محبوب(2)

این خاصیت محبوب است که عاشق را  عاشق می کند...

محبوب! (1)

داشتم مطالب وبلاگم را نگاه میکردم دیدم عجب بازار شامی است! نه تنها مطالب سیر کلی مشخصی دنبال نمی کنند که خیلی از پستها آنقدر نامفهوم و پرکنایه و بی معنی است که بعد مدتی خودم هم درست به خاطر نمی آورم به چه معنی و منظوری نوشته شده اند! البته یک سیر کلی را می شود توی مجموع پستها دید یک افت و خیز که البته طبیعت سیر کلی گذران عمر نویسنده توی این چند مدت بوده است. تصمیم گرفتم چندتایی پست بگذارم که شاید خالی از لطف نباشند و یک جریانی را دنبال کند و یک حرکتی که نمی دانم به کجا منجر خواهد شد ولی بیانی شاید باشد از چیزی که نه نوشتنی است و نه گفتنی! یک جور شرحی از ماجرایی که هر کسی به نحوی درگیر آن است که شد آنچه که اسمش را گذاشتم محبوب!

محبوب یعنی کسی که دوستش داری! نمی دانم دوست داشتن چه شکلی است اما قشنگ است! حتی فکر کردن به آن باعث می شود توی سینه آدم گرم بشود و دستها تا حدودی کرخ و سرد بشوند! محبوب یک آدم است! اما برای تو با بقیه آدمها فرق میکند...نه اینکه شاخ داشته باشد یا از صورتش نور بتابد یا دستانش طلایی باشد نه! فقط یک خاصیت دارد که محبوب به تو توجهی دارد یا یک زمانی کرده است که بقیه نکرده اند یا لااقل آنطور که به دلت بنشیند یا با طرز فکر و نگاه و احساست بخواند نکرده اند...محبوب از هیچ کس بهتر نیست بدتر هم نیست تو بهترش کرده ای تو مقامی به او داده ای که به کس دیگری نمی دهی و البته اگر در تشخیص گرم شدن قلبت دروغ گفته باشی یا اشتباه کرده باشی ضمانتی هم وجود ندارد که مقامش را تا ابد پیش تو حفظ کند...اما اگر راست گفته باشی هر هفتا آسمان هم که پایین بیایند نمی توانند مقامش را پیش تو کم کنند...

درباره قربان!

قربان عیدی است که بنابر روایت اسلامی قدمتی چهار هزار ساله دارد، در ادیان مختلف قربانی و فدا کردن عزیزترین دارایی ها مناسبتی دارد و جایگاهی...این که به پیشگاه پروردگار و یا خدایان چیزی از با ارزشترین داراییهایت را قربانی کنی حتی تا قصه هابیل و قابیل هم می تواند عقب برود.

شاید یک حس مذهبی است و یا نه یک نوستالژی تاریخی فرهنگی که به دلیل قرار گرفتن در محیط جامعه ما در من ایجاد شده است که می خواهم چیزی را قربانی کنم...و شاید هم نه اصل داد و ستد است که بشر در طی هزاران سال آموخته و درونی شده و حالا در من تبلور یافته که با خدا یا اهورامزدا یا هرچیزی که اسمش را می گذارید بخواهم داد و ستدی بکنم...عزیزترین چیزی را که دارم، بسزاترین خدمتی که کرده ام را بیاورم و تقدیم کنم و در عوض نمی دانم شاید توجهی و خود عزیز کردنی بگیرم! به هر حال هر طور که نگاهش کنی حتی اگر هم چیزی نخواهی در نهایت آن که بزرگتر است که به خدمات و عزیزان من نیازی ندارد پس باقی سهل است...و شاید می خواهم پاک شوم...و شاید اصلا بی دلیل فقط می خواهم اینکار را بکنم چون احساس می کنم کار بزرگی است...می خواهم قربانی کنم...

بعد از خطور این فکر و حس به ذهنم ماندم که چه چیز را قربانی کنم، نه خدمتی  دارم که بسزا باشد نه چیز ارزشمندی که بتوانم قربانی کنم و ستمی مرتکب نشوم...گشته ام و فقط یک چیز را یافته ام... یک یاد را... با ارزش ترین چیزی که سالها به آن چسبیده ام... خیر و شر زندگیم را موجب شده است و روز و شب فکر و ذکرم بوده است... عزیزترین چیزی که دارم همین است یاد یک لبخند، خاطره یک جفت چشم، و یک دنیا محبت... من اینها را قربانی میکنم، شاید خیال کنی چه بی ارزش چه بی مایه...ولی به گمانم هدیه هابیل چند شاخه گندم بود ولی خالص...