دلم شعر می خواد، آواز دسته جمعی، فرار از شهر با همه دروغ هاش، معتقدم آدمها هر کجای دنیا که باشند همینن عوض نمی شن، هر کجا که برن و از هر قوم و قبیله ای که باشن همینقدر به زندگی چسبیدن، همینقدر طبیعت اطرافشون رو تخریب می کنن که به مقاصد خودشون برسن(حالا از تخریب جنگل بگیر تا آداب و سنت هاشون، تا ضمیر و وجدانشون به بهانه پیشرفت)دلم خاک بارون خورده می خواد که خیلی هم تر نشده باشه! دلم طلوع خورشید می خواد وقتی کنار ساحل داری بهش نگاه میکنی و صدای باد تو گوشت وزوز می کنه...دلم شعر میخواد شعر حافظ که بخونم و اونیکه گوش میده اونقدربا ولع گوش کنه که از خوندن سیر نشم...کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟ یک نکته ازین معنی گفتیم و همین باشد...
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 20:29 توسط علی
|