*دوستش می دارم؛ چرا که می شناسمش؛ به دوستی و یگانگی

شهر همه بیگانگی و عداوت است؛

هنگامی که دستان مهربانش را در دست می گیرم

تنهایی غم انگیزش را در می یابم

 

*مجال بی رحمانه اندک بود؛ 

و واقعه سخت نامنتظر؛

از بهار حظ تماشایی نچشیدیم؛

که قفس باغ را پژمرده می کند

 

*زیباترین حرفت رابگو

چرا که ترانه ی ما ترانه ی بیهودگی نیست؛

چرا که عشق حرفی بیهوده نیست؛

 

*اشک رازیست؛ لبخند رازیست؛

 عشق رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی؛ نغمه نیستم که بخوانی؛ صدانیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی؛

من درد مشترکم ؛ مرا فریاد کن

از: احمد شاملو