آیا در این خیال که دارد گدای شهر، روزی بود که یاد کند پادشاه ازو؟!
گاهی صبر کردن بیهوده است، گاهی سالها باید صبر کرد و گاهی بعد از سالها تازه می فهمی که اشتباه کردی و گاهی هم نه، می فهمی نه تنها اشتباه نکردی بلکه شاید تنها کار درستی بوده که توی عمرت کردی... اما اینکه بفهمی خودش یه نعمت بزرگه چون خیلی وقتها نخواهی فهمید خاصه اینکه فهمیدن دردناکه... و من الان روی پرتگاه همچین فهمیدنی قرار گرفتم ، نمی دونم که آیا خواهم فهمید؟ آیا صبر کردن کافیه و وقت رها کردن شده؟ نمی دونم شاید چون فهمیدم که عمری دیگه نمونده وای که پنجاه رفت و در خوابی برای ما شده ای که سی رفت و در خوابی... نمی گم عمری دیگه نمونده اما قطعا جوانی دیگه نمونده... و شاید و فقط شاید باید گذر کرد و تن به قضا و قدری سپرد که در جهت تغییرش و یا ساختنش اینهمه تلاش کردی و الان احساس می کنی خیلی شاید اونی که می خواستی نشده... به هر حال آنکه بی روزیست روزش دیر شد... و روز ما دیر شده پس شاید واقعا بی روزی هستیم و بهتره دست بکشیم... با اینهمه دست کشیدن، نمی شه سالهای رفته رو در نظر نگرفت که در نتیجه اش بهتره که دور بمونی که آشفته از مه دور بهتر...و شاید فقط شاید اینطور بهتر باشه... راستش من خیلی نمی تونم تحت تاثیر فیلمها قرار بگیرم که بدوم برم و یه فرصت دیگه بخوام که با مهربونی و عشق پنهان قبول بشه چون به نظر می رسه این مال فیلماست... پس بهترین راهش همینه که تن به قسمت بسپری...
در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست