روم به شهر خود و شهریار خود باشم...
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد...
شاید هم هست ... به هر حال نگشته ایم هنوز....شاید هم یکبار برای رضای خدا آرزوی ما شد عین واقعیت.... اما ماجرا قصه دارتر است از این حرفها...
می گویند توی شهر کورها یک چشم پاشاست... ما تجربه کردیم توی شهر کورها یک چشم را می کشند....
باید رفت... مجالی برای ماندن نمانده است.... باید طوری رفت که بازگشتی در کار نباشد.. راه بی بنیاد بی برگشت...
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 23:56 توسط علی
|
در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست