من چه گویم که کسی را به سخن حاجت نیست
خفتگان را به سحر خوانیِ من حاجت نیست

 این شب آویختگان را چه ثمر مژده ی صبح؟
مُرده را عربده ی خواب شکن حاجت نیست...

ای صبا مگذر از اینجا، که درین دوزخِ روح
خاکِ ما را به گل و سرو و سمن حاجت نیست

در بهاری که بر او چشمِ خزان می گرید
به غزل خوانیِ مرغانِ چمن حاجت نیست

لاله را بس بُوَد این پیرهنِ غرقه به خون
که شهیدان بلا را به کفن حاجت نیست

قصه پیداست ز خاکسترِ خاموشیِ ما
خرمنِ سوختگان را به سخن حاجت نیست

«سایه» جان! مهرِ وطن کارِ وفا داران است
باد سارانِ هوا را به وطن حاجت نیست