انسان، امیر کشور تنهاییِ خود است
خلوت نشینِ معبد یکتاییِ خود است

پیداست مثل روز، که گم گشته آدمی
گم گشته است و در پیِ پیداییِ خود است!

این فتنه‌ها ز میوه ی ممنوعه برنخاست
آدم، اسیر فتنه ی حوّاییِ خود است!

هر کس که حُسن داشت، شهید جمال شد
قالی، به دار رفته ی زیباییِ خود است!

ای صاحبِ جمال! به آیینه دل مبند
آیینه محو نقش تماشاییِ خود است!

عزت به حُسن نیست، به مستوری است و ناز!
یوسف، عزیز ناز زلیخاییِ خود است!

ای بوی پیرهن! که ز مصر آمدی، بدان!
یعقوب در تدارک بیناییِ خود است!

روز از غروب، خواهش سرخاب می‌کند
شب، شانه‌خواه گیسوی یلداییِ خود است

مفتی که روی منبر خود شرع می‌فروخت
صورت فروش ذات هیولاییِ خود است!

مقصود رفتن است، بیابان بهانه‌ای‌ ست
مجنون غبار محمل لیلاییِ خود است

از کوه و دشت می‌گذرد رود بی‌قرار
او سر سپرده ی دل دریاییِ خود است!

محمود حبیبی کسبی