این روزهای من
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین ،
می رسد دست به سقف ملكوت .
دیده ام ، سهره بهتر می خواند .
گاه زخمی كه به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است .
گاه در بستر بیماری من ، حجم گل چند برابرشده است .
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس .
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان كبوتر نیست .
مرگ وارونه ی یك زنجره نیست .
مرگ در ذهن اقاقی جاری است .
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد .
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن می گوید .
مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان .
مرگ در حنجره ی سرخ ـ گلو می خواند .
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرك است .
مرگ گاهی ریحان می چیند .
مرگ گاهی ودكا می نوشد .
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد .
و همه می دانیم
ریه های لذت ، پراكسیژن مرگ است.
در نبندیم به روی سخن زنده ی تقدیر كه از پشت چپرهای صدا می شنویم .
پرده را برداریم :
بگذاریم كه احساس هوایی بخورد .
بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته كه می خواهد بیتوته كند .
بگذاریم غریزه پی بازی برود .
كفش ها را بكند ، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد .
بگذاریم كه تنهایی آواز بخواند .
چیز بنویسد.
به خیابان برود .
سهراب سپهری
نمی دانم چرا نمی توانم بنویسم شاید اگر بنویسم لابلای کلمات حرفهایم گم بشود شاید اصلا یادم رفته است چطور باید نوشت چطور باید گفت باید دهانم ا بشویم... شاید خودم را توی شعر پنهان کرده ام اما هرچه که هست حرفهایم را می زنند... دلم تنگ است... کاش آواز خوش اهنگی می شنیدم...
در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست