه غریزی جنسی است(هر چند که این رابطه هم جزئی از انسان بودن است ولی نه همه آن)حق ندارد از دوست داشتن حرف بزند زیرا هیچ کس به طمع نمی گوید محبت.
و درنهایت کسی که در مورد خودش با خودش صریح نیست حق ندارد در رابطه خودش با دیگران صریح باشد.