آیا در این خیال که دارد گدای شهر، روزی بود که یاد کند پادشاه ازو؟!
گاهی صبر کردن بیهوده است، گاهی سالها باید صبر کرد و گاهی بعد از سالها تازه می فهمی که اشتباه کردی و گاهی هم نه، می فهمی نه تنها اشتباه نکردی بلکه شاید تنها کار درستی بوده که توی عمرت کردی... اما اینکه بفهمی خودش یه نعمت بزرگه چون خیلی وقتها نخواهی فهمید خاصه اینکه فهمیدن دردناکه... و من الان روی پرتگاه همچین فهمیدنی قرار گرفتم ، نمی دونم که آیا خواهم فهمید؟ آیا صبر کردن کافیه و وقت رها کردن شده؟ نمی دونم شاید چون فهمیدم که عمری دیگه نمونده وای که پنجاه رفت و در خوابی برای ما شده ای که سی رفت و در خوابی... نمی گم عمری دیگه نمونده اما قطعا جوانی دیگه نمونده... و شاید و فقط شاید باید گذر کرد و تن به قضا و قدری سپرد که در جهت تغییرش و یا ساختنش اینهمه تلاش کردی و الان احساس می کنی خیلی شاید اونی که می خواستی نشده... به هر حال آنکه بی روزیست روزش دیر شد... و روز ما دیر شده پس شاید واقعا بی روزی هستیم و بهتره دست بکشیم... با اینهمه دست کشیدن، نمی شه سالهای رفته رو در نظر نگرفت که در نتیجه اش بهتره که دور بمونی که آشفته از مه دور بهتر...و شاید فقط شاید اینطور بهتر باشه... راستش من خیلی نمی تونم تحت تاثیر فیلمها قرار بگیرم که بدوم برم و یه فرصت دیگه بخوام که با مهربونی و عشق پنهان قبول بشه چون به نظر می رسه این مال فیلماست... پس بهترین راهش همینه که تن به قسمت بسپری...
ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز....مست است و در حق او کس این گمان ندارد!
ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که میبینم | کمین از گوشهای کردهست و تیر اندر کمان دارد | |
| چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق | به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد | |
| بیفشان جرعهای بر خاک و حال اهل دل بشنو | که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد | |
| چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل | که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد | |
| خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس | که می با دیگری خوردهست و با من سرگران دارد | |
| به فتراک ار همیبندی خدا را زود صیدم کن | که آفتهاست در تاخیر و طالب را زیان دارد | |
| ز سروقد دلجویت مکن محروم چشمم را | بدین سرچشمهاش بنشان که خوش آبی روان دارد | |
| ز خوف هجرم ایمن کن اگر امید آن داری | که از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد | |
| چه عذر بخت خود گویم که آن عیار شهرآشوب | به تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد |
اجتماعیات 1
میگه اهه... دختر خوشگل که سر کار نمی یاد! دانشگاه نمیره! دختر خوشگل رو پسر پولدار بُر میزنه می بره...
لایق وصل تو که من نیستم....
وقتی خشت اول کج شد هرچند مقصر نباشی تا ثریا کج می رود... گاهی دلم می خواهد خودم هم باور کنم که کاری می توان کرد...
محبوب
باز نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند...
گاهی که فشار روزگار زیاد می شود آدمی ناخودگاه به یاد امیدهای برباد رفته اش می افتد... امید به دلبری که اشاره ای بفرستد... بادی صبایی که خبری از بر ان دلبر عیار بیاورد... فقط یک ذره امید... یک ذره درک شدن... یک کم باد موافق...یک خورده وفا...
یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب
باشد که فلک زین دو سه کاری بکند...
گاهی فکر می کنم عاشقی به ما نیامده است...
پینوشت:
کجایی؟! الان به تو احتیاج دارم ده سال دیگر آشتی می کنی می دانم اما آن موقع خدا می داند چه کسی مرده باشد و چه کسی زنده...
مانده ام...
مانده ام بعضی از آنها که هی دم از اطاعت از رهبری می زنند چرا به حرفهای ایشان عمل نمی کنند... بابا به خدا مشکلات ما از درون باید حل شود...
من کاری به مسائل سیاسی ندارم اما حق را باید گفت... گاهی دلم می سوزد توی این چند سال اخیر مسئولین کشور بخصوص رهبر تاکید دارند بر توان داخلی بر حمایت از نخبگان بر استفاده از علم بابا مردم تاریخ بخوانید بخدا اینها دارند راست می گویند...
شما را به خدا اختلافات سیاسی را کنار بگذارید منافع شخصی را کنار بگذارید بیایید متحد شویم از هر گروه مسلک و مذهبی که هستیم بیایید کشورمان را بسازیم...
بابا ما مسلمانیم و شیعی و وظیفه دینیمان تبعیت از مرجعیت و رهبری است ایشان که این همه تاکید دارند بر علم گوش بدهیم اگر هم مسلمان نیستید اقلا آزاده باشید بخدا راست می گویند...
به بهانه مذاکرات...
تنها راه نجات ملتهایی مانند ما ادامه راه مقاومت است... و شاید اگر مرحوم حضرت امام نبود ما و ملت ما همچنان زیر بار ظلم و ذلت اینها بودیم... ما یاد گرفتیم مستقل بمانیم ، باید مستقل بمانیم و تنها راه حلمان تکیه به جوانها و متخصصان خودمان است... باید یاد بگیریم به فکر خودمان باشیم و نگاه از سفره همسایه برداریم و هرچه میسازیم برای خودمان از خودمان و به سود خودمان باشد...
از شعار دادن بدم می آید و می دانم مقاومت خیلی سخت است، اما مجبوریم یعنی جز این راهی نداریم وگرنه باز زیر بار ظلم و ذلت قرار میگیریم و ملت ما یاد گرفته است(و اگر بعضی فراموش کرده اند باید بیاد بیاورند که باید) حسینی باشد که مرگ را به زندگی با ذلت ترجیح بدهد...
السلام علیک یا اباعبدالله(ع)
اما بعد...
این گفتار بیش از آنکه در باره حسین(ع) باشد درباره ماست...مایی که مانده ایم و محکوم به زندگی هستیم، مایی که باید ببینیم، قضاوت کنیم، برنجیم و شاد باشیم... مایی که باید تشخیص بدهیم، مایی که باید راهمان را بیابیم، مایی که باید چطور زندگی کردن و زنده ماندن را انتخاب کنیم...
این روزها چیزی که از مذهب بیشتر به چشم می آید این است که کاری به این ندارد که چطور روزگار می گذرانیم بیشتر کار به این دارد که چه بپوشیم و چه نخوریم ، کار به این ندارد که چه چیز بد است و چه جیز خوب، کاری به اصلاح امور مسلمین ندارد کلا کاری به اسلام ندارد، بیشتر کار به این دارد که چطور حفظ ظاهر کنیم...
اما به گمانم حسین فریاد دیگری بر لب دارد... حسین(ع) حرفش چیز دیگری است و امیدوارم بیشتر در مجالس بیایند و اینها را بگویند و از دام این ظاهرپرستی برهند بعضی از خطبای ما... حسین(ع) خودش را و خانواده اش را فدا نکرده است تا به شما بگوید چه بپوشید چه بخورید و چه بنوشید، خوب اگر می خواست این کار را بکند کارهای بهتری بود لباس برای مردم می خرید تجارتی را باب می کرد! اما حسین(ع) می خواهد چیز مهمتری بگوید چیزی که زندگی با وجود آن قابل تحمل نباشد چیزی که برای فهماندنش به تمام تاریخ باید خون پاکی بر زمین بریزد و چیزی بزرگ قربابی شود تا این فداکاری در تاریخ بماند... حسین بر ظلم و جهل شوریده است بر تجاوز و حق خوری شوریده است... حسین با ۷۲ نفر آدم قیام کرده است تا حکومت ظالمی را سرنگون کند!(که البته در نهایت موفق می شود)
جریانی به راه می اندازد که بگوید حتی اگر مرا بکشید هم ناحق را نمی پذیرم بگوید که دین محمد(ص) این نیست که در مسجد نماز بخوانید و بعد بیاید هر بلایی که خواستید بر سر مردم بیاورید و بدبخت را بدبخت تر کنید و نیکنام را بدنام... ترس و ظلم را حاکم کنید... نه آمده است بگوید دین جدش این نبوده است، دین جدش این را برنمی تابد فریب و ریا و تزویر و دغل کاری را جایز نمی داند. آمده است بگوید دینش عدالت است... مذهبش و اعتقادش برابری و برادری و بخشش و مهربانی است کما اینکه در تمام وقایع آن روز این را به نمایش می گذارد... و برای اینکه حرفش نا تمام نماند خواهرش را با کاروانی اسیر از زن و کودک روانه می کند تا به همه نشان بدهد ببینید تفاوت من با دیگران در چیست... که مقایسه کنند که حرفش برسد به دنیا که من به کسی که تشنه ام میگذارد آب می بخشم، از آنکه راه را بر من بست در می گذرم که آن زنی که برای شما مظهر شهوت است و ضعف برای من مظهر قدرت است و مهربانی، برای من مظهر صداقت است و امانت...
در پایان این را بگویم که صورت ظاهری عزا تا به امروز وسیله ای بوده است که واقعه زنده بماند اما نکته مهم آن این نیست که فقط واقعه شرح داده بشود که خدای نکرده پیام گفته نشود... که خدای نکرده بشود وسیله برای فراموش کردن وضع حالمان که کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا... نشود و نباید بشود که به ظاهری سرگرم بشویم فراموش کنیم اصلا برای چه جمع شده ایم... پیامی که می گوید برادرم مسلمان و غیر مسلمان، مومن و غیر مومن، سنی و شیعی، مسیحی و یهودی و زرتشتی، همه ما با هر زبان و نژاد انسانیم و پیش از هرچیزی موظفیم انسان بمانیم، اصلا هدف از آن اعتقادمان هم همین است که انسان بهتری باشیم، که برادرم بیا در کنار هم قیام کنیم علیه هرچیز غیر انسانی هر چیزی از جنس ظلم و نهب و تجاوز و خیانت و فریب... بیا برابری و عدالت را زنده کنیم آنوقت می بینی که اگر در دین همسان نیستیم براستی که در خلقت یکسان و برادریم، انوقت می فهمیم که باهم بودن است که متحد بودن است که مقاوم (هرچند تعدادمان اندک باشد!)بودن است که برایمان زندگی را به ارمغان می آورد وگرنه غیر ازین زنده بودن و زیر یوغ و خواری و فرمان دیگری بودن با مردن فرقی ندارد که چه بسا مرگ از زندگی با ذلت بهتر است...
در تفسیر بوجود آمدن!
و نبضِ خسته یِ انسانیت
چو من ، مغرور
صدایِ رویشِ نی در عدم هیاهوئیست
هراسناک تر از انفجارِ سربیِ گاز
درون کوره یِ خورشید کهکشان کبود
تمام بُعد زمان را مچاله باید
درون قرمزی سطلی از صدای خروس
حیات بازده یِ اضطراب تکوین است
- گریز ماده در «حوزه یِ عقیم» خلاء -
کیومرث منشی زاده
مقصود رفتن است..
انسان، امیر کشور تنهاییِ خود است
خلوت نشینِ معبد یکتاییِ خود است
پیداست مثل روز، که گم گشته آدمی
گم گشته است و در پیِ پیداییِ خود است!
این فتنهها ز میوه ی ممنوعه برنخاست
آدم، اسیر فتنه ی حوّاییِ خود است!
هر کس که حُسن داشت، شهید جمال شد
قالی، به دار رفته ی زیباییِ خود است!
ای صاحبِ جمال! به آیینه دل مبند
آیینه محو نقش تماشاییِ خود است!
عزت به حُسن نیست، به مستوری است و ناز!
یوسف، عزیز ناز زلیخاییِ خود است!
ای بوی پیرهن! که ز مصر آمدی، بدان!
یعقوب در تدارک بیناییِ خود است!
روز از غروب، خواهش سرخاب میکند
شب، شانهخواه گیسوی یلداییِ خود است
مفتی که روی منبر خود شرع میفروخت
صورت فروش ذات هیولاییِ خود است!
مقصود رفتن است، بیابان بهانهای ست
مجنون غبار محمل لیلاییِ خود است
از کوه و دشت میگذرد رود بیقرار
او سر سپرده ی دل دریاییِ خود است!
محمود حبیبی کسبی
این روزهای من
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین ،
می رسد دست به سقف ملكوت .
دیده ام ، سهره بهتر می خواند .
گاه زخمی كه به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است .
گاه در بستر بیماری من ، حجم گل چند برابرشده است .
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس .
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان كبوتر نیست .
مرگ وارونه ی یك زنجره نیست .
مرگ در ذهن اقاقی جاری است .
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد .
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن می گوید .
مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان .
مرگ در حنجره ی سرخ ـ گلو می خواند .
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرك است .
مرگ گاهی ریحان می چیند .
مرگ گاهی ودكا می نوشد .
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد .
و همه می دانیم
ریه های لذت ، پراكسیژن مرگ است.
در نبندیم به روی سخن زنده ی تقدیر كه از پشت چپرهای صدا می شنویم .
پرده را برداریم :
بگذاریم كه احساس هوایی بخورد .
بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته كه می خواهد بیتوته كند .
بگذاریم غریزه پی بازی برود .
كفش ها را بكند ، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد .
بگذاریم كه تنهایی آواز بخواند .
چیز بنویسد.
به خیابان برود .
سهراب سپهری
نمی دانم چرا نمی توانم بنویسم شاید اگر بنویسم لابلای کلمات حرفهایم گم بشود شاید اصلا یادم رفته است چطور باید نوشت چطور باید گفت باید دهانم ا بشویم... شاید خودم را توی شعر پنهان کرده ام اما هرچه که هست حرفهایم را می زنند... دلم تنگ است... کاش آواز خوش اهنگی می شنیدم...
می ارزد؟!
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد
دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شدنش می ارزد
گرچه من تجربهای از نرسیدنهایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد
کیستم ؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد
با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظهی بر پا شدنش می ارزد
دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد
سالها گرچه که در پیله بماند غزلم
صبر این کِرم به زیبا شدنش می ارزد
علی اصغر داوری
هیچستان
پشت هیچستانم.
...
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگهای هوا، پر قاصدهایی است
که خبر میآرند، از گل واشده ى دورترین بوته ى خاک.
روی شنها هم، نقشهای سُم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا میآید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.
به سراغ من اگر میآیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من...
سهراب سپهری
کنون...
کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار....
مرفین
اصلا همه این قصه اعتراض ها و حرفها و یادآوری ها بر علیه مدرن شدن و صنعتی شدن و زندگی در کلانشهر ها هم همین است... تنها می شوی... دوستی می گفت تنهایی خوب است... شاید منظورش این بود که بهتر است عادت کنیم... بدترین صحنه ای که توی این چند روز دیدم صورتی بود که کج می شود و پول کارت را نمی دهد تا خرج درمانت کنی که زنده بمانی و با تاسف تنها می گوید برایتان ارزوی سلامتی دارم... اصلا گور پدرت... باور کنید ظلم یکروزی خشک و تر را باهم می سوزاند...
پینوشت:
۱- ظلم که فقط ادم کشتن و از دیوار مردم بالا رفتن نیست... تهمت هست، حق کارگر را ندادن هست، دروغ گفتن و بستن هست، سرکار گذاشتن هست، رعایت نکردن هست، حتی گاهی خودخواه بودن هست...
۲- به خدا که این دنیای شما در نزد من از آب بینی بزی بی ارزشتر است...
که ما دیدیم...
که ما دیدیم و محکم جاهلی بود...
28 مرداد
با تشکر از سرکار خانم مفاخری عزیز که به مناسبت این روز یعنی بیست و هشتم مرداد به شبکه مدیران ایران یادآوری کردند و زنده کردند خاطره مرحوم محمد مصدق رو.
حقیقتش اینه که وقتی به یاد میارم که توی مملکتی زندگی می کنم که شعبون بی مخ ها به هر طریقی می تونن نخست وزیر مملکت رو ساقط کنند و بعد ازشصت سال هنوز هم این امر ممکنه به علت جهل ماها اتفاق بیافته متاسف میشم... و به خودم می گم عجیب نیست خوب، که بالا پایینه ، شجاعت بی شرمیه و بی شرمی خوش مشرب بودن... همه چی برعکسه... دلیلش ساده است... این که همیشه گویا در طول تاریخ ما ها نخواستیم با هم باشیم و به منافع جمعی قکر کنیم....
به هرحال سه تا لینک پایین سه قسمت کتاب تقریرات مرحوم دکتر مصدق در زندان هست که به صورت صوتیه...
یادش گرامی و روحش شاد.
آواز چکاوک
و مرا از اینجا می برد باد خیالی تا یک شهر
آبادی دوری که نمی دانم نامش چیست
من در این آبادی پشت یک بید سپید پنهانم
و در آنجا آمدنت را می پایم
شهر منتظر یک نجواست
انعکاسش می پیچد در گوش
و مرا همهمه خاطره ها دور می سازد از پست نگهبانی خویش
می روم با تو تا ته یک کوچه ی تنگ
و تمنای پر از شهوت یک خواهش را
می کشم تا ببینی که چه زیبا می تابد اشک
گوشه چشم پر از صحبت من...
دوستت دارم آنقدر ساده که حتی
گفتنش هم سخت است...
تیرماه ۹۲
تهران
خیره و تیره دل من...
خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق
تیره آن دل که در او شمع محبت نبود
دولت از مرغ همایون طلب و سایه او
زان که با زاغ و زغن شهپر دولت نبود
روم به شهر خود و شهریار خود باشم...
شاید هم هست ... به هر حال نگشته ایم هنوز....شاید هم یکبار برای رضای خدا آرزوی ما شد عین واقعیت.... اما ماجرا قصه دارتر است از این حرفها...
می گویند توی شهر کورها یک چشم پاشاست... ما تجربه کردیم توی شهر کورها یک چشم را می کشند....
باید رفت... مجالی برای ماندن نمانده است.... باید طوری رفت که بازگشتی در کار نباشد.. راه بی بنیاد بی برگشت...
گل و بلبل...
دیوانه بلبل، اینهمه غوغا چه می کنی؟!!
عماد خراسانی
روشنترین معنی!
جملگی در معنی اند و انصراف!
گر تو را روشن ترین معنی کنم
مهوشی را نان دهم با اعتراف!
فرد فرد هر دو عالم ز انتظار
منتظر باشند عمری را کفاف!
دقیقه طهرانی
انفعال!
پست جدید
محکومیت...
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟!
خانه اش ویران باد...
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا!
نمی دونم ولی می دونم:
اگر آن طایر قدسی ز درم باز آید
عمر رفته به پیرانه سرم باز آید...
.
.
.
.
پینوشت:
خنک آن قمار بازی آیا؟!
اندوه...
و نه هیچیک از مردم این آبادی ...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز...
سهراب سپهری
اما والله!
چون کوچه تو پر ز ناله اغیار شد نمی شنوی
دانی که در ناله چو منی حکمت بسی نهفته شده
ای داد ازآن زمانه که سرمست بُد نمی شنوی
گرچه بر چشم و گوش تو آواز بسیار آمده است
هرگز دگر ساز و نوا و نوحه هدهد نمی شنوی
در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست