عشق!
داشتم فکر می کردم عشق که خواجه نصیر الدین می گوید از فرط طلب خیر برخیزد برای معشوق هرچه که هست اول نبوده یعنی مقدم نیست اولش و شایدهم تا آخر یک کشش ساده و بی غل و غش است دوست داشتن ناب و اگر ناب بماند هرچند تبدیل به عشقی شور انگیز نشود همان می شود که حکیم می گوید...قصه همان است یک سادگی معمولی که حالا رنگ و لعابش هم بدهید! حتی اگر از پی رنگی هم باشد جالب است زیرا زیباترین زیبای ها مگر کیست؟ مگر آنکس که به رنگی آمده است اگر رنگ جذابتری ببیند دنبالش نمی رود؟ می رود دیگر پس او دنبال رنگ است...کمال زیبای و جذابیت کیست؟! پس منشاء یک چیز است و ظهورش متفاوت یکی اخلاق را می پسندد یکی طپش قلب را یکی زیبایی صورت را! اما در واقع این تکثری نیست که منجر به تفرقه شود، نه همه به دنبال یک چیز هستند... پس اگر خوب نگاه بکنیم در هر بنده ای جلوه ای باید باشد از آن معبود و در نتیجه هر کس به تناسب کمال و نقص جلوه ای است و منظری و البته پر از زیبایی... هیچ کس خالی از عیب و نقص نیست که اگر بود انسان نبود... همین خودش به مبتدای خود معنی دقیقی است... خود انسان بودن و این نقص موجب کمالی است که در انسانیت است که بعضی هم درتعبیر آن به خطا رفته اند و شده اند اومانیست...
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 23:35 توسط علی
|
در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست