مناجات

خدایا همواره تو را سپاس میگذارم ، که هر چه در راه تو و در راه پیام تو پیشتر می روم و بیشتر رنج می برم ، آنها که باید مرا بنوازند ،میزنند ،

آنها که باید همگامم باشند ،سد راهم می شوند،

آنها که باید حق شناسی کنند ،حقکشی می کنند ،

آنها که باید دستم را بفشارند ،سیلی می زنند ،

آنها که باید در برابر دشمن حمله کنند ،پیش از دشمن حمله میکنند

و آنها که باید در برابر سم پاشی های بیگانه ستایشم کنند ، تقویتم کنند، امیدوارم کنند و تبرئه ام کنند ،

سرزنشم می کنند ، تضعیفم می کنند ، نومیدم می کنند ،متهمم می کنند،

تا در راه تو از از تنها پایگاهی که چشم یاری دارم و پاداشی ،نومید شوم ، چشم ببندم ،رانده شوم…

تا تنها امیدم تو شود

چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند ، تنها از تو یاری طلبم ، تنها از تو پاداش گیرم ، در حسابی که با تو دارم شریکی نباشد تا :

تکلیفم با تو روشن شود ، تا تکلیفم با خودم معلوم گردد تا حلاوت اخلاص را که هر دلی اگر اندکی چشید ،هیچ قندی در کامش شیرین نیست ،بچشم

 

دکتر علی شریعتی

inseption

الناس نیام فادا ماتوا انتبهوا...

 

پینوشت:

۱- آن موقع که پیشگاه حقیقت  پدیدار بشود، حالا توی هر دنیایی! شرمنده ترین مردم و شاید ترسیده ترین آنها کسانی باشند که آنچه در دل داشته اند با آنچه گفته اند و کرده اند زمین تا آسمان فرق دارد، راستش داشتم فکر می کردم این روزها عادت شده است برای ملت ما... حالا من هی بگویم "الناس علی..."هی هیچ کس گوش ندهد! هی فحش می دهیم هی خودمان همان کارها را میکنیم بدیهی است آقا جان که همین میشود! زور که نتیجه ندهد تزویر! برادرند این دو تا! جامعه زنانه که میگویم باز بعضی ها فمنیست بازی شان گل میکند! پدر جان گیس و گیس کشی است این روزها تا دلت بخواهد! کافی است سر بگردانی!

۲- صبح از لحظه ای آغاز می شود که آدمها بیدار شوند؟!

نه از لحظه ای شروع می شود که آدمها سر از زیر لحاف بیرون بکشند!

 

خیام؟!

عجب! که اینطور؟!!

جنایت سعادت آباد!

۱- چرا خانم کیمیا با این دو مرد این کار را کرده که به جان هم بیافتند؟!آیا به اندازه کافی آزاد نبوده؟که بوده، وگرنه چطور یک احمقی را خر کرده ۲۲۰ملیون تومان خرجش کند تا طلاقش را بگیرد و همزمان بدون اطلاع مدعی قاتل و شوهر جان سالم بدر برده، قاب یکی دیگر را هم زده؟!( که این یکی به قتل رسیده و خدا رحم کند به آنهایی که کشته نشده اند، لابد!) از نظر مالی فقیر بوده؟! که در سعادت آباد زندگی می کرده و بیا و ببین... از نظر فرهنگی؟!خانواده او را آموزش نداده؟!

۲- آیا مایه لذتی شهوتناک ولو به اندازه دوست داشتنی معمولی اینقدر زیاد است که دو نفر همدیگر را به مرگ تهدید کنند و یکی هم جان ببیازد؟! این چه جور عشقی است یا روابط پیچیده غیر فابل درک که بین چند نفر تقسیم می شود؟! و آن خانم مبرای از هر گناه و خطایی است؟! اصل دوستی بر اساس صداقت است و منفعتی که طرفینی است، آیا فقط قاتل احمق است یا مقتول که سعی نکرده بفهمد آن خانم را؟!!! یا اینکه آن خانم نفهمیده بابا جان آدم یک دل دارد و دوستی معمولی فرق دارد با این چیزی که او اسمش را گذاشته دوستی، آدم با دوستش هفته ای یکبار دو هفته یکبار یک چایی میخورد آنهم اگر دوست صمیمی باشد...و چطورمی شود که یک نفر این وسط دچار اشتباه برداشت بشود، آیا غیر از رفتار غلط و متناقض آن خانم؟!تازه این ها همه بر این اساس است که قبول کنیم خانم خودش را به خریت زده و خودش را مبرا می داند! که به من چه خودشان خواسته اند...

۳- آیا هیچ احساسی از هر نظر، به این چنین زنی جز تباهی و فساد نیست؟!هر دو مرد باید حساب کارشان را میکردند که این چنین زنی بی ارزش تر از هر چیزی است که بخواهند بر سر این دلی که هر دم در دست بادی است باهم حتی صحبت بکنند چه برسد به قتل و آدم کشی...

 

شجاعت!

باید جریان سودمند را به کار گیریم، یا جرات خود را از دست بدهیم!

ویلیام شکسپیر،نمایشنامه ژولیوس سزار

تصادف!

چند روز پیش داشتم فکر میکردم که ما خدا را نمیشناسیم، یعنی انگار خدا یکی از ماست مثل ما قویتر یا ضعیف تر اصلا قبولش هم نداریم...یا اصلا بدتر یک بتی است آن بالا توی آسمان قایمش کرده اند وحالا به هر دلیلی و بهانه ای یا برای تبرک باشد یا ترس از ماورا یا سود جویی عده ای میگویند هست...اما در عمل اینطورنیست، داشتم فکر می کردم روزانه مه هزاران انتخاب مختلف داریم که به هزاران نتیجه متفاوت منجر می شوند و هر روز هر کداممان هزارتا اگر توی دلمان می گوییم که اگر اینطور میشد یا اگر آنطور می شد...و نا خوداگاه که افتاده ایم در اسارت انتخابهای دیگران حال آنکه خیلی هم اینطور نیست و گرنه آن تصور قادر بودنمان از کجا آمده است آیا از آنجاییکه خیلی وقتها خواسته ایم و شده است نبوده؟! حکایت جالبی است روزانه هزاران اتفاق می افتد و بنده ها هزاران بار به هم ستم می کنند به اینجا می رسم که خداوند رشته ها را به هم می تند و تصادفت را طوری بنا میکند که هیچ چیز انگار تصادفی نیست  و در هر اتفاقی حکمتی و خیری نهفته است و اگر به اراده بنده ای خیری محقق نشود راه ها بسیارند برای تحقق آن اراده اول تازه اگر جریانی پیش آمد و آن نشد که مثلا انتظار می رفته یا اصلا این وسط به کسی ستم شد و اصلا هیچ خیری دیده نمی شد (که بعید می دانم) آن موقع مطمئنا عده ای پیدا میشوند که گناه کرده اند و ظلم وگرنه سیر وقایع هیچ وقت ظالم نیست...و جالب اینجاست که ظالم و مظلوم هر دو در گناه شریکند، ظالم به دلیل ظلمش و مظلوم به دلیل پذیرش ظلم!یعنی اگر مسئولیت عمومی و اجتماعی و خدای حاضر در جمع معنی داشته باشد همه که مسئول باشند و این را بفهمند به هم ظلم نمی کنند و گرنه خدا و جامعه ناجور به حسابشان می گذارند و حالا اگر اعتقاد جمعی نبود به خدای قادر و اجتماع مسئول، آن موقع آن جامعه محکوم به نابودی است و تاوانش را تک تک افراد و اعضای جامعه خواهند داد تازه خدا هم که بیکار ننشسته گردنش هم خیلی کلفت است! هر روز این همه تصادف!این همه عجایب؟!

یدبر الامر و یقدر لیل و النهار، لا اله الا هو، وسع علمه کل شیئ و هو العزیز الحکیم!

آب آرزو نداشت به غیر از روان شدن...

آب آرزو نداشت به غیر از روان شدن

دریا غمی نداشت مگر آسمان شدن

می خواست بال و پر زدن از خویشتن قفس

چندانکه تن رها شدن ازخویش و جان شدن

آهن به فکر تیغ شدن و بود برگزید

در رنجبونه های زمان امتحان شدن

تاوان آشیانه به دوشی نوشته داشت

همچون نسیم درچمن گل چمان شدن

آنانکه کینه ور به گروه بدی زدند

قصدی نداشتند به جز مهربان شدن

باران من گدایی هر قطره تو را

باید نخست در صف دریادلان شدن

با خاک آرزوی قدح گشتن است و بس

وآنگه برای جرعه ای از تو دهان شدن!

 

از دفتر شعر از کهربا و کافور

اثر حسین منزوی

خسته ام می کنید...

خسته ام می کنید...

چه فایده ای دارد گفتن؟

چه فایده ای دارد نقد و صحبت و فکر؟

مگر گوشی هم هست؟ مگر  عقلی هم هست؟ مگر قلب و احساسی هم هست؟

ویرانه شد خانه ما آنهم با دستان زحمت کش ساکنینش...

جاهل را بزرگ می کنند، عالم را تحقیر می کنند، دشمن را سرمشق قرار می دهند و توطئه را راست می پندارند...

همه چیز نابجا و بی خردی اجر و قربی دارد مثال زدنی...

قلب ها تیره، دل ها آکنده از دشمنی، دین را نشناخته یا از آن پیروی می کنند یا با آن دشمنی می ورزند...

و هنگام شکایت زبان ها گشاده، حرمت ها شکسته، جهل را عقل می نامند و آنچه دلخواهشان است را منطق می خوانند و ترسشان، دوراندیشی تعبیر می گردد...

کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد؟!

خسته ام می کنید...

 

عشق!

داشتم فکر می کردم عشق که خواجه نصیر الدین می گوید از فرط طلب خیر برخیزد برای معشوق هرچه که هست اول نبوده یعنی مقدم نیست اولش و شایدهم تا آخر یک کشش ساده و بی غل و غش است دوست داشتن ناب و اگر ناب بماند هرچند تبدیل به عشقی شور انگیز نشود همان می شود که حکیم می گوید...قصه همان است یک سادگی معمولی که حالا رنگ و لعابش هم بدهید! حتی اگر از پی رنگی هم باشد جالب است زیرا زیباترین  زیبای ها مگر کیست؟ مگر آنکس که به رنگی آمده است اگر رنگ جذابتری ببیند دنبالش نمی رود؟ می رود دیگر پس او دنبال رنگ است...کمال زیبای و جذابیت کیست؟! پس منشاء یک چیز است و ظهورش متفاوت یکی اخلاق را می پسندد یکی طپش قلب را یکی زیبایی صورت را! اما در واقع این تکثری نیست که منجر به تفرقه شود، نه همه به دنبال یک چیز هستند... پس اگر خوب نگاه بکنیم در هر بنده ای جلوه ای باید باشد از آن معبود و در نتیجه هر کس به تناسب کمال و نقص جلوه ای است و منظری و البته پر از زیبایی... هیچ کس خالی از عیب و نقص نیست که اگر بود انسان نبود... همین خودش به مبتدای خود معنی دقیقی است... خود انسان بودن و این نقص موجب کمالی است که در انسانیت است که بعضی هم درتعبیر آن به خطا رفته اند و شده اند اومانیست...

 

عاقبت!

پنداشت او قلم

در دستهاي مرتعشش

باري عصاي حضرت موساست

مي گفت

اگر رها كنمش اژدها شود

ماران و موري هاي

اين ساحران رانده وامانده را

فرو بلعد

مي گفت

وز هيبت قلم

فرعون اگر به تخت نلرزد

ديگر جهان ما به چه ارزد ؟

بر كرسي قضا و قدر

قاضي

بنشسته با شكوه خدايان تندخو

تمثيل روزگار قيامت

انگشت اتهام گرفته به سوي او

برخيز

از اتهام خود اينك دفاع كن

اين آخرين دفاع

پيش از دفاع زندگيت را وداع كن

مي گفت

امان دهيد

تا آخرين سپيده

تا آخرين طلوع زندگيم را

نظاره گر شوم

پيش از سپيده دم كه فلق در حجاب بود

بر گرد گردنش اثري از طناب بود

و چشمهاي بسته او غرق آب بود

در پاي چوب دار

هنگام احتضار

از صد گره گرهي نيز وا نشد

موسي نبود او

دردستهاي او قلمش اژدها نشد !

 

حمید مصدق

 

پینوشت:

دیروز روز خوبی بود...

المنت لله که در میکده باز است هنوز!

عجب!

اول می خواستم اولین پست فیزیکی این وبلاگ را بگذارم!چیزی بنویسم از نظریه عجیب نور، انرژی و جرم! تصحیح معادله دیراک و باز نویسی آن و بدست آوردن حد بالای شعاع تجربی الکترون بصورت تئوری کاری که اخیرا مرتکب شده ام...اما پشیمان شدم...اینجا جای این کارها نیست و کسی هم که شان علمی ما را قبول ندارد جز شاگردهای سال اولی دانشگاه که به آنها ریاضیات درس می دهم. تصمیم گرفتم و البته عمل هم میکنم که در دانشگاه فقط ریاضیات درس بدهم به نظرم با تمام احترامی که برای اساتید فن قائلم ریاضیات آن طور که در شان این علم است عمیق و مفهومی تدریس نمی شود و فقط به صورت روابطی پشت سرهم برای دانشجو تکرار می شود... این شیوه نا استوار می نماید...بگذریم.

اولش نوشتم عجب!

اول اینکه چطور گروهی که مدعی فضل اند یک تنه به قاضی می روند!

دوم چطور کسانیکه مدعی احتیاط اند در بدترین دامها گرفتار می شوند.

سوم از وقاحت گروهی که برای اندکی لبخند و ساعتی صحبت و احتمالا مطابق روال قبل یک صبحانه از احساسات پاک سوء استفاده می کنند... به گروه دیگری توهین میکنند (مثلا میگویند شامپانزه و گوریل! والبته قهرا باید بیش از اینها باشد اما ما اینها را خواندیم که قریحه طنز و ترس بیشتر از این مجال نمیدهد!)

چهارم از کسانی که صاحب سر بوده اند و اسرار را این چنین برای کسانی فاش می کنند که خودشان را و اسرار را به لجن می کشند...

پنجم از حماقت گروهی که برای نابودی دیگری حاظرند خود را نابود کنند.

ششم از آنها که ما را رها کردند تا آسوده باشند ولی از ندانستند که این دنیا جای آسودگی نیست...

هفتم از کسانی که مسبب گناهی هستند و خود را مبرا می دانند.

هشتم از کسانی که ظلم را می بینند و ساکتند.

نهم از کسانی که در لباس میش خود را پوشیده اند و چه گرگانه زخم بر بدن دیگران می زنند.

دهم از کسانی که می گویند فلان مسئله به ما ربطی ندارد ولی در عمل هم موضع می گیرند هم دخالت می کنند!و ای کاش دخالتشان در جهت اصلاح امور بود نه طرفداری از صنف و جنس و طرفی...

عجب!

باز منت خدای را عز و جل ما توی خانه نشسته ایم و این هیاهو به پا میشود خدا به بعضی ها رحم کند که آنچه را گفتم عمل نکردند وقتیکه شخصا آنجا حضور یابم و آنچه را نباید، انجام بدهم...تا حق به حقدار برسد و خداوند راضی و خشنود گردد.

 

 

پینوشت:

یکشنبه روز جالبی خواهد بود!

بعدا نوشت:

راستی آن نظریه که نوشتم کار خودم است البته با اجازه جناب اینیشتین!ایده از نوشته های او بوده است! بعد ازماه ها کار رسیده ایم به اینجا!۰۶۴۴۲۸۹۳۸۹۲/۰یک ثابت بنیادی است!

 

مهم نيست زياد...

گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر
را كه
عجيب !‌عاقبت مرد ؟!

آبی،سیاه،خاکستری

شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري
بي باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ،
باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
من شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
”گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ، سحر نزديك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم
را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
در پي گمشده ي خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبي اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهاي
فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر بازكني پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايي را
بگذر از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد
كه در آن شكوت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مي بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسي عروسكهاي
كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و كودكي است
چهره اي نيست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسي عروسكهايش مي رقصد
كودك خواهر
من
امپراتوري پر وسعت خود را هر روز
شوكتي مي بخشد
كودك خواهر من نام تو را مي داند
نام تو را مي خواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصه ي خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز
بهتر
آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد
چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصه ي شاد
از لبان تو شنيد :
”زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي
توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت
مي توان
از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست “
قصه ي شيريني ست
كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو
بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد
چه شبي بود و
چه روزي افسوس
با شبان رازي بود
روزها شوري داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هي ، هي
مي پرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را
از درون قفس سرد رها مي كرديم
آرزو مي كردم
دشت سرشار ز سرسبزي رويا ها را
من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي
شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آساني يك رشته گسست
چه اميدي ، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
دل من مي سوزد
كه
قناريها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا
زندگاني بخشد
چشمهاي تو به
من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر
رونقي ديگر هست
مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي
من به بي ساماني
باد را مي مانم
من به
سرگرداني
ابر را مي مانم
من به آراستگي خنديدم
من ژوليده به آراستگي خنديدم
سنگ طفلي ، اما
خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت
قصه ي بي سر و ساماني من
باد با برگ درختان مي گفت
باد با من مي گفت :
” چه تهيدستي مرد “
ابر باور مي كرد
من در آيينه رخ خود
ديدم
و به تو حق دادم
آه مي بينم ، مي بينم
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟ هيچ
بي تو در مي ابم
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
كاشكي شعر
مرا مي خواندي
بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بي تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه ي باد
بي تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سرو سامان
بي تو - اشكم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ
درمانده به شب گمراهم
بي تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادي
نه خروش
بي تو ديو وحشت
هر زمان مي دردم
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم
كم
كم
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر
را كه
عجيب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
كاشکی مي ديدم
من به خود مي گويم:
” چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “
باد كولي ، اي باد
تو چه بيرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عريان كردي
و جهان را به سموم نفست ويران كردي
باد كولي تو چرا
زوزه كشان
همچنان اسبي بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟
آن غباري كه برانگيزاندي
سخت افزون مي كرد
تيرگي را در دشت
و شفق ، اين شفق شنگرفي
بوي خون داشت ، افق خونين بود
كولي باد پريشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه مي كردي هنگام غروب
تو به
من مي گفتي :
” صبح پاييز تو ، ناميمون بود ! “
من سفر مي كردم
و در آن تنگ غروب
ياد مي كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اينك كوهي
سر برافراشته از ايمان است
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برمي گردم
و صدا مي زنم :
” آي
باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز كن پنجره را
كه پرستو مي شويد در چشمه ي نور
كه قناري مي خواند
مي خواند آواز سرور
كه : بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان
درختان همه دنيا را
نشمرديم هنوز
من صدا مي زنم :
” باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام “داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو
بي تو مي
رفتم ، مي رفتن ، تنها ، تنها
وصبوري مرا
كوه تحسين مي كرد
من اگر سوي تو برمي گردم
دست من خالي نيست
كاروانهاي محبت با خويش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مي خندي
من صدا مي زنم :
” آي باز كن پنجره را “
پنجره را مي بندي
با من اكنون چه نشستنها ، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشويم ، تنهايم
تو اگر ما نشوي
خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم
از
كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آويزد
دشتها نام تو را مي گويند
كوهها شعر مرا مي خوانند
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟
در من اين شعله ي عصيان نياز
در تو دمسردي پاييز كه چه ؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از تو
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور ؟

سينه ام آينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر مي سازند
آه مگذار
، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيهاست
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فراموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند

 

قسمتی از قصیده آبی سیاه خاکستری

از حميد مصدق

 آذر ، دي 1343

 

پینوشت:

دیدم مجید پستی با عنوان عاشقانه گذاشته است دلم خواست!

جنگ نرم!

وقتی کلا با یک زندگی دیگر بزرگ می شوی با یک سری ایده آل هایی که نمیدانی از توی کدام فرهنگ و تمدن و کتاب بیرون آمده است و توی هیچ مملکتی حتی خود هالیوود نمیتوانی اجرای عملیش را ببینی چه میکنی؟ بیاید جور دیگری نگاه بکنیم  القای این مطلب هر چند با ظرافت بسیار که یک سری آزادیها حق طبیعی انسان است و در جامعه ای که من و شما هم ندیده ایم -و یا اگر ببینیم به این دلیل که گذرا آن را مطالعه میکنیم عمق و ریشه و گوشه و کنارهای بسیار مهم آن را نمی بینیم -  وجود دارد(که البته ندارد یا لااقل به آن شکل که فرهنگ صادراتی تبلیغ میکند ندارد) دو نوع واکنش درمن و شما که از آن آزادی ها یا بهتر است بگویم توهمات محرومیم به وجود می آید!یا آنکه امکانات آن را داریم که به آن جامعه موعود هجرت کنیم حالا چه از نظر مالی یا تخصص و کار یا علم و دانش که به فکر مهاجرت می افتیم یا آنکه امکاناتی نداریم و خوب جامعه خودمان را سعی میکنیم که به آن سمت سوق بدهیم البته بماند یک سری از توجیهات و عده ای که هیچ کاری نمیکنند، منظورم آن عده ای هستند که با توجه به ایدآل های خودشان جامعه شان را ترک می کنند یا سعی در تغییرش به سمت جامعه غربی دارند و یا به هر حال در جهت رشد و باز پروری و گسترش فرهنگ بومیشان کاری نمی کنند...خوب حالا اگر آن فرهنگ موهوم اصلا قابل بوجود آمدن نباشد چه می شود؟!نتیجه اش را می بینیم!سرخوردگی، ترس، فردگرایی و خودمحوری! یعنی آفاتی که هر جامعه ای را نابود می کنند! بنابرین غرب در هر حال برنده است یا ثروت و نیروی انسانی ممالک شرقی را مبرد یا آنها را بدست خودشان با توهماتی که در آنها القا می کند نابود می سازد... و دقت بفرمایید که چند درصد شیوه فکری و ایدولوژی های امروز مردم ما به خصوص جوانان عینانا کپی برداری شده و یا مشابه سازی شده از رمانهای ترجمه شده غربی یا فیلمهای هالیوودی است؟! و طبیعی امر هم برای جامعه ای که در مرحله رشد صنعتی است و دراین اثنا از امر فرهنگ غافل میماند چیزی جز این نخواهد بود...نابودیی که از درون خودمان آغاز می شود...

 

پینوشت:

۱-چند روز پیش رادیو برنامه ای پخش میکرد که مثلا در جهت روشن سازی اهداف جنگ نرم و برملا کردن نقشه های دشمنان بود!یک آقای دکتری را دعوت کرده بودند هی می گفت این علامت X آنهم با فونت ایتالیک علامت شیطان پرستهاست و باید با این آرم ها و علامت ها جنگید!!!!معنی جنگ نرم را هم فهمیدیم! جنگ آرمها بله؟!!! یک نفر اگر راست میگویید برود جلوی فروش ورساچه و جورج آرمانی را داخل کشور بگیرد و شبکه های پرنوی تحت اداره و مارک اینها را اقلا فیلتر کند به جای فیلترینگ سایت مخالفین سیاسی... اگر به شعور خودمان مطمئنیم لااقل یک نفر پیدا بشود روشن بکند این چیزهایی را که هر مارکی و مدی در ضمیر انسان القا میکند، که لااقل خودمان انتخاب کنیم...

۲- مثال چین مثال جالبی است! در چین پخش محصولات فرهنگی غربی مدتها ممنوع بود...

۳- این پست ابدا با جنگ نرمی که در مورد حوادث سال ۸۸ مطرح شده است ارتباطی ندارد.

آدمهای احساساتی،آدمهای عاقل

آدمهای احساساتی نفرت را درون خودشان پرورش می دهند و متظاهرانه همه چیز را عادی جلوه می دهند...

آدمهای عاقل درون خودشان عشق را پرورش می دهند و هیچ وقت به چیزی که نیستند تظاهر نمی کنند...

 

اگر خدا خواهد!

عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!!!

 

دلتنگی...

این حقیقت دارد که از دل برود هر آنکه از دیده برفت...حقش هم ضایع می شود، اعتبارش هم کان لم یکن... تازه هر کاری هم بکند عین گناه است و محض ضرر... چه خوب باشد و چه بد...حق کدام است؟ درست و غلط چیست؟!  بریزیدش دور کلا محض خنده است و بچه بازی...دور دور دروغ است و ریا و فریب و پرورش فتنه و درویی و فرصت طلبی و نامردمی و بی چشم و رویی...

نه آقا جان نخواستیم...جای ما نیست...

 

 

پینوشت:

۱- چقدر دلتنگ دیدنت هستم...آن تسبیح با دانه های مشکی گرد را نمیدانم که هنوز داری؟ هنوز هم همانطور می خندی؟ بازهم خوابت را دیدم... یادت می آید پارک لاله؟پای شمشادها کنار نیمکت روی زمین؟!!! دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است... عیسی دمی کجاست که احیای ما کند؟

۲-الناس علی دین حکامها...

 

حق!

حق را فقط از راه حق میشود محقق کرد... حقی را که از راه باطل پیگیری کنند یا ضایع می شود و یا فراموش...

پاییز، باورِ زمستان است...

توی پاییزی که هزارتا رنگ داره میون کوچه هایی که درختای بلندشون تمام آسمون کوچه رو پر، و زمینش رو هم با برگاشون فرش کردن یاد خیلی چیزا می افتی...یاد این میافتی که چه خوب بود آدما برای ریشه هاشون مثل درختا ارزش قائل بودن درعوض مثل درختا برگای زرد و قشنگی رو که دیگه نگه داشتنشون اشتباهه شایدم یه جور گناه، بریزن روی زمین تا عابرا زیرپاشون لهشون کنن...یاد این میافتی که چقدر خوش باور بودن احمقانه است، چقدر دلبستن به برگی که زرد شده بیفایده است... یاد این میافتی که که چه نامردین کسایی که با تبر میافتن به جون درخت و برگاش رو زرد میکنن... یاد این میافتی که چقدر دوست داری درختا رو بغل کنی کنارشون بایستی بهشون تکیه کنی، بهت تکیه کنن، اینکه چقدر دلت می خواد اعتمادی که حقته رو بهت داشته باشن... چقدر دلت میخواد درختا دروغ های زمستون رو باور نکنن...آخه وعده های بهار رو دیدن، محصول تابستون رو چشیدن... بوی خاک بارون خورده پاییز رو حس کردن...آخ که چقدر دلم بوی خاک بارون خورده می خواد، بوی اشک آسمون....

پاییز را دو جور میشود نگاه کرد: یا حسرت بهاری است که گذشته است، یا باورِ زمستانی که در راه است...

من درد مشترکم

*دوستش می دارم؛ چرا که می شناسمش؛ به دوستی و یگانگی

شهر همه بیگانگی و عداوت است؛

هنگامی که دستان مهربانش را در دست می گیرم

تنهایی غم انگیزش را در می یابم

 

*مجال بی رحمانه اندک بود؛ 

و واقعه سخت نامنتظر؛

از بهار حظ تماشایی نچشیدیم؛

که قفس باغ را پژمرده می کند

 

*زیباترین حرفت رابگو

چرا که ترانه ی ما ترانه ی بیهودگی نیست؛

چرا که عشق حرفی بیهوده نیست؛

 

*اشک رازیست؛ لبخند رازیست؛

 عشق رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی؛ نغمه نیستم که بخوانی؛ صدانیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی؛

من درد مشترکم ؛ مرا فریاد کن

از: احمد شاملو