بساباد
یکی دیوانه ای آتش برافروخت...
سکوت
من چه گویم که کسی را به سخن حاجت نیست
خفتگان را به سحر خوانیِ من حاجت نیست
این شب آویختگان را چه ثمر مژده ی صبح؟
مُرده را عربده ی خواب شکن حاجت نیست
...
ای صبا مگذر از اینجا، که درین دوزخِ روح
خاکِ ما را به گل و سرو و سمن حاجت نیست
در بهاری که بر او چشمِ خزان می گرید
به غزل خوانیِ مرغانِ چمن حاجت نیست
لاله را بس بُوَد این پیرهنِ غرقه به خون
که شهیدان بلا را به کفن حاجت نیست
قصه پیداست ز خاکسترِ خاموشیِ ما
خرمنِ سوختگان را به سخن حاجت نیست
«سایه» جان! مهرِ وطن کارِ وفا داران است
باد سارانِ هوا را به وطن حاجت نیست
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 0:33 توسط علی |
در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست...
خانه
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین نوشته ها
نوشتههای پیشین
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهریور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
آرشيو
BLOGFA.COM