به بهانه مذاکرات...

تاریخ کمتر روزی را به خاطر دارد که استعمارگرها (انگلیس و آمریکا و روس و فرانسه و ابرقدرتها در طول تاریخ) به فکر حتی آبرو و یا رفاه ملت خودشان باشند چه برسد به آنکه بخواهند برای ملتهای ما دل بسوزانند...

تنها راه نجات ملتهایی مانند ما ادامه راه مقاومت است... و شاید اگر مرحوم حضرت امام نبود ما و ملت ما همچنان زیر بار ظلم و ذلت اینها بودیم... ما یاد گرفتیم مستقل بمانیم ، باید مستقل بمانیم و تنها راه حلمان تکیه به جوانها و متخصصان خودمان است... باید یاد بگیریم به فکر خودمان باشیم و نگاه از سفره همسایه برداریم و هرچه میسازیم برای خودمان از خودمان و به سود خودمان باشد...

از شعار دادن بدم می آید و می دانم مقاومت خیلی سخت است، اما مجبوریم یعنی جز این راهی نداریم وگرنه باز زیر بار ظلم و ذلت قرار میگیریم و ملت ما یاد گرفته است(و اگر بعضی فراموش کرده اند باید بیاد بیاورند که باید) حسینی باشد که مرگ را به زندگی با ذلت ترجیح بدهد...

 

 

 

السلام علیک یا اباعبدالله(ع)

چند سالی است که در روز عاشورا  و به مناسبت این روز در این اینجا چند خطی در مورد برداشت هایی که می شود از پیام عاشورا کرد می نوشتم. متاسفانه سال گذشته به علت بیماری این توفیق از اینحانب سلب شد، شکر ایزد منان را که توفیق دوباره حاصل شد که بنویسم اما گویا هیئت کوچک وبلاگی ما به علت حضور پررنگ شبکه های اجتماعی کم مخاطب شده است و به فیسبوک نقل مکان کرده است... با این همه از آنجا که دوست دارم بعضی چیزها کهنه بمانند و همان حس نوستالژیک قدیمی را داشته باشند و اینکه از نعمت استفاده از صفحه  رسمی فیسبوک خودم را محروم کرده ام خواهشم بر این است که دوستانی که اینجا را می خوانند اگر مطلب ما مورد  توجه شان قرار گرفت مهربانی کنند و به قول اهل فن لینک بدهند شاید در جای دیگری و توسط شخص دیگری خوانده بشود.

اما بعد...

 

این گفتار  بیش از آنکه در باره حسین(ع) باشد درباره ماست...مایی که مانده ایم و محکوم به زندگی هستیم، مایی که باید ببینیم، قضاوت کنیم، برنجیم و شاد باشیم... مایی که باید تشخیص بدهیم، مایی که باید راهمان را بیابیم، مایی که باید چطور زندگی کردن و زنده ماندن را انتخاب کنیم...

این روزها چیزی که از مذهب بیشتر به چشم می آید این است که کاری به این ندارد که چطور روزگار می گذرانیم بیشتر کار به این دارد که چه بپوشیم و چه نخوریم ، کار به این ندارد که چه چیز بد است و چه جیز خوب، کاری به اصلاح امور مسلمین ندارد کلا کاری به اسلام ندارد، بیشتر کار به این دارد که چطور حفظ ظاهر کنیم...

اما به گمانم حسین فریاد دیگری بر لب دارد... حسین(ع) حرفش چیز دیگری است و امیدوارم بیشتر در مجالس بیایند و اینها را بگویند و از دام این ظاهرپرستی برهند بعضی از خطبای ما... حسین(ع) خودش را و خانواده اش را فدا نکرده است تا به شما بگوید چه بپوشید چه بخورید و چه بنوشید، خوب اگر می خواست این کار را بکند کارهای بهتری بود لباس برای مردم می خرید تجارتی را باب می کرد! اما حسین(ع) می خواهد چیز مهمتری بگوید چیزی که زندگی با وجود آن قابل تحمل نباشد چیزی که برای فهماندنش به تمام تاریخ باید خون پاکی بر زمین بریزد و چیزی بزرگ قربابی شود تا این فداکاری در تاریخ بماند... حسین بر ظلم و جهل شوریده است بر تجاوز و حق خوری شوریده است... حسین با ۷۲ نفر آدم قیام کرده است تا حکومت ظالمی را سرنگون کند!(که البته در نهایت موفق می شود)

جریانی به راه می اندازد که بگوید حتی اگر مرا بکشید هم ناحق را نمی پذیرم بگوید که دین محمد(ص) این نیست که در مسجد نماز بخوانید و بعد بیاید هر بلایی که خواستید بر سر مردم بیاورید و بدبخت را بدبخت تر کنید و نیکنام را بدنام... ترس و ظلم را حاکم کنید... نه آمده است بگوید دین جدش این نبوده است، دین جدش این را برنمی تابد فریب و ریا و تزویر و دغل کاری را جایز نمی داند. آمده است بگوید دینش عدالت است... مذهبش و اعتقادش برابری و برادری و بخشش و مهربانی است کما اینکه در تمام وقایع آن روز این را به نمایش می گذارد... و برای اینکه حرفش نا تمام نماند خواهرش را با کاروانی اسیر از زن و کودک روانه می کند تا به همه نشان بدهد ببینید تفاوت من با دیگران در چیست... که مقایسه کنند که حرفش برسد به دنیا که من به کسی که تشنه ام میگذارد آب می بخشم، از آنکه راه را بر من بست در می گذرم که  آن زنی که برای شما مظهر شهوت است و ضعف برای من مظهر قدرت است و مهربانی، برای من مظهر صداقت است و امانت...

در پایان این را بگویم  که صورت ظاهری عزا تا به امروز وسیله ای بوده است که واقعه زنده بماند اما نکته مهم آن این نیست که فقط واقعه شرح داده بشود که خدای نکرده پیام گفته نشود... که خدای نکرده بشود وسیله برای فراموش کردن وضع حالمان که کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا... نشود و نباید بشود که به ظاهری سرگرم بشویم فراموش کنیم اصلا برای چه جمع شده ایم... پیامی که می گوید برادرم مسلمان و غیر مسلمان، مومن و غیر مومن، سنی و شیعی، مسیحی و یهودی و زرتشتی، همه ما با هر زبان و نژاد انسانیم و پیش از هرچیزی موظفیم انسان بمانیم، اصلا هدف از آن اعتقادمان هم همین است که انسان بهتری باشیم، که برادرم بیا در کنار هم قیام کنیم  علیه هرچیز غیر انسانی هر چیزی از جنس ظلم و نهب و تجاوز و خیانت و فریب... بیا برابری و عدالت را زنده کنیم آنوقت می بینی که اگر در دین همسان نیستیم براستی که در خلقت یکسان و برادریم، انوقت می فهمیم که باهم بودن است که متحد بودن است که مقاوم (هرچند تعدادمان اندک باشد!)بودن است که برایمان زندگی را به ارمغان می آورد وگرنه غیر ازین زنده بودن و زیر یوغ و خواری و فرمان دیگری بودن با مردن فرقی ندارد که چه بسا مرگ از زندگی با ذلت بهتر است...

 

 

در تفسیر بوجود آمدن!

جهان به کوچکی یِ حجمِ خوابِ خرگوش است

و نبضِ خسته یِ انسانیت

     چو من ، مغرور

صدایِ رویشِ نی در عدم هیاهوئیست

     هراسناک تر از انفجارِ سربیِ گاز

          درون کوره یِ خورشید کهکشان کبود

 تمام بُعد زمان را مچاله باید

     درون قرمزی سطلی از صدای خروس


حیات بازده یِ اضطراب تکوین است

- گریز ماده در «حوزه یِ عقیم» خلاء -

 

 

 

 

کیومرث منشی زاده

مقصود رفتن است..

انسان، امیر کشور تنهاییِ خود است
خلوت نشینِ معبد یکتاییِ خود است

پیداست مثل روز، که گم گشته آدمی
گم گشته است و در پیِ پیداییِ خود است!

این فتنه‌ها ز میوه ی ممنوعه برنخاست
آدم، اسیر فتنه ی حوّاییِ خود است!

هر کس که حُسن داشت، شهید جمال شد
قالی، به دار رفته ی زیباییِ خود است!

ای صاحبِ جمال! به آیینه دل مبند
آیینه محو نقش تماشاییِ خود است!

عزت به حُسن نیست، به مستوری است و ناز!
یوسف، عزیز ناز زلیخاییِ خود است!

ای بوی پیرهن! که ز مصر آمدی، بدان!
یعقوب در تدارک بیناییِ خود است!

روز از غروب، خواهش سرخاب می‌کند
شب، شانه‌خواه گیسوی یلداییِ خود است

مفتی که روی منبر خود شرع می‌فروخت
صورت فروش ذات هیولاییِ خود است!

مقصود رفتن است، بیابان بهانه‌ای‌ ست
مجنون غبار محمل لیلاییِ خود است

از کوه و دشت می‌گذرد رود بی‌قرار
او سر سپرده ی دل دریاییِ خود است!

محمود حبیبی کسبی