داشتم مطالب وبلاگم را نگاه میکردم دیدم عجب بازار شامی است! نه تنها مطالب سیر کلی مشخصی دنبال نمی کنند که خیلی از پستها آنقدر نامفهوم و پرکنایه و بی معنی است که بعد مدتی خودم هم درست به خاطر نمی آورم به چه معنی و منظوری نوشته شده اند! البته یک سیر کلی را می شود توی مجموع پستها دید یک افت و خیز که البته طبیعت سیر کلی گذران عمر نویسنده توی این چند مدت بوده است. تصمیم گرفتم چندتایی پست بگذارم که شاید خالی از لطف نباشند و یک جریانی را دنبال کند و یک حرکتی که نمی دانم به کجا منجر خواهد شد ولی بیانی شاید باشد از چیزی که نه نوشتنی است و نه گفتنی! یک جور شرحی از ماجرایی که هر کسی به نحوی درگیر آن است که شد آنچه که اسمش را گذاشتم محبوب!

محبوب یعنی کسی که دوستش داری! نمی دانم دوست داشتن چه شکلی است اما قشنگ است! حتی فکر کردن به آن باعث می شود توی سینه آدم گرم بشود و دستها تا حدودی کرخ و سرد بشوند! محبوب یک آدم است! اما برای تو با بقیه آدمها فرق میکند...نه اینکه شاخ داشته باشد یا از صورتش نور بتابد یا دستانش طلایی باشد نه! فقط یک خاصیت دارد که محبوب به تو توجهی دارد یا یک زمانی کرده است که بقیه نکرده اند یا لااقل آنطور که به دلت بنشیند یا با طرز فکر و نگاه و احساست بخواند نکرده اند...محبوب از هیچ کس بهتر نیست بدتر هم نیست تو بهترش کرده ای تو مقامی به او داده ای که به کس دیگری نمی دهی و البته اگر در تشخیص گرم شدن قلبت دروغ گفته باشی یا اشتباه کرده باشی ضمانتی هم وجود ندارد که مقامش را تا ابد پیش تو حفظ کند...اما اگر راست گفته باشی هر هفتا آسمان هم که پایین بیایند نمی توانند مقامش را پیش تو کم کنند...