آواز چکاوک
از پس پنجره آواز چکاوک می آید
و مرا از اینجا می برد باد خیالی تا یک شهر
آبادی دوری که نمی دانم نامش چیست
من در این آبادی پشت یک بید سپید پنهانم
و در آنجا آمدنت را می پایم
شهر منتظر یک نجواست
انعکاسش می پیچد در گوش
و مرا همهمه خاطره ها دور می سازد از پست نگهبانی خویش
می روم با تو تا ته یک کوچه ی تنگ
و تمنای پر از شهوت یک خواهش را
می کشم تا ببینی که چه زیبا می تابد اشک
گوشه چشم پر از صحبت من...
دوستت دارم آنقدر ساده که حتی
گفتنش هم سخت است...
تیرماه ۹۲
تهران
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 5:26 توسط علی
|
در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست