بر او نمرده به فتوای من نماز کنید!

طلب های آدم را که ندهند و اعتبار آدم به خاطر بد قولی و دروغ و کلاشی و زیاده خواهی و دزدی دیگران (یک سری آدم که به خودشان می گویند دکتر و استاد دانشگاه و مدیر عامل و ادم به اصطلاح موفق! از بازاری جماعت و آدم بی سواد و بی فرهنگ حرف نمی زنم) هی برود زیر سوال آدم مثل یک حیوان دو حرفی توی سرش بزند و بدود تا بلکه لقمه نان حلالی در بیاورد! روزگارت می شود دویدن و از برنامه عقب افتادن... نه کتابی فرصت می کنی بخوانی نه به خوانواده ات فکر کنی و نه از دوستانت خبری بگیری نه کار علمی جدیدی بکنی... تو می مانی و گوساله هایی که توی بزرگ کردنشان مانده ای ... کمک های مهربانانه دوستان و چه بسا خود دوستان را هم به مرور از دست می دهی... آخرش هم یواش یواش از خیر عاشق شدن و تشکیل یک خانواده می گذری... شما به من بگویید نمرده نباید بر چون منی نماز کرد؟!!

آیا در این خیال که دارد گدای شهر، روزی بود که یاد کند پادشاه ازو؟!

ای دل صبور باش...

گاهی صبر کردن بیهوده است، گاهی سالها باید صبر کرد و گاهی بعد از سالها تازه می فهمی که اشتباه کردی و گاهی هم نه، می فهمی نه تنها اشتباه نکردی بلکه شاید تنها کار درستی بوده که توی عمرت کردی... اما اینکه بفهمی خودش یه نعمت بزرگه چون خیلی وقتها نخواهی فهمید خاصه اینکه فهمیدن دردناکه... و من الان روی پرتگاه همچین فهمیدنی قرار گرفتم ، نمی دونم که آیا خواهم فهمید؟ آیا صبر کردن کافیه و وقت رها کردن شده؟ نمی دونم شاید چون فهمیدم که عمری دیگه نمونده وای که پنجاه رفت و در خوابی برای ما شده ای که سی رفت و در خوابی... نمی گم عمری دیگه نمونده اما قطعا جوانی دیگه نمونده... و شاید و فقط شاید باید گذر کرد و تن به قضا و قدری سپرد که در جهت تغییرش و یا ساختنش اینهمه تلاش کردی و الان احساس می کنی خیلی شاید اونی که می خواستی نشده... به هر حال آنکه بی روزیست روزش دیر شد... و روز ما دیر شده پس شاید واقعا بی روزی هستیم و بهتره دست بکشیم... با اینهمه دست کشیدن، نمی شه سالهای رفته رو در نظر نگرفت که در نتیجه اش بهتره که دور بمونی که آشفته از مه دور بهتر...و شاید فقط شاید اینطور بهتر باشه... راستش من خیلی نمی تونم تحت تاثیر فیلمها قرار بگیرم که بدوم برم و یه فرصت دیگه بخوام  که با مهربونی و عشق پنهان قبول بشه چون به نظر می رسه این مال فیلماست... پس بهترین راهش همینه که تن به قسمت بسپری...

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز....مست است و در حق او کس این گمان ندارد!


ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که می‌بینم
کمین از گوشه‌ای کرده‌ست و تیر اندر کمان دارد
چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاقبه غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد
بیفشان جرعه‌ای بر خاک و حال اهل دل بشنوکه از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد
چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبلکه بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد
خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلسکه می با دیگری خورده‌ست و با من سرگران دارد
به فتراک ار همی‌بندی خدا را زود صیدم کنکه آفت‌هاست در تاخیر و طالب را زیان دارد
ز سروقد دلجویت مکن محروم چشمم رابدین سرچشمه‌اش بنشان که خوش آبی روان دارد
ز خوف هجرم ایمن کن اگر امید آن داریکه از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد
چه عذر بخت خود گویم که آن عیار شهرآشوببه تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد

اجتماعیات 1

بهش میگم  همکارای خانومت خوشگلن؟

میگه اهه... دختر خوشگل که سر کار نمی یاد! دانشگاه نمیره! دختر خوشگل رو پسر پولدار بُر میزنه می بره...

 

لایق وصل تو که من نیستم....

دلم تنگ شده است و از این همه بی لیاقتی خودم به حالت نزار افتاده ام...

وقتی خشت اول کج شد هرچند مقصر نباشی تا ثریا کج می رود... گاهی دلم می خواهد خودم هم باور کنم که کاری می توان کرد...

 

محبوب

دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او

باز نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند...

 

گاهی که فشار روزگار زیاد می شود آدمی ناخودگاه به یاد امیدهای برباد رفته اش می افتد... امید به دلبری که اشاره ای بفرستد... بادی صبایی که خبری از بر ان دلبر عیار بیاورد... فقط یک ذره امید... یک ذره درک شدن... یک کم باد موافق...یک خورده وفا...

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب

باشد که فلک زین دو سه کاری بکند...

گاهی فکر می کنم عاشقی به ما نیامده است...

 

 

 

 

پینوشت:

کجایی؟! الان به تو احتیاج دارم ده سال دیگر آشتی می کنی می دانم اما آن موقع خدا می داند چه کسی مرده باشد و چه کسی زنده...

مانده ام...

مانده ام بعضی از آنها که دم از ملی گرایی میزنند چرا به جای توجه به خارجی جماعت، نگاهشان را به داخل و توان و ظرفیتهای موجود و باروری آنها معطوف نمی کنند...

مانده ام بعضی از آنها که هی دم از اطاعت از رهبری می زنند چرا به حرفهای ایشان عمل نمی کنند... بابا به خدا مشکلات ما از درون باید حل شود...

من کاری به مسائل سیاسی ندارم  اما حق را باید گفت... گاهی دلم می سوزد توی این چند سال اخیر مسئولین کشور بخصوص رهبر تاکید دارند بر توان داخلی بر حمایت از نخبگان بر استفاده از علم بابا مردم تاریخ بخوانید بخدا اینها دارند راست می گویند...

شما را به خدا اختلافات سیاسی را کنار بگذارید منافع شخصی را کنار بگذارید بیایید متحد شویم از هر گروه مسلک و مذهبی که هستیم بیایید کشورمان را بسازیم...

بابا ما مسلمانیم و شیعی و وظیفه دینیمان تبعیت از مرجعیت و رهبری است ایشان که این همه تاکید دارند بر علم گوش بدهیم اگر هم مسلمان نیستید اقلا آزاده باشید بخدا راست می گویند...

به بهانه مذاکرات...

تاریخ کمتر روزی را به خاطر دارد که استعمارگرها (انگلیس و آمریکا و روس و فرانسه و ابرقدرتها در طول تاریخ) به فکر حتی آبرو و یا رفاه ملت خودشان باشند چه برسد به آنکه بخواهند برای ملتهای ما دل بسوزانند...

تنها راه نجات ملتهایی مانند ما ادامه راه مقاومت است... و شاید اگر مرحوم حضرت امام نبود ما و ملت ما همچنان زیر بار ظلم و ذلت اینها بودیم... ما یاد گرفتیم مستقل بمانیم ، باید مستقل بمانیم و تنها راه حلمان تکیه به جوانها و متخصصان خودمان است... باید یاد بگیریم به فکر خودمان باشیم و نگاه از سفره همسایه برداریم و هرچه میسازیم برای خودمان از خودمان و به سود خودمان باشد...

از شعار دادن بدم می آید و می دانم مقاومت خیلی سخت است، اما مجبوریم یعنی جز این راهی نداریم وگرنه باز زیر بار ظلم و ذلت قرار میگیریم و ملت ما یاد گرفته است(و اگر بعضی فراموش کرده اند باید بیاد بیاورند که باید) حسینی باشد که مرگ را به زندگی با ذلت ترجیح بدهد...

 

 

 

السلام علیک یا اباعبدالله(ع)

چند سالی است که در روز عاشورا  و به مناسبت این روز در این اینجا چند خطی در مورد برداشت هایی که می شود از پیام عاشورا کرد می نوشتم. متاسفانه سال گذشته به علت بیماری این توفیق از اینحانب سلب شد، شکر ایزد منان را که توفیق دوباره حاصل شد که بنویسم اما گویا هیئت کوچک وبلاگی ما به علت حضور پررنگ شبکه های اجتماعی کم مخاطب شده است و به فیسبوک نقل مکان کرده است... با این همه از آنجا که دوست دارم بعضی چیزها کهنه بمانند و همان حس نوستالژیک قدیمی را داشته باشند و اینکه از نعمت استفاده از صفحه  رسمی فیسبوک خودم را محروم کرده ام خواهشم بر این است که دوستانی که اینجا را می خوانند اگر مطلب ما مورد  توجه شان قرار گرفت مهربانی کنند و به قول اهل فن لینک بدهند شاید در جای دیگری و توسط شخص دیگری خوانده بشود.

اما بعد...

 

این گفتار  بیش از آنکه در باره حسین(ع) باشد درباره ماست...مایی که مانده ایم و محکوم به زندگی هستیم، مایی که باید ببینیم، قضاوت کنیم، برنجیم و شاد باشیم... مایی که باید تشخیص بدهیم، مایی که باید راهمان را بیابیم، مایی که باید چطور زندگی کردن و زنده ماندن را انتخاب کنیم...

این روزها چیزی که از مذهب بیشتر به چشم می آید این است که کاری به این ندارد که چطور روزگار می گذرانیم بیشتر کار به این دارد که چه بپوشیم و چه نخوریم ، کار به این ندارد که چه چیز بد است و چه جیز خوب، کاری به اصلاح امور مسلمین ندارد کلا کاری به اسلام ندارد، بیشتر کار به این دارد که چطور حفظ ظاهر کنیم...

اما به گمانم حسین فریاد دیگری بر لب دارد... حسین(ع) حرفش چیز دیگری است و امیدوارم بیشتر در مجالس بیایند و اینها را بگویند و از دام این ظاهرپرستی برهند بعضی از خطبای ما... حسین(ع) خودش را و خانواده اش را فدا نکرده است تا به شما بگوید چه بپوشید چه بخورید و چه بنوشید، خوب اگر می خواست این کار را بکند کارهای بهتری بود لباس برای مردم می خرید تجارتی را باب می کرد! اما حسین(ع) می خواهد چیز مهمتری بگوید چیزی که زندگی با وجود آن قابل تحمل نباشد چیزی که برای فهماندنش به تمام تاریخ باید خون پاکی بر زمین بریزد و چیزی بزرگ قربابی شود تا این فداکاری در تاریخ بماند... حسین بر ظلم و جهل شوریده است بر تجاوز و حق خوری شوریده است... حسین با ۷۲ نفر آدم قیام کرده است تا حکومت ظالمی را سرنگون کند!(که البته در نهایت موفق می شود)

جریانی به راه می اندازد که بگوید حتی اگر مرا بکشید هم ناحق را نمی پذیرم بگوید که دین محمد(ص) این نیست که در مسجد نماز بخوانید و بعد بیاید هر بلایی که خواستید بر سر مردم بیاورید و بدبخت را بدبخت تر کنید و نیکنام را بدنام... ترس و ظلم را حاکم کنید... نه آمده است بگوید دین جدش این نبوده است، دین جدش این را برنمی تابد فریب و ریا و تزویر و دغل کاری را جایز نمی داند. آمده است بگوید دینش عدالت است... مذهبش و اعتقادش برابری و برادری و بخشش و مهربانی است کما اینکه در تمام وقایع آن روز این را به نمایش می گذارد... و برای اینکه حرفش نا تمام نماند خواهرش را با کاروانی اسیر از زن و کودک روانه می کند تا به همه نشان بدهد ببینید تفاوت من با دیگران در چیست... که مقایسه کنند که حرفش برسد به دنیا که من به کسی که تشنه ام میگذارد آب می بخشم، از آنکه راه را بر من بست در می گذرم که  آن زنی که برای شما مظهر شهوت است و ضعف برای من مظهر قدرت است و مهربانی، برای من مظهر صداقت است و امانت...

در پایان این را بگویم  که صورت ظاهری عزا تا به امروز وسیله ای بوده است که واقعه زنده بماند اما نکته مهم آن این نیست که فقط واقعه شرح داده بشود که خدای نکرده پیام گفته نشود... که خدای نکرده بشود وسیله برای فراموش کردن وضع حالمان که کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا... نشود و نباید بشود که به ظاهری سرگرم بشویم فراموش کنیم اصلا برای چه جمع شده ایم... پیامی که می گوید برادرم مسلمان و غیر مسلمان، مومن و غیر مومن، سنی و شیعی، مسیحی و یهودی و زرتشتی، همه ما با هر زبان و نژاد انسانیم و پیش از هرچیزی موظفیم انسان بمانیم، اصلا هدف از آن اعتقادمان هم همین است که انسان بهتری باشیم، که برادرم بیا در کنار هم قیام کنیم  علیه هرچیز غیر انسانی هر چیزی از جنس ظلم و نهب و تجاوز و خیانت و فریب... بیا برابری و عدالت را زنده کنیم آنوقت می بینی که اگر در دین همسان نیستیم براستی که در خلقت یکسان و برادریم، انوقت می فهمیم که باهم بودن است که متحد بودن است که مقاوم (هرچند تعدادمان اندک باشد!)بودن است که برایمان زندگی را به ارمغان می آورد وگرنه غیر ازین زنده بودن و زیر یوغ و خواری و فرمان دیگری بودن با مردن فرقی ندارد که چه بسا مرگ از زندگی با ذلت بهتر است...

 

 

در تفسیر بوجود آمدن!

جهان به کوچکی یِ حجمِ خوابِ خرگوش است

و نبضِ خسته یِ انسانیت

     چو من ، مغرور

صدایِ رویشِ نی در عدم هیاهوئیست

     هراسناک تر از انفجارِ سربیِ گاز

          درون کوره یِ خورشید کهکشان کبود

 تمام بُعد زمان را مچاله باید

     درون قرمزی سطلی از صدای خروس


حیات بازده یِ اضطراب تکوین است

- گریز ماده در «حوزه یِ عقیم» خلاء -

 

 

 

 

کیومرث منشی زاده

مقصود رفتن است..

انسان، امیر کشور تنهاییِ خود است
خلوت نشینِ معبد یکتاییِ خود است

پیداست مثل روز، که گم گشته آدمی
گم گشته است و در پیِ پیداییِ خود است!

این فتنه‌ها ز میوه ی ممنوعه برنخاست
آدم، اسیر فتنه ی حوّاییِ خود است!

هر کس که حُسن داشت، شهید جمال شد
قالی، به دار رفته ی زیباییِ خود است!

ای صاحبِ جمال! به آیینه دل مبند
آیینه محو نقش تماشاییِ خود است!

عزت به حُسن نیست، به مستوری است و ناز!
یوسف، عزیز ناز زلیخاییِ خود است!

ای بوی پیرهن! که ز مصر آمدی، بدان!
یعقوب در تدارک بیناییِ خود است!

روز از غروب، خواهش سرخاب می‌کند
شب، شانه‌خواه گیسوی یلداییِ خود است

مفتی که روی منبر خود شرع می‌فروخت
صورت فروش ذات هیولاییِ خود است!

مقصود رفتن است، بیابان بهانه‌ای‌ ست
مجنون غبار محمل لیلاییِ خود است

از کوه و دشت می‌گذرد رود بی‌قرار
او سر سپرده ی دل دریاییِ خود است!

محمود حبیبی کسبی

این روزهای من

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم

دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین ،

می رسد دست به سقف ملكوت .

دیده ام ، سهره بهتر می خواند .

گاه زخمی كه به پا داشته ام

زیر و بم های زمین را به من آموخته است .

گاه در بستر بیماری من ، حجم گل چند برابرشده است .

و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس .

و نترسیم از مرگ

مرگ پایان كبوتر نیست .

مرگ وارونه ی یك زنجره نیست .

مرگ در ذهن اقاقی جاری است .

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد .

مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن می گوید .

مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان .

مرگ در حنجره ی سرخ ـ گلو می خواند .

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرك است .

مرگ گاهی ریحان می چیند .

مرگ گاهی ودكا می نوشد .

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد .

و همه می دانیم

ریه های لذت ، پراكسیژن مرگ است.

 

 

در نبندیم به روی سخن زنده ی تقدیر كه از پشت چپرهای صدا می شنویم .

 

 

پرده را برداریم :

بگذاریم كه احساس هوایی بخورد .

بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته كه می خواهد بیتوته كند .

بگذاریم غریزه پی بازی برود .

كفش ها را بكند ، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد .

بگذاریم كه تنهایی آواز بخواند .

چیز بنویسد.

به خیابان برود .

 

سهراب سپهری

 

 

نمی دانم چرا نمی توانم بنویسم شاید اگر بنویسم لابلای کلمات حرفهایم گم بشود شاید اصلا یادم رفته است چطور باید نوشت چطور باید گفت باید دهانم ا بشویم... شاید خودم را توی شعر پنهان کرده ام اما هرچه که هست حرفهایم را می زنند... دلم تنگ است... کاش آواز خوش اهنگی می شنیدم...

 

می ارزد؟!

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شدنش می ارزد

گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم ؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد

با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه‌ی بر پا شدنش می ارزد

دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سال‌ها گرچه که در پیله بماند غزلم
صبر این کِرم به زیبا شدنش می ارزد

 

علی اصغر داوری

هیچستان

به سراغ من اگر می‌آیید،
پشت هیچستانم.
...
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ‌های هوا، پر قاصدهایی است
که خبر می‌آرند، از گل واشده ى دورترین بوته ى خاک.
روی شن‌ها هم، نقش‌های سُم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می‌آید.

آدم این‌جا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.

به سراغ من اگر می‌آیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من...

سهراب سپهری

سکوت

من چه گویم که کسی را به سخن حاجت نیست
خفتگان را به سحر خوانیِ من حاجت نیست

 این شب آویختگان را چه ثمر مژده ی صبح؟
مُرده را عربده ی خواب شکن حاجت نیست...

ای صبا مگذر از اینجا، که درین دوزخِ روح
خاکِ ما را به گل و سرو و سمن حاجت نیست

در بهاری که بر او چشمِ خزان می گرید
به غزل خوانیِ مرغانِ چمن حاجت نیست

لاله را بس بُوَد این پیرهنِ غرقه به خون
که شهیدان بلا را به کفن حاجت نیست

قصه پیداست ز خاکسترِ خاموشیِ ما
خرمنِ سوختگان را به سخن حاجت نیست

«سایه» جان! مهرِ وطن کارِ وفا داران است
باد سارانِ هوا را به وطن حاجت نیست

کنون...

حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی

کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار....

 

مرفین

دو هفته ای هست شاید هم بیشتر بخصوص از پنجشنبه به اینطرف مخدر هم اثرش کم شده انگار... توی هپروت روز را گذراندن هم عالمی دارد اقلا نمی توانی به انواع مشکلات و بدبختی ها فکر کنی... و ان وقتهاییکه از زور درد هشیاری و مخدر نمی خوابانتت (مثل الان) هجوم همه چیز باهم بهم میریزدت... بگمانم مرفین درد روح را هم می کشد نمی گذارد بیاد بیاوری یا تمرکز کنی... تمام قصه از همینجا شروع می شود وقتی خودت را فراموش میکنی وقتی دیگر برای خودت مهم نیستی نه که نباشی چیزهای مهمتر دیگری در ذهن داری و حالا باز همین خود لعنتی سر و کله اش پیدا می شود درد می گیرد جسمت که بیادت بیاورد تو هم هستی... بدترین قسمت ماجرا این نیست که درد داری یا بیماری یا مشکلی داری... حتی این هم شاید نباشد که راه حلی هم نداشته باشی بدترین قسمتش این جاست که حس کنی فراموش خواهی شد کافی است مفید نباشی کافی است یک لحظه از روی صندلی بلند بشوی و نباشی (مهم نیست که در توانت باشد یا نه)تا فراموشت کنند...

اصلا همه این قصه اعتراض ها و  حرفها و یادآوری ها بر علیه مدرن شدن و صنعتی شدن و زندگی در کلانشهر ها هم همین است... تنها می شوی... دوستی می گفت تنهایی خوب است... شاید منظورش این بود که بهتر است عادت کنیم... بدترین صحنه ای که توی این چند روز دیدم صورتی بود که کج می شود و پول کارت را نمی دهد تا خرج درمانت کنی که زنده بمانی و با تاسف تنها می گوید برایتان ارزوی سلامتی دارم... اصلا گور پدرت... باور کنید ظلم یکروزی خشک و تر را باهم می سوزاند...

 

پینوشت:

۱- ظلم که فقط ادم کشتن و از دیوار مردم بالا رفتن نیست... تهمت هست، حق کارگر را ندادن هست، دروغ گفتن و بستن هست، سرکار گذاشتن هست، رعایت نکردن هست، حتی گاهی خودخواه بودن هست...

۲- به خدا که این دنیای شما در نزد من از آب بینی بزی بی ارزشتر است...

که ما دیدیم...

مگو دیگر که حافظ نکته دان است

که ما دیدیم و محکم جاهلی بود...

28 مرداد

دو روز می شود که می خواهم این پست را بگذارم و به علت مشغله فراوان نمی شود :

با تشکر از سرکار خانم مفاخری عزیز که به مناسبت این روز یعنی بیست و هشتم مرداد به شبکه مدیران ایران یادآوری کردند و زنده کردند خاطره مرحوم محمد مصدق رو.

حقیقتش اینه که وقتی به یاد میارم که توی مملکتی زندگی می کنم که شعبون بی مخ ها به هر طریقی می تونن نخست وزیر مملکت رو ساقط کنند و بعد ازشصت سال  هنوز هم این امر ممکنه به علت جهل ماها اتفاق بیافته متاسف میشم... و به خودم می گم عجیب نیست خوب، که بالا پایینه ، شجاعت بی شرمیه و بی شرمی خوش مشرب بودن... همه چی برعکسه... دلیلش ساده است... این که همیشه گویا در طول تاریخ ما ها نخواستیم با هم باشیم و به منافع جمعی قکر کنیم....

به هرحال سه تا لینک پایین سه قسمت کتاب تقریرات مرحوم دکتر مصدق در زندان هست که به صورت صوتیه...

یادش گرامی و روحش شاد.

 

 

http://www.dl.audiolib.ir/audiobook/taghirirate-mosaddegh%20dar%20zendan/Taghrirate_Mosaddegh_Dar_Zendan_-_Part_3.rar

 

http://www.dl.audiolib.ir/audiobook/taghirirate-mosaddegh%20dar%20zendan/Taghrirate_Mosaddegh_Dar_Zendan_-_Part_2.rar

http://www.dl.audiolib.ir/audiobook/taghirirate-mosaddegh%20dar%20zendan/Taghrirate_Mosaddegh_Dar_Zendan_-_Part_1.rar

آواز چکاوک

از پس پنجره آواز چکاوک می آید

و مرا از اینجا می برد باد خیالی تا یک شهر

آبادی دوری که نمی دانم نامش چیست

من در این آبادی پشت یک بید سپید پنهانم

و در آنجا آمدنت را می پایم

شهر منتظر یک نجواست

انعکاسش می پیچد در گوش

و مرا همهمه خاطره ها  دور می سازد از پست نگهبانی خویش

می روم با تو تا ته یک کوچه ی تنگ

و تمنای پر از شهوت یک خواهش را

می کشم تا ببینی که چه زیبا می تابد اشک

گوشه چشم پر از صحبت من...

دوستت دارم آنقدر ساده که حتی

گفتنش هم سخت است...

 

 

تیرماه ۹۲

تهران

خیره و تیره دل من...

خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق

 تیره آن دل که در او شمع محبت نبود

دولت از مرغ همایون طلب و سایه او

 زان که با زاغ و زغن شهپر دولت نبود

روم به شهر خود و شهریار خود باشم...

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد...

شاید هم هست ... به هر حال نگشته ایم هنوز....شاید هم یکبار برای رضای خدا آرزوی ما شد عین واقعیت.... اما ماجرا قصه دارتر است از این حرفها...

می گویند توی شهر کورها یک چشم پاشاست... ما تجربه کردیم توی شهر کورها یک چشم را می کشند....

باید رفت... مجالی برای ماندن نمانده است.... باید طوری رفت که بازگشتی در کار نباشد.. راه بی بنیاد بی برگشت...

 

گل و بلبل...

گل را برای صحبت خار آفریده اند...

دیوانه بلبل، اینهمه غوغا چه می کنی؟!!

 

عماد خراسانی 

روشنترین معنی!

یاء و لام و  عین غیب و شین و قاف

جملگی در معنی اند و انصراف!

گر تو را روشن ترین معنی کنم

مهوشی را نان دهم با اعتراف!

فرد فرد هر دو عالم ز انتظار

منتظر باشند عمری را کفاف!

 

دقیقه طهرانی

انفعال!

چند روز پیش از دوستی شنیدم که می گفت می خواهم به فلان اقا رای بدهم تا بهمان آقا رای نیاود... نکته جالبی توی این گزاره وحود دارد. ما مردمی هستیم که به خوبی میدانیم چه نمی خواهیم اما خیلی وقتها درست نمی دانیم چه چیز می خواهیم... هشت سال پیش مردم ما آقای هاشمی را نمی خواستند خیلیها حتی چرایش را هم نمی دانستند، گفتند هرکسی غیر از این یکی شانزده سال پیش هم همینطور حالا این یک مطلب معلوم شده است ملت ما توی این دو دهه اقلا قابل پیشبینی شده اند! همه حتی توی مناسبات اجتماعی و زندگی شخصی هم همین اصل را تبعیت می کنند کافی است به فرد بفهمانی چه چیز را نباید بخواهد او به دنبال تمام نمونه های بیرونی آن خواهد رفت نفیش خواهد کرد بدون آنکه بداند چرا... یعنی دلیل جویی و استدلال به دلایل مختلفی از زندگی ما خارج شده است شاید به این دلیل که هرگز از بزرگترهامان دلیل نخواسته ایم شاید به این دلیل که ما در گذار از جامعه پدر سالار گیر افتاده ایم و حالا دچار یک نوع پدر سالاری پنهان شده ایم... مردم ما نه می گویند بله بلد نیستند بگویند...شاید به همین دلیل است که خیلی وقتها عادت کرده ایم که وقتی جواب مثبتی می شنویم شک می کنیم... کارمان که راه می افتد تعجب می کنیم...از همین نکته هم همه دارند استفاده می کنند... مثلا خیلی ها می خواهند رای ندهند اما نمی دانند چرا؟!! می گویند چه فایده ای دارد تقلب می شود در حالی که ثابت شده است در انتخابات گذشته تقلب وسیعی آنقدر که ادعا می شد صورت نگرفته است... پس چرا چنین نه ای در ذهن افراد شکل گرفته است؟!! به نفع چه کسی این نه گفته خواهد شد؟!! می خواهم بگویم که بیایید عوض بشویم... بیایید اینبار خودمان تحلیل کنیم و خودمان نظر بدهیم و خودمان فکر کنیم و خودمان تصمیم بگیریم... بیایید انتخاب کنیم، بیایید ببینیم چه کسی امید بیشتری برای آینده مان به ارمغان می آورد، بیایید ببینیم چه کسی می تواند کشور را درست اداه کند و بیایید به او رای بدهیم...

پست جدید

بزودی در این مکان یک پست سیاسی-اجتماعی بسیار مهم نصب خواهد شد!

 

محکومیت...

وقتی تمام چیزی که از زندگی می خواهی یک درک ساده است وقتی توی جامعه ای زندگی می کنی که فهمیدن نادرترین موجودیست که قابل یافتن است وقتی زمان و مکان و عالم و آدم همگی می فهمند و تو نمی فهمی یا لااقل اینطور با تو برخورد می شود محکومی... محکومی به تنهایی، محکومی به شکست گریز ناپذیری که جامعه ات تورا بدان محکوم کرده است اصلا مهم نیست که چقدر تلاش می کنی اصلا مهم نیست که دیگران چه اشتباهاتی می کنند تنها چیزی که مهم است تویی و این تویی که به صورت ازلی تنها متولد شده ای و قرار است تنها بمانی و انگار تمام دنیا و مافیها دست به دست هم داده اند تا این یک نکته ساده را به تو بفهمانند که با تمام وجود همه تلاش می کنند به هیچ وجه من الوجوه با تو و یا هیچ کس دیگر هرگز ما نشوند...

 

 

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟!

خانه اش ویران باد...

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا!

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را؟!

نمی دونم ولی می دونم:

اگر آن طایر قدسی ز درم باز آید

عمر رفته به پیرانه سرم باز آید...

.

.

.

.

پینوشت:

خنک آن قمار بازی آیا؟!

اندوه...

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی ...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز...

سهراب سپهری

اما والله!

مُردیم در این بصیرت تاریک و خود نمی شنوی

چون کوچه تو پر ز ناله اغیار  شد نمی شنوی

دانی که در ناله چو منی حکمت بسی نهفته شده

ای داد ازآن زمانه که سرمست بُد نمی شنوی

گرچه بر چشم و گوش تو آواز بسیار آمده است

هرگز دگر ساز و نوا و نوحه هدهد نمی شنوی